: منوي اصلي :
صفحه اصلي وضعيت من در ياهو پست الكترونيك پارسي بلاگ
ورود به مدیریت درباره من
: درباره خودم :
یه ینده خدا[22]خودم که حرف ندارم .
: پيوندهاي روزانه :
: لوگوي وبلاگ : : لينك دوستان من : یگان مرید آقا سید علییه امل مدرنیسم نشدهFANAVARY BARTAR : لوگوي دوستان من : : فهرست موضوعي يادداشت ها : یا علی گفتیم و ...[14]بچه های آسمان[7] : آرشيو يادداشت ها : یا علی گفتیم و ...برگی از یک نوشتهموهبت عظیمعشق منبچه ها آسمان : نوای وبلاگ : : جستجو در وبلاگ : پشتيباني وطراحي: وبلاگ قالب وبلاگ حب الحسین اجننی وبلاگ خدایی که به ما لبخند می زند وبلاگ شلمچه برای سفارش قالب به دو وبلاگ اول می تونید سر بزنید این قالب برای وبلاگ گمشگتگان عشق ساخته شده و دوستان دیگر نمی توانند از ان استفاده کنند با تشکر + دو رکعت عاشقی پنجشنبه 15 فروردین 1387 ساعت 12:54 عصر میدونم سلام ثواب داره و عرف اینه که باید اول مقدمه چینی کنم اما چون فوری فوتی دارم پست میذارم زود میرم سر اصل مطلب . اصلاً فرصت ندارم مزه پرونی کنم یا با کلمات بازی کنم و کلاس کارو ببرم بالا . نهایتش اینه که خسته میشی و وبلاگ به نور رو جزو اون لیست وبلاگ اسقاطیا میذاری .ok. بریم سر اصل مطلب .... یادمه تو ماه رمضون با یکی از رفقا میچتیدم ، میگفت چرا به روز نمیکینی ؟ گفتم عمراً ، دیگه خسته شدم . از نت ، از خودم ، از دوروبرم ، از.... دیگه نمیخوام بنویسم . دیگه نمیتونم بنویسم . دیگه.... نذاشت ادامه بدم . یه جمله گفت و آف شد . گفت : " تو به زودی مینویسی . به روز میکنی . چرا نمینویسی دو رکعت عاشقی رو چطور میخونن ؟ "....... گفتم از کجا اینو میگی ؟ من نمیدونم چطور میخونن . اصلاً من نمیخوام بنویسم . هی ..ی..ی ..ی..ی ....کجا میری ؟ چرا جوابمو نمیدی ؟ تو که منو نمیشناسی . به من میگن ناجا یه دنده وقتی میگم نمینویسم یعنی بای ی ی ی... اون آف شد و نت منم همون روزا قطع شد و دیگه نه با اون نه با هیچکس دیگه نتونستم تو نت در ارتباط باشم . بگذریم از این که تو این مدت چی گذشت و چه اتفاقایی افتاد . اما با رفقا زدیم به دریا و رفتیم تو قلب محشر . تا امسال منو راهم نداده بودن برم کربلای شهدا رو ببینم. همیشه میگفتم با خودم : اگه شهدا دعوتم کنن میدونم چطوری جبران کنم . وقتی دعوتم کردن ، تو شرهانی ، همونجا که همیشه آرزوی دیدنش رو داشتم ، گفتم حالا که دعوتم کردین ، اگه ببینمتون مجنون میشم . بیهوش میشم . انقدر زجه میزنم تا منم با خودتون ببرین .... همون روز اذان مغرب شهدا جوابمو دادن . عجب شبی بود . من و تو و شهدا و یه دنیا عاشقی ... انگار ماتم برده بود. نه زجه تونستم بزنم . نه بیهوش شدم . نه تونستم حرفای دلمو بزنم . نه..... فقط تونستم یه چفیه و یه تسبیح که سوغات مکه بود رو متبرک کنم . داشتم از این بی لیاقتیم ، از تو ذره ذره آب میشدم .... از بقیه معنویات اردو بگذریم که همه رو دیوونه کرد و کسی نمیتونست موقع برگشت دل بکنه . همه رفقای کربلایی ، بیدل برگشتن . " karbalayiaye mohremo pa berahne حجتون مقبول ، زیارت قبول " حالا امشب (چهارشنبه 14/1/87) اومدم به اون دوستی که تو ماه رمضون گفت دورکعت عاشقی رو تعریف کن ، به اون عزیزی که گفت شهادت لیاقت میخواد اسرار نکن ، به اون عزیزانی که تو سفر گفتن بپایید با ظهور آفتاب نماز نخونین که قضاست .... بگم که دو رکعت عاشقی رو تو نماز مادر بزرگم دیدم . کسی رو که یه عمر باهاش زندگی کردم اما اصلاً هواسم نبود که ازش درس بگیرم . همونی که آمار نت رفتنای من رو میذاشت صبح ها کف دست مامان و بابا و لج منو در میاورد .اما امشب ازش شرمنده شدم .میدونی چرا ؟ مامان بزرگ مریض بود و به دستش سرم بسته بودیم . امشب ازم خاک تیمم خواست تا بتونه با آنژکتی که رو دستشه تیمم کنه . هر چی فکر کردم یادم نیومد پارچه ای رو که خاک توش گذاشته بودم کجاست . یهو دوزاریم افتاد که با اون چفیه و تسبیح، متبرک به پیکر شهید کرده بودمش و از اون موقع اصلاً هواسم بهش نبود که کنار گذاشتم . گفتم مامان بزرگ دیدی ؟ قسمت تو بود که اول ازش استفاده کنیا . دعا یادت نره . بعد هی سر به سرش گذاشتم . آوردم . هنوز ماجرای شهیدا رو براش تعریف نکرده بودم که دیدم چشماش داره اشک میگیره . تیمم که کرد زود پا شدم رفتم چفیه و تسبیحم آوردم دیدم این مامان بزرگ ما انگار حسابی اهل حال بوده و ما غافل بودیم .باور کن من و چند نفر دیگه که من بهشون ارادت خاصی دارم این چفیه رو دستمون گرفته بودیم و به سر و صورتمون زده بودیم واسه تبرک ، اما تنها کسی که همچین حالی بهش دست داد همین مامان بزرگم بود . میدونی چرا ؟ داشتم پا میشدم که یه دفعه مامان بزرگ گفت عجب عطری میاد ، تنم لرزید . برگشتم گفتم شوخی نکن بابا . چه عطری ؟ مامان بزرگ نمازتو بخون بویی نمیاد . منم دعا کن .... اما عجیب اسرار داشت که تو چرا حس نمیکنی عطر به این شادابی رو ؟ ایناهاش بگیر بو کن . چفیه رو گرفت جلو صورتم . گفتم مامان بزرگ تو رو خدا راست میگی ؟ بگو عطر چیه ؟ گفت تو کل خونه عطر گل محمدی پیچیده . چطور شما نمیفهمین ؟ همینو که گفت بغضم ترکید و مامان بزرگ رو بغل کردم . گفتم دعام کن عزیز . به خدا شرمندتم . خاک بر سرم که من اونجا بودم و نفهمیدم اما تو اینجایی و .... آروم گفت ما تو فراق اینا پیر شدیم . آرزو به دلم موند که برم اونجا رو ببینم اما موهام سفید شد و قسمتم نشد. بعد نمازشو خوند و منم بهش نگاه میکردم . میدونست مدتیه که درد چشمام داره اذیتم میکنه . همون موقه هم درد داشتم . اما به روم نمیاوردم دیگه . بعد ، نمازی که نفهمیدم چطور و کجا اینطور نماز خوندن رو یاد گرفته بود ، دستاشو گرفت بالا و دعا کرد . بعد دستشو کشد به همون چشمم که اون لحظه درد میکرد . گفت انشااله خدا شفا میده . تو خوب میشی..... این یعنی همون دو رکعت عاشقی . بیداری ؟ یا هنوز مثل من بیچاره داری تو رویای پریدن سیر میکنی ؟ بیدار شو جوون . نیاز به رویا نیست . دورو برمون پر هستش از این نماز خونای عاشق . میبینی ؟ نوشته شده توسط : یه ینده خدا نظرات ديگران [ نظر] : لیست کامل یاداشت های این وبلاگ : [29/1/1387- 12:43 ع] کارت سوخت بهتر است یا علم ؟[26/1/1387- 12:51 ع] بیداری در تاریکی ، تاریکی در بیداری[15/1/1387- 12:54 ع] دو رکعت عاشقی[15/1/1387- 12:53 ع] بی قراری شبانه[15/1/1387- 12:52 ع] قرتی بازی ممنوع[15/1/1387- 12:52 ع] ادراک بسیط[15/1/1387- 12:50 ع] لیلی خدا بیامرز[2/8/1386- 10:41 ص] تنفس ممنوع[2/8/1386- 10:36 ص] اخراجی 2[2/8/1386- 10:27 ص] اخراجی 1[2/8/1386- 10:6 ص] اسکرینی به نام دنیا :[22/7/1386- 9:42 ص] من اومدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددم[6/12/1385- 7:43 ع] دیر آمدم آیا ... ؟[5/12/1385- 9:10 ع] سجده گاه[5/12/1385- 9:8 ع] خواب امواج آرام[همه عناوین(21)][آرشیو شده ها]
: لوگوي وبلاگ :
: لينك دوستان من :
یگان مرید آقا سید علییه امل مدرنیسم نشدهFANAVARY BARTAR : لوگوي دوستان من : : فهرست موضوعي يادداشت ها : یا علی گفتیم و ...[14]بچه های آسمان[7] : آرشيو يادداشت ها : یا علی گفتیم و ...برگی از یک نوشتهموهبت عظیمعشق منبچه ها آسمان : نوای وبلاگ : : جستجو در وبلاگ : پشتيباني وطراحي: وبلاگ قالب وبلاگ حب الحسین اجننی وبلاگ خدایی که به ما لبخند می زند وبلاگ شلمچه برای سفارش قالب به دو وبلاگ اول می تونید سر بزنید این قالب برای وبلاگ گمشگتگان عشق ساخته شده و دوستان دیگر نمی توانند از ان استفاده کنند با تشکر + دو رکعت عاشقی پنجشنبه 15 فروردین 1387 ساعت 12:54 عصر میدونم سلام ثواب داره و عرف اینه که باید اول مقدمه چینی کنم اما چون فوری فوتی دارم پست میذارم زود میرم سر اصل مطلب . اصلاً فرصت ندارم مزه پرونی کنم یا با کلمات بازی کنم و کلاس کارو ببرم بالا . نهایتش اینه که خسته میشی و وبلاگ به نور رو جزو اون لیست وبلاگ اسقاطیا میذاری .ok. بریم سر اصل مطلب .... یادمه تو ماه رمضون با یکی از رفقا میچتیدم ، میگفت چرا به روز نمیکینی ؟ گفتم عمراً ، دیگه خسته شدم . از نت ، از خودم ، از دوروبرم ، از.... دیگه نمیخوام بنویسم . دیگه نمیتونم بنویسم . دیگه.... نذاشت ادامه بدم . یه جمله گفت و آف شد . گفت : " تو به زودی مینویسی . به روز میکنی . چرا نمینویسی دو رکعت عاشقی رو چطور میخونن ؟ "....... گفتم از کجا اینو میگی ؟ من نمیدونم چطور میخونن . اصلاً من نمیخوام بنویسم . هی ..ی..ی ..ی..ی ....کجا میری ؟ چرا جوابمو نمیدی ؟ تو که منو نمیشناسی . به من میگن ناجا یه دنده وقتی میگم نمینویسم یعنی بای ی ی ی... اون آف شد و نت منم همون روزا قطع شد و دیگه نه با اون نه با هیچکس دیگه نتونستم تو نت در ارتباط باشم . بگذریم از این که تو این مدت چی گذشت و چه اتفاقایی افتاد . اما با رفقا زدیم به دریا و رفتیم تو قلب محشر . تا امسال منو راهم نداده بودن برم کربلای شهدا رو ببینم. همیشه میگفتم با خودم : اگه شهدا دعوتم کنن میدونم چطوری جبران کنم . وقتی دعوتم کردن ، تو شرهانی ، همونجا که همیشه آرزوی دیدنش رو داشتم ، گفتم حالا که دعوتم کردین ، اگه ببینمتون مجنون میشم . بیهوش میشم . انقدر زجه میزنم تا منم با خودتون ببرین .... همون روز اذان مغرب شهدا جوابمو دادن . عجب شبی بود . من و تو و شهدا و یه دنیا عاشقی ... انگار ماتم برده بود. نه زجه تونستم بزنم . نه بیهوش شدم . نه تونستم حرفای دلمو بزنم . نه..... فقط تونستم یه چفیه و یه تسبیح که سوغات مکه بود رو متبرک کنم . داشتم از این بی لیاقتیم ، از تو ذره ذره آب میشدم .... از بقیه معنویات اردو بگذریم که همه رو دیوونه کرد و کسی نمیتونست موقع برگشت دل بکنه . همه رفقای کربلایی ، بیدل برگشتن . " karbalayiaye mohremo pa berahne حجتون مقبول ، زیارت قبول " حالا امشب (چهارشنبه 14/1/87) اومدم به اون دوستی که تو ماه رمضون گفت دورکعت عاشقی رو تعریف کن ، به اون عزیزی که گفت شهادت لیاقت میخواد اسرار نکن ، به اون عزیزانی که تو سفر گفتن بپایید با ظهور آفتاب نماز نخونین که قضاست .... بگم که دو رکعت عاشقی رو تو نماز مادر بزرگم دیدم . کسی رو که یه عمر باهاش زندگی کردم اما اصلاً هواسم نبود که ازش درس بگیرم . همونی که آمار نت رفتنای من رو میذاشت صبح ها کف دست مامان و بابا و لج منو در میاورد .اما امشب ازش شرمنده شدم .میدونی چرا ؟ مامان بزرگ مریض بود و به دستش سرم بسته بودیم . امشب ازم خاک تیمم خواست تا بتونه با آنژکتی که رو دستشه تیمم کنه . هر چی فکر کردم یادم نیومد پارچه ای رو که خاک توش گذاشته بودم کجاست . یهو دوزاریم افتاد که با اون چفیه و تسبیح، متبرک به پیکر شهید کرده بودمش و از اون موقع اصلاً هواسم بهش نبود که کنار گذاشتم . گفتم مامان بزرگ دیدی ؟ قسمت تو بود که اول ازش استفاده کنیا . دعا یادت نره . بعد هی سر به سرش گذاشتم . آوردم . هنوز ماجرای شهیدا رو براش تعریف نکرده بودم که دیدم چشماش داره اشک میگیره . تیمم که کرد زود پا شدم رفتم چفیه و تسبیحم آوردم دیدم این مامان بزرگ ما انگار حسابی اهل حال بوده و ما غافل بودیم .باور کن من و چند نفر دیگه که من بهشون ارادت خاصی دارم این چفیه رو دستمون گرفته بودیم و به سر و صورتمون زده بودیم واسه تبرک ، اما تنها کسی که همچین حالی بهش دست داد همین مامان بزرگم بود . میدونی چرا ؟ داشتم پا میشدم که یه دفعه مامان بزرگ گفت عجب عطری میاد ، تنم لرزید . برگشتم گفتم شوخی نکن بابا . چه عطری ؟ مامان بزرگ نمازتو بخون بویی نمیاد . منم دعا کن .... اما عجیب اسرار داشت که تو چرا حس نمیکنی عطر به این شادابی رو ؟ ایناهاش بگیر بو کن . چفیه رو گرفت جلو صورتم . گفتم مامان بزرگ تو رو خدا راست میگی ؟ بگو عطر چیه ؟ گفت تو کل خونه عطر گل محمدی پیچیده . چطور شما نمیفهمین ؟ همینو که گفت بغضم ترکید و مامان بزرگ رو بغل کردم . گفتم دعام کن عزیز . به خدا شرمندتم . خاک بر سرم که من اونجا بودم و نفهمیدم اما تو اینجایی و .... آروم گفت ما تو فراق اینا پیر شدیم . آرزو به دلم موند که برم اونجا رو ببینم اما موهام سفید شد و قسمتم نشد. بعد نمازشو خوند و منم بهش نگاه میکردم . میدونست مدتیه که درد چشمام داره اذیتم میکنه . همون موقه هم درد داشتم . اما به روم نمیاوردم دیگه . بعد ، نمازی که نفهمیدم چطور و کجا اینطور نماز خوندن رو یاد گرفته بود ، دستاشو گرفت بالا و دعا کرد . بعد دستشو کشد به همون چشمم که اون لحظه درد میکرد . گفت انشااله خدا شفا میده . تو خوب میشی..... این یعنی همون دو رکعت عاشقی . بیداری ؟ یا هنوز مثل من بیچاره داری تو رویای پریدن سیر میکنی ؟ بیدار شو جوون . نیاز به رویا نیست . دورو برمون پر هستش از این نماز خونای عاشق . میبینی ؟ نوشته شده توسط : یه ینده خدا نظرات ديگران [ نظر] : لیست کامل یاداشت های این وبلاگ : [29/1/1387- 12:43 ع] کارت سوخت بهتر است یا علم ؟[26/1/1387- 12:51 ع] بیداری در تاریکی ، تاریکی در بیداری[15/1/1387- 12:54 ع] دو رکعت عاشقی[15/1/1387- 12:53 ع] بی قراری شبانه[15/1/1387- 12:52 ع] قرتی بازی ممنوع[15/1/1387- 12:52 ع] ادراک بسیط[15/1/1387- 12:50 ع] لیلی خدا بیامرز[2/8/1386- 10:41 ص] تنفس ممنوع[2/8/1386- 10:36 ص] اخراجی 2[2/8/1386- 10:27 ص] اخراجی 1[2/8/1386- 10:6 ص] اسکرینی به نام دنیا :[22/7/1386- 9:42 ص] من اومدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددم[6/12/1385- 7:43 ع] دیر آمدم آیا ... ؟[5/12/1385- 9:10 ع] سجده گاه[5/12/1385- 9:8 ع] خواب امواج آرام[همه عناوین(21)][آرشیو شده ها]
: لوگوي دوستان من :
: فهرست موضوعي يادداشت ها : یا علی گفتیم و ...[14]بچه های آسمان[7] : آرشيو يادداشت ها : یا علی گفتیم و ...برگی از یک نوشتهموهبت عظیمعشق منبچه ها آسمان : نوای وبلاگ : : جستجو در وبلاگ : پشتيباني وطراحي: وبلاگ قالب وبلاگ حب الحسین اجننی وبلاگ خدایی که به ما لبخند می زند وبلاگ شلمچه برای سفارش قالب به دو وبلاگ اول می تونید سر بزنید این قالب برای وبلاگ گمشگتگان عشق ساخته شده و دوستان دیگر نمی توانند از ان استفاده کنند با تشکر
: فهرست موضوعي يادداشت ها :
یا علی گفتیم و ...برگی از یک نوشتهموهبت عظیمعشق منبچه ها آسمان
: نوای وبلاگ :
وبلاگ قالب
وبلاگ حب الحسین اجننی
وبلاگ خدایی که به ما لبخند می زند
وبلاگ شلمچه
برای سفارش قالب به دو
وبلاگ اول می تونید
سر بزنید
این قالب برای وبلاگ
گمشگتگان عشق ساخته شده
و دوستان دیگر نمی توانند از ان
استفاده کنند
با تشکر
+ دو رکعت عاشقی
میدونم سلام ثواب داره و عرف اینه که باید اول مقدمه چینی کنم اما چون فوری فوتی دارم پست میذارم زود میرم سر اصل مطلب . اصلاً فرصت ندارم مزه پرونی کنم یا با کلمات بازی کنم و کلاس کارو ببرم بالا . نهایتش اینه که خسته میشی و وبلاگ به نور رو جزو اون لیست وبلاگ اسقاطیا میذاری .ok. بریم سر اصل مطلب ....
یادمه تو ماه رمضون با یکی از رفقا میچتیدم ، میگفت چرا به روز نمیکینی ؟ گفتم عمراً ، دیگه خسته شدم . از نت ، از خودم ، از دوروبرم ، از.... دیگه نمیخوام بنویسم . دیگه نمیتونم بنویسم . دیگه.... نذاشت ادامه بدم . یه جمله گفت و آف شد . گفت : " تو به زودی مینویسی . به روز میکنی . چرا نمینویسی دو رکعت عاشقی رو چطور میخونن ؟ "....... گفتم از کجا اینو میگی ؟ من نمیدونم چطور میخونن . اصلاً من نمیخوام بنویسم . هی ..ی..ی ..ی..ی ....کجا میری ؟ چرا جوابمو نمیدی ؟ تو که منو نمیشناسی . به من میگن ناجا یه دنده وقتی میگم نمینویسم یعنی بای ی ی ی...
اون آف شد و نت منم همون روزا قطع شد و دیگه نه با اون نه با هیچکس دیگه نتونستم تو نت در ارتباط باشم . بگذریم از این که تو این مدت چی گذشت و چه اتفاقایی افتاد . اما با رفقا زدیم به دریا و رفتیم تو قلب محشر . تا امسال منو راهم نداده بودن برم کربلای شهدا رو ببینم. همیشه میگفتم با خودم : اگه شهدا دعوتم کنن میدونم چطوری جبران کنم . وقتی دعوتم کردن ، تو شرهانی ، همونجا که همیشه آرزوی دیدنش رو داشتم ، گفتم حالا که دعوتم کردین ، اگه ببینمتون مجنون میشم . بیهوش میشم . انقدر زجه میزنم تا منم با خودتون ببرین .... همون روز اذان مغرب شهدا جوابمو دادن . عجب شبی بود . من و تو و شهدا و یه دنیا عاشقی ...
انگار ماتم برده بود. نه زجه تونستم بزنم . نه بیهوش شدم . نه تونستم حرفای دلمو بزنم . نه..... فقط تونستم یه چفیه و یه تسبیح که سوغات مکه بود رو متبرک کنم . داشتم از این بی لیاقتیم ، از تو ذره ذره آب میشدم .... از بقیه معنویات اردو بگذریم که همه رو دیوونه کرد و کسی نمیتونست موقع برگشت دل بکنه . همه رفقای کربلایی ، بیدل برگشتن . " karbalayiaye mohremo pa berahne حجتون مقبول ، زیارت قبول "
حالا امشب (چهارشنبه 14/1/87) اومدم به اون دوستی که تو ماه رمضون گفت دورکعت عاشقی رو تعریف کن ، به اون عزیزی که گفت شهادت لیاقت میخواد اسرار نکن ، به اون عزیزانی که تو سفر گفتن بپایید با ظهور آفتاب نماز نخونین که قضاست .... بگم که دو رکعت عاشقی رو تو نماز مادر بزرگم دیدم . کسی رو که یه عمر باهاش زندگی کردم اما اصلاً هواسم نبود که ازش درس بگیرم . همونی که آمار نت رفتنای من رو میذاشت صبح ها کف دست مامان و بابا و لج منو در میاورد .اما امشب ازش شرمنده شدم .میدونی چرا ؟
مامان بزرگ مریض بود و به دستش سرم بسته بودیم . امشب ازم خاک تیمم خواست تا بتونه با آنژکتی که رو دستشه تیمم کنه . هر چی فکر کردم یادم نیومد پارچه ای رو که خاک توش گذاشته بودم کجاست . یهو دوزاریم افتاد که با اون چفیه و تسبیح، متبرک به پیکر شهید کرده بودمش و از اون موقع اصلاً هواسم بهش نبود که کنار گذاشتم . گفتم مامان بزرگ دیدی ؟ قسمت تو بود که اول ازش استفاده کنیا . دعا یادت نره . بعد هی سر به سرش گذاشتم . آوردم . هنوز ماجرای شهیدا رو براش تعریف نکرده بودم که دیدم چشماش داره اشک میگیره . تیمم که کرد زود پا شدم رفتم چفیه و تسبیحم آوردم دیدم این مامان بزرگ ما انگار حسابی اهل حال بوده و ما غافل بودیم .باور کن من و چند نفر دیگه که من بهشون ارادت خاصی دارم این چفیه رو دستمون گرفته بودیم و به سر و صورتمون زده بودیم واسه تبرک ، اما تنها کسی که همچین حالی بهش دست داد همین مامان بزرگم بود . میدونی چرا ؟ داشتم پا میشدم که یه دفعه مامان بزرگ گفت عجب عطری میاد ، تنم لرزید . برگشتم گفتم شوخی نکن بابا . چه عطری ؟ مامان بزرگ نمازتو بخون بویی نمیاد . منم دعا کن .... اما عجیب اسرار داشت که تو چرا حس نمیکنی عطر به این شادابی رو ؟ ایناهاش بگیر بو کن .
چفیه رو گرفت جلو صورتم . گفتم مامان بزرگ تو رو خدا راست میگی ؟ بگو عطر چیه ؟ گفت تو کل خونه عطر گل محمدی پیچیده . چطور شما نمیفهمین ؟ همینو که گفت بغضم ترکید و مامان بزرگ رو بغل کردم . گفتم دعام کن عزیز . به خدا شرمندتم . خاک بر سرم که من اونجا بودم و نفهمیدم اما تو اینجایی و .... آروم گفت ما تو فراق اینا پیر شدیم . آرزو به دلم موند که برم اونجا رو ببینم اما موهام سفید شد و قسمتم نشد. بعد نمازشو خوند و منم بهش نگاه میکردم . میدونست مدتیه که درد چشمام داره اذیتم میکنه . همون موقه هم درد داشتم . اما به روم نمیاوردم دیگه . بعد ، نمازی که نفهمیدم چطور و کجا اینطور نماز خوندن رو یاد گرفته بود ، دستاشو گرفت بالا و دعا کرد . بعد دستشو کشد به همون چشمم که اون لحظه درد میکرد . گفت انشااله خدا شفا میده . تو خوب میشی..... این یعنی همون دو رکعت عاشقی .
بیداری ؟ یا هنوز مثل من بیچاره داری تو رویای پریدن سیر میکنی ؟ بیدار شو جوون . نیاز به رویا نیست . دورو برمون پر هستش از این نماز خونای عاشق . میبینی ؟
نوشته شده توسط : یه ینده خدا
نظرات ديگران [ نظر]
[29/1/1387- 12:43 ع] کارت سوخت بهتر است یا علم ؟[26/1/1387- 12:51 ع] بیداری در تاریکی ، تاریکی در بیداری[15/1/1387- 12:54 ع] دو رکعت عاشقی[15/1/1387- 12:53 ع] بی قراری شبانه[15/1/1387- 12:52 ع] قرتی بازی ممنوع[15/1/1387- 12:52 ع] ادراک بسیط[15/1/1387- 12:50 ع] لیلی خدا بیامرز[2/8/1386- 10:41 ص] تنفس ممنوع[2/8/1386- 10:36 ص] اخراجی 2[2/8/1386- 10:27 ص] اخراجی 1[2/8/1386- 10:6 ص] اسکرینی به نام دنیا :[22/7/1386- 9:42 ص] من اومدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددم[6/12/1385- 7:43 ع] دیر آمدم آیا ... ؟[5/12/1385- 9:10 ع] سجده گاه[5/12/1385- 9:8 ع] خواب امواج آرام[همه عناوین(21)][آرشیو شده ها]