: منوي اصلي :
صفحه اصلي وضعيت من در ياهو پست الكترونيك پارسي بلاگ
ورود به مدیریت درباره من
: درباره خودم :
یه ینده خدا[22]خودم که حرف ندارم .
: پيوندهاي روزانه :
: لوگوي وبلاگ : : لينك دوستان من : یگان مرید آقا سید علییه امل مدرنیسم نشدهFANAVARY BARTAR : لوگوي دوستان من : : فهرست موضوعي يادداشت ها : یا علی گفتیم و ...[14]بچه های آسمان[7] : آرشيو يادداشت ها : یا علی گفتیم و ...برگی از یک نوشتهموهبت عظیمعشق منبچه ها آسمان : نوای وبلاگ : : جستجو در وبلاگ : پشتيباني وطراحي: وبلاگ قالب وبلاگ حب الحسین اجننی وبلاگ خدایی که به ما لبخند می زند وبلاگ شلمچه برای سفارش قالب به دو وبلاگ اول می تونید سر بزنید این قالب برای وبلاگ گمشگتگان عشق ساخته شده و دوستان دیگر نمی توانند از ان استفاده کنند با تشکر + بچه های آسمان پنجشنبه 26 بهمن 1385 ساعت 2:40 عصر همیشه وقتی از مترو پیاده میشدم 2 تا بچه ناز و معصوم رو میدیدم که توی اون سوز و سرما میشینن روی یه تیکه روزنامه ، یه وزنه هم میذارن جلوشون ، پایین وزنه هم چند تا کتاب و دفتر پخش زمین و شروع به نوشتن میکنن ، وای خدای من چقدر صحنه قشنگ و تکون دهنده ای . انگار اصلا اینا نمیدونن که هوا سرده ، انگار براشون فرقی نمیکنه کی چقدر برای این زحمتشون بهشون میده ، انگار ، انگار ، انگار ..... . خیلی حال میکردم ، تقریبا هر روز عادتم شده بود که امین و رضا رو تو حیاط مترو ببینم و 100 بار بهشون آفرین بگم و حسودی کنم . وقتی رضا داد میزد " وزن کنین آقا ، وزن خودتونو ببینین چقدره .... " و با دستای سرمازدش هم مشقاش رو مینوشت ، از خودم بدم میومد . منی که تو زندگیم آخ نگفته بودم و توی ناز و نعمت و با کلی غر و لند خیر سرم دانشگاه قبول شده بودم ، خیلی جلوی این دو تا فرشته احساس ضعف میکردم . گذشت و گذشت تا اینکه دو تا مشکل همزمان برام پیش اومد ، خیلی دعا کردم و تلاش ، تو همین حال و هوا یه فکری به سرم زد . گفتم با خودم مگه تو نمیخواستی با این بچه ها باب رفاقت باز کنی ؟ مگه دنبال فرصت نبودی ؟ خوب حالا چی از همه بهتر ؟ ... یهو توی دلم انگار قند آب کردن ، یهو گفتم خدا جونم تو که این همه به ما حال دادی بذار ما هم به خلق خدا حال بدیم مگه چی میشه ، با اینکه میدونستم خیلی هم کاری از دستم بر نمیاد نیت کردم که اگه مشکلم حل بشه واسه جفتشون لپ لپ بگیرم ، اینطوری هم باهاشون دوست میشدم هم دلشون شاد میشد هم یه تشویقی برای درس خوندنشون . خلاصه گذشت تا اینکه هر دو تا مشکل من هم حل شد به خیر و خوشی و دوباره برای ترم بعد باید میرفتم دانشگاه ، موقع برگشتن تنها بودم که رضا رو از دور دیدم با دوستش نشسته ، یه داداش هم داشت که یکی دو سه سال ازش بزرگتر بود . یاد نیتم افتادم ، رفتم سمت بقالی جلوی مترو و دوتا لپ لپ عین هم گرفتم و به راهم ادامه دادم ، دو دل بودم . اصلا نمیدونستم چطوری اینا رو بهشون بدم که ازم دگیر نشن و دوستانه بپذیرن .... تو این فکر بودم که داداشش رو دیدم از کنارم رد شد ، اوضاع بهتر شد حالا شدن 2 تا . شانسم حیاط مترو خلوت بود ، رفتم جلو آروم گفتم بچه ها چند میگیرین وزن کنم ؟ " هر چقدر دادی ، وزن کن تو ور خدا ، فرقی نداره هرچقدر بدی ... " لپ لپا رو نشون دادم و گفتم من اینا رو بدم جای پول ایرادی داره ؟ با یه برقی تو چشاشون بهم گفتن نه همینو بده ، اول روی وزنه رضا رفتم ، بعد وزنه امین . رضا سریع ازم گرفت و با یه شیطنت کودکانه ای که انرژی زیادی بهم داد جلد دور اون رو باز کرد . امین گفت ببین بهم نمیده ، مگه برای هردومون نگرفتی ؟ اسماشون رو تا اون موقع نمیدونستم تا اینکه یکیشون گفت : بابا امین بهت میدم دیگه ، بزار بازش کنم بعد میدم . خندم گرفت از بحثشون ، خلاصه اول لمین باز کرد ، توش یدونه عینک شنا بود . گفتم امین آقا شنا کردنی یادت نره اینو ببریا ، همین موقع شانس اونیکی یویو در اومد . دیدم امین پکر شد که چرا برای اون اسباب بازی نیست ، حواسم بود ، برگشتم با شوخی و به زبون خودش بهش گفتم امین آقا دوستت رو بهم معرفی نکردیا ، رضا سریع سرشو بلند کرد و گفت : رضا ، رضا هستم . بچه زبلی بود ، گفتم میدونین اینو برای چی گرفتم ؟ گفتن نه ، ولی حواسشون پیش من نبود ، گفتم معدلتون چند شد ؟ ...... دیدم تو این باغ نیستن و تو عالم خودشون دارن حال میکنن ، دیگه ادامه ندادم و آروم از پیششون رد شدم ، ولی از همه اینا گذشته کلی هم حال خودم گرفته شد ، آخه دو کیلو به وزن مبارکم اضافه شده بود ، یا خدا به دادم برس ......... بین خودمون بمونه ها به کسی نگین ، ولی شبش خواب دیدم رفتم بقیع . " التماس دعا " نوشته شده توسط : یه ینده خدا نظرات ديگران [ نظر] : لیست کامل یاداشت های این وبلاگ : [29/1/1387- 12:43 ع] کارت سوخت بهتر است یا علم ؟[26/1/1387- 12:51 ع] بیداری در تاریکی ، تاریکی در بیداری[15/1/1387- 12:54 ع] دو رکعت عاشقی[15/1/1387- 12:53 ع] بی قراری شبانه[15/1/1387- 12:52 ع] قرتی بازی ممنوع[15/1/1387- 12:52 ع] ادراک بسیط[15/1/1387- 12:50 ع] لیلی خدا بیامرز[2/8/1386- 10:41 ص] تنفس ممنوع[2/8/1386- 10:36 ص] اخراجی 2[2/8/1386- 10:27 ص] اخراجی 1[2/8/1386- 10:6 ص] اسکرینی به نام دنیا :[22/7/1386- 9:42 ص] من اومدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددم[6/12/1385- 7:43 ع] دیر آمدم آیا ... ؟[5/12/1385- 9:10 ع] سجده گاه[5/12/1385- 9:8 ع] خواب امواج آرام[همه عناوین(21)][آرشیو شده ها]
: لوگوي وبلاگ :
: لينك دوستان من :
یگان مرید آقا سید علییه امل مدرنیسم نشدهFANAVARY BARTAR : لوگوي دوستان من : : فهرست موضوعي يادداشت ها : یا علی گفتیم و ...[14]بچه های آسمان[7] : آرشيو يادداشت ها : یا علی گفتیم و ...برگی از یک نوشتهموهبت عظیمعشق منبچه ها آسمان : نوای وبلاگ : : جستجو در وبلاگ : پشتيباني وطراحي: وبلاگ قالب وبلاگ حب الحسین اجننی وبلاگ خدایی که به ما لبخند می زند وبلاگ شلمچه برای سفارش قالب به دو وبلاگ اول می تونید سر بزنید این قالب برای وبلاگ گمشگتگان عشق ساخته شده و دوستان دیگر نمی توانند از ان استفاده کنند با تشکر + بچه های آسمان پنجشنبه 26 بهمن 1385 ساعت 2:40 عصر همیشه وقتی از مترو پیاده میشدم 2 تا بچه ناز و معصوم رو میدیدم که توی اون سوز و سرما میشینن روی یه تیکه روزنامه ، یه وزنه هم میذارن جلوشون ، پایین وزنه هم چند تا کتاب و دفتر پخش زمین و شروع به نوشتن میکنن ، وای خدای من چقدر صحنه قشنگ و تکون دهنده ای . انگار اصلا اینا نمیدونن که هوا سرده ، انگار براشون فرقی نمیکنه کی چقدر برای این زحمتشون بهشون میده ، انگار ، انگار ، انگار ..... . خیلی حال میکردم ، تقریبا هر روز عادتم شده بود که امین و رضا رو تو حیاط مترو ببینم و 100 بار بهشون آفرین بگم و حسودی کنم . وقتی رضا داد میزد " وزن کنین آقا ، وزن خودتونو ببینین چقدره .... " و با دستای سرمازدش هم مشقاش رو مینوشت ، از خودم بدم میومد . منی که تو زندگیم آخ نگفته بودم و توی ناز و نعمت و با کلی غر و لند خیر سرم دانشگاه قبول شده بودم ، خیلی جلوی این دو تا فرشته احساس ضعف میکردم . گذشت و گذشت تا اینکه دو تا مشکل همزمان برام پیش اومد ، خیلی دعا کردم و تلاش ، تو همین حال و هوا یه فکری به سرم زد . گفتم با خودم مگه تو نمیخواستی با این بچه ها باب رفاقت باز کنی ؟ مگه دنبال فرصت نبودی ؟ خوب حالا چی از همه بهتر ؟ ... یهو توی دلم انگار قند آب کردن ، یهو گفتم خدا جونم تو که این همه به ما حال دادی بذار ما هم به خلق خدا حال بدیم مگه چی میشه ، با اینکه میدونستم خیلی هم کاری از دستم بر نمیاد نیت کردم که اگه مشکلم حل بشه واسه جفتشون لپ لپ بگیرم ، اینطوری هم باهاشون دوست میشدم هم دلشون شاد میشد هم یه تشویقی برای درس خوندنشون . خلاصه گذشت تا اینکه هر دو تا مشکل من هم حل شد به خیر و خوشی و دوباره برای ترم بعد باید میرفتم دانشگاه ، موقع برگشتن تنها بودم که رضا رو از دور دیدم با دوستش نشسته ، یه داداش هم داشت که یکی دو سه سال ازش بزرگتر بود . یاد نیتم افتادم ، رفتم سمت بقالی جلوی مترو و دوتا لپ لپ عین هم گرفتم و به راهم ادامه دادم ، دو دل بودم . اصلا نمیدونستم چطوری اینا رو بهشون بدم که ازم دگیر نشن و دوستانه بپذیرن .... تو این فکر بودم که داداشش رو دیدم از کنارم رد شد ، اوضاع بهتر شد حالا شدن 2 تا . شانسم حیاط مترو خلوت بود ، رفتم جلو آروم گفتم بچه ها چند میگیرین وزن کنم ؟ " هر چقدر دادی ، وزن کن تو ور خدا ، فرقی نداره هرچقدر بدی ... " لپ لپا رو نشون دادم و گفتم من اینا رو بدم جای پول ایرادی داره ؟ با یه برقی تو چشاشون بهم گفتن نه همینو بده ، اول روی وزنه رضا رفتم ، بعد وزنه امین . رضا سریع ازم گرفت و با یه شیطنت کودکانه ای که انرژی زیادی بهم داد جلد دور اون رو باز کرد . امین گفت ببین بهم نمیده ، مگه برای هردومون نگرفتی ؟ اسماشون رو تا اون موقع نمیدونستم تا اینکه یکیشون گفت : بابا امین بهت میدم دیگه ، بزار بازش کنم بعد میدم . خندم گرفت از بحثشون ، خلاصه اول لمین باز کرد ، توش یدونه عینک شنا بود . گفتم امین آقا شنا کردنی یادت نره اینو ببریا ، همین موقع شانس اونیکی یویو در اومد . دیدم امین پکر شد که چرا برای اون اسباب بازی نیست ، حواسم بود ، برگشتم با شوخی و به زبون خودش بهش گفتم امین آقا دوستت رو بهم معرفی نکردیا ، رضا سریع سرشو بلند کرد و گفت : رضا ، رضا هستم . بچه زبلی بود ، گفتم میدونین اینو برای چی گرفتم ؟ گفتن نه ، ولی حواسشون پیش من نبود ، گفتم معدلتون چند شد ؟ ...... دیدم تو این باغ نیستن و تو عالم خودشون دارن حال میکنن ، دیگه ادامه ندادم و آروم از پیششون رد شدم ، ولی از همه اینا گذشته کلی هم حال خودم گرفته شد ، آخه دو کیلو به وزن مبارکم اضافه شده بود ، یا خدا به دادم برس ......... بین خودمون بمونه ها به کسی نگین ، ولی شبش خواب دیدم رفتم بقیع . " التماس دعا " نوشته شده توسط : یه ینده خدا نظرات ديگران [ نظر] : لیست کامل یاداشت های این وبلاگ : [29/1/1387- 12:43 ع] کارت سوخت بهتر است یا علم ؟[26/1/1387- 12:51 ع] بیداری در تاریکی ، تاریکی در بیداری[15/1/1387- 12:54 ع] دو رکعت عاشقی[15/1/1387- 12:53 ع] بی قراری شبانه[15/1/1387- 12:52 ع] قرتی بازی ممنوع[15/1/1387- 12:52 ع] ادراک بسیط[15/1/1387- 12:50 ع] لیلی خدا بیامرز[2/8/1386- 10:41 ص] تنفس ممنوع[2/8/1386- 10:36 ص] اخراجی 2[2/8/1386- 10:27 ص] اخراجی 1[2/8/1386- 10:6 ص] اسکرینی به نام دنیا :[22/7/1386- 9:42 ص] من اومدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددم[6/12/1385- 7:43 ع] دیر آمدم آیا ... ؟[5/12/1385- 9:10 ع] سجده گاه[5/12/1385- 9:8 ع] خواب امواج آرام[همه عناوین(21)][آرشیو شده ها]
: لوگوي دوستان من :
: فهرست موضوعي يادداشت ها : یا علی گفتیم و ...[14]بچه های آسمان[7] : آرشيو يادداشت ها : یا علی گفتیم و ...برگی از یک نوشتهموهبت عظیمعشق منبچه ها آسمان : نوای وبلاگ : : جستجو در وبلاگ : پشتيباني وطراحي: وبلاگ قالب وبلاگ حب الحسین اجننی وبلاگ خدایی که به ما لبخند می زند وبلاگ شلمچه برای سفارش قالب به دو وبلاگ اول می تونید سر بزنید این قالب برای وبلاگ گمشگتگان عشق ساخته شده و دوستان دیگر نمی توانند از ان استفاده کنند با تشکر
: فهرست موضوعي يادداشت ها :
یا علی گفتیم و ...برگی از یک نوشتهموهبت عظیمعشق منبچه ها آسمان
: نوای وبلاگ :
وبلاگ قالب
وبلاگ حب الحسین اجننی
وبلاگ خدایی که به ما لبخند می زند
وبلاگ شلمچه
برای سفارش قالب به دو
وبلاگ اول می تونید
سر بزنید
این قالب برای وبلاگ
گمشگتگان عشق ساخته شده
و دوستان دیگر نمی توانند از ان
استفاده کنند
با تشکر
+ بچه های آسمان
همیشه وقتی از مترو پیاده میشدم 2 تا بچه ناز و معصوم رو میدیدم که توی اون سوز و سرما میشینن روی یه تیکه روزنامه ، یه وزنه هم میذارن جلوشون ، پایین وزنه هم چند تا کتاب و دفتر پخش زمین و شروع به نوشتن میکنن ، وای خدای من چقدر صحنه قشنگ و تکون دهنده ای . انگار اصلا اینا نمیدونن که هوا سرده ، انگار براشون فرقی نمیکنه کی چقدر برای این زحمتشون بهشون میده ، انگار ، انگار ، انگار ..... .
خیلی حال میکردم ، تقریبا هر روز عادتم شده بود که امین و رضا رو تو حیاط مترو ببینم و 100 بار بهشون آفرین بگم و حسودی کنم . وقتی رضا داد میزد " وزن کنین آقا ، وزن خودتونو ببینین چقدره .... " و با دستای سرمازدش هم مشقاش رو مینوشت ، از خودم بدم میومد . منی که تو زندگیم آخ نگفته بودم و توی ناز و نعمت و با کلی غر و لند خیر سرم دانشگاه قبول شده بودم ، خیلی جلوی این دو تا فرشته احساس ضعف میکردم .
گذشت و گذشت تا اینکه دو تا مشکل همزمان برام پیش اومد ، خیلی دعا کردم و تلاش ، تو همین حال و هوا یه فکری به سرم زد . گفتم با خودم مگه تو نمیخواستی با این بچه ها باب رفاقت باز کنی ؟ مگه دنبال فرصت نبودی ؟ خوب حالا چی از همه بهتر ؟ ... یهو توی دلم انگار قند آب کردن ، یهو گفتم خدا جونم تو که این همه به ما حال دادی بذار ما هم به خلق خدا حال بدیم مگه چی میشه ، با اینکه میدونستم خیلی هم کاری از دستم بر نمیاد نیت کردم که اگه مشکلم حل بشه واسه جفتشون لپ لپ بگیرم ، اینطوری هم باهاشون دوست میشدم هم دلشون شاد میشد هم یه تشویقی برای درس خوندنشون . خلاصه گذشت تا اینکه هر دو تا مشکل من هم حل شد به خیر و خوشی و دوباره برای ترم بعد باید میرفتم دانشگاه ، موقع برگشتن تنها بودم که رضا رو از دور دیدم با دوستش نشسته ، یه داداش هم داشت که یکی دو سه سال ازش بزرگتر بود . یاد نیتم افتادم ، رفتم سمت بقالی جلوی مترو و دوتا لپ لپ عین هم گرفتم و به راهم ادامه دادم ، دو دل بودم . اصلا نمیدونستم چطوری اینا رو بهشون بدم که ازم دگیر نشن و دوستانه بپذیرن .... تو این فکر بودم که داداشش رو دیدم از کنارم رد شد ، اوضاع بهتر شد حالا شدن 2 تا .
شانسم حیاط مترو خلوت بود ، رفتم جلو آروم گفتم بچه ها چند میگیرین وزن کنم ؟
" هر چقدر دادی ، وزن کن تو ور خدا ، فرقی نداره هرچقدر بدی ... "
لپ لپا رو نشون دادم و گفتم من اینا رو بدم جای پول ایرادی داره ؟ با یه برقی تو چشاشون بهم گفتن نه همینو بده ، اول روی وزنه رضا رفتم ، بعد وزنه امین . رضا سریع ازم گرفت و با یه شیطنت کودکانه ای که انرژی زیادی بهم داد جلد دور اون رو باز کرد . امین گفت ببین بهم نمیده ، مگه برای هردومون نگرفتی ؟
اسماشون رو تا اون موقع نمیدونستم تا اینکه یکیشون گفت : بابا امین بهت میدم دیگه ، بزار بازش کنم بعد میدم . خندم گرفت از بحثشون ، خلاصه اول لمین باز کرد ، توش یدونه عینک شنا بود . گفتم امین آقا شنا کردنی یادت نره اینو ببریا ، همین موقع شانس اونیکی یویو در اومد . دیدم امین پکر شد که چرا برای اون اسباب بازی نیست ، حواسم بود ، برگشتم با شوخی و به زبون خودش بهش گفتم امین آقا دوستت رو بهم معرفی نکردیا ، رضا سریع سرشو بلند کرد و گفت : رضا ، رضا هستم . بچه زبلی بود ، گفتم میدونین اینو برای چی گرفتم ؟ گفتن نه ، ولی حواسشون پیش من نبود ، گفتم معدلتون چند شد ؟ ......
دیدم تو این باغ نیستن و تو عالم خودشون دارن حال میکنن ، دیگه ادامه ندادم و آروم از پیششون رد شدم ، ولی از همه اینا گذشته کلی هم حال خودم گرفته شد ، آخه دو کیلو به وزن مبارکم اضافه شده بود ، یا خدا به دادم برس ......... بین خودمون بمونه ها به کسی نگین ، ولی شبش خواب دیدم رفتم بقیع .
" التماس دعا "
نوشته شده توسط : یه ینده خدا
نظرات ديگران [ نظر]
[29/1/1387- 12:43 ع] کارت سوخت بهتر است یا علم ؟[26/1/1387- 12:51 ع] بیداری در تاریکی ، تاریکی در بیداری[15/1/1387- 12:54 ع] دو رکعت عاشقی[15/1/1387- 12:53 ع] بی قراری شبانه[15/1/1387- 12:52 ع] قرتی بازی ممنوع[15/1/1387- 12:52 ع] ادراک بسیط[15/1/1387- 12:50 ع] لیلی خدا بیامرز[2/8/1386- 10:41 ص] تنفس ممنوع[2/8/1386- 10:36 ص] اخراجی 2[2/8/1386- 10:27 ص] اخراجی 1[2/8/1386- 10:6 ص] اسکرینی به نام دنیا :[22/7/1386- 9:42 ص] من اومدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددم[6/12/1385- 7:43 ع] دیر آمدم آیا ... ؟[5/12/1385- 9:10 ع] سجده گاه[5/12/1385- 9:8 ع] خواب امواج آرام[همه عناوین(21)][آرشیو شده ها]