: منوي اصلي :
صفحه اصلي وضعيت من در ياهو پست الكترونيك پارسي بلاگ
ورود به مدیریت درباره من
: درباره خودم :
یه ینده خدا[22]خودم که حرف ندارم .
: پيوندهاي روزانه :
: لوگوي وبلاگ : : لينك دوستان من : یگان مرید آقا سید علییه امل مدرنیسم نشدهFANAVARY BARTAR : لوگوي دوستان من : : فهرست موضوعي يادداشت ها : یا علی گفتیم و ...[14]بچه های آسمان[7] : آرشيو يادداشت ها : یا علی گفتیم و ...برگی از یک نوشتهموهبت عظیمعشق منبچه ها آسمان : نوای وبلاگ : : جستجو در وبلاگ : پشتيباني وطراحي: وبلاگ قالب وبلاگ حب الحسین اجننی وبلاگ خدایی که به ما لبخند می زند وبلاگ شلمچه برای سفارش قالب به دو وبلاگ اول می تونید سر بزنید این قالب برای وبلاگ گمشگتگان عشق ساخته شده و دوستان دیگر نمی توانند از ان استفاده کنند با تشکر 1 2 > [آرشیو شده ها] + کارت سوخت بهتر است یا علم ؟ پنجشنبه 29 فروردین 1387 ساعت 12:43 عصر یه روز یه بنده خدایی اومد به تیکه گفت : " ببینم فلانی ( منو میگه ها ) نکنه این متنایی که میخوایی برام بفرستی copy/paste از جایی باشه !!! بالاخره هر چی باشه ما حرفه ای هستیم و میفهمیم هااااا....( بابا حرفه ای) میخواستم یه سری متن تووووپ براش بفرستم که اگه صلاح دید یه جا چاپ کنه که ندادم . آقا این جماعت اصلاً مراعات روح لطیف و حساس یه جوون رو نمیکنن . همچین با دسته ی هاونگ ( جوونای قدیمی مثل بنده ، به این وسیله ارادت خاصی دارن ) میزنن تو ذوقت که مخت آب روغن قاطی میکنه ، حالا بیا و درستش کن ، بعد بابام میگه چرا دانشگاه قبول نمیشی ، چرا سیگاری شدی ، چرا چشات لوچه ، چرا کف پات صافه ، چرا از سربازی معاف شدی ، چرا ... چرا ... Eeee بابا ول کن دیگه ، گازش رو گرفتی داری میری !!! کدوم دانشگاه ؟ کدوم سیگار ؟ کدوم سربازی ؟ ... من که دانشگاهم چند ماهه تموم شده ، سیگارم که خیلی وقته ترک کردم ( از وقتی نت رو گذاشتم کنار ، طرف سیگارم نرفتم ، جاش دوستان لطف کردن یه سرگرمی بی ضرر بهم معرفی کردن به نام آدامس پان پراک !!! ) سربازی ام که ... الله اکبر ها ( اونایی که منو میشناسن میدونن این الله اکبر یعنی چی ) خلاصه اینکه یه شب تا صبح با خودم کلنجار رفتم که قضیه ی یک ساعت عقب جلو شدن ساعت بعد از سال تحویل رو واسه گلوله های خاکستری مغزم توجیه کنم ، آخر به این نتیجه رسیدم که بالا بری ، پایین بیایی ، بعد از اینکه کلی فرانسوی ها بهمون خندیدن ، علی دایی شد مربی تیم ملی . کسی ام نگفت کی داره این مسخره بازیا رو در میاره و کی اولین بار فکر کرد مرغ همسایه غازه ، عمو تو یعنی نمیدونی ستاره ی دنیا توی مملکت خودته ؟ ( بگذریم از گافای بزرگی که جدیداً همین جناب ستاره داد ) حتماً باید مایه ی ریش خندمون کنن تا بیدار شی ؟ یه ضرب المثلی میگفت : نون خشک خونت رو بخور اما منت کله پاچه ی همسایت رو نکش !!! ( البته من سندی واسه این ضرب المثل ندارما ، از خیر کله پاچه هم که نمیشه گذشت ، پس احتمالاً میتونید برید مهمون ناخونده بشید و اگر همسایه روی باز نشون نداد و سنگ روی یخ شدید ، اصلاً احساس سرخوردگی نکنید چون قبلاً هماهنگ شده !!! ) آقا دنیا همینه دیگه ، بقیه اختلاص میکنن و گردنشون چاق میشه ، چوبشو تو میخوری ..... این طرف کارمند بد بخت داره زیر بار قسط و قرض و قوله له میشه از اون طرف برو ساختمون ادارش رو ببین چه جوی زیر پای کارکنانش راه انداختن و چه هزینه ای واسه سنگ فرش وزیر پسندش راه انداختن ، تازه واسه نماز خوندنت هم بهت حال دادن و یه سری فرش نفیس تدارک دیدن که وقتی نماز میخونی ، حس کنی تو عرش وایستادی و رفتی معراج ، ناهار خوریش هم که شده سفره خانه سنتی با این تفاوت که کافی شاپ رو هم میذاره تو جیبش . حالا از اون طرف ، کارمند قصه ی ما تازه میاد هضم کنه که اینا واسه تغییر روحیه و حال و هوا و مدرن شدنه ، از این طرف بعد یکی دو ماه ، میان میگن اینجا به درد نمیخوره ، دل جناب وزیر رو زده ، جل و پلاستون رو جمع کنین بریم یه ساختمون دیگه که پارکینگش طبقاتی باشه و ماشیناتون رو بتونید توش جا بدید ( همون ماشینایی که هنوز پول یه چرخش رو ندارین و هر روز از جلو نمایندگیش 10 دقیقه واسه آرامش روح تأمل میکنین ) جالب ترش میدونی چیه ؟ دولت هم که داره ظاهر قضیه و جیب آویزون و پر پول مدیرای رأس هرم و اختلاصای میلیاردی بعضی از همین مدیرا رو میبینه ، دستور میده از مواجب این وزارت خونه کم کنن و تمام مزایایی که همون کارمند دلش رو بهش خوش کرده بود تعطیل شه و به وزارت خونه ی فلان که به ظاهر قشر زحمت کش مملکت اونجا جمع شدن و مشغول به کارن اضافه شه تا گردنشون کلف تر شه . ( اینجا میشه فهمید که منظور از کاخ نشینی و کوخ نشینی تو حرفای امام خمینی چی بود ، اینجا میشه فهمید یعنی چی وقتی میگن پزpoz عالی ، جیب خالی !!! ) یادمه تو مدرسه معلممون موضوع انشا داده بود که : " روزی که کارت سوخت بیاید ... " یکی از بچه ها تکمیلش کرده بود که : " تعداد اتوبوس ها زیاد میشود و ما مجبور نیستیم ساعتها از عمر چون آب طلایمان را در ایستگاههای اتوبوس بگذرانیم یا با ماشین شخصی هوای شهر را آلوده کنیم ، مترو ها با سیستم مدرن و بدون خرابی در طونل ها راه می افتند ، با گران شدن کرایه ها و آمدن کارت سوخت ، آرامش به خانه و کاشانه ی ما می آید ... " حالا بعد از گذشت سالها همین موضوع رو به بچه ی همسایمون داده بودن و نوشته بود : " کارت سوخت یعنی آینده ی تحصیلی من ، اما پدرم چون کارمندی است که هنوز وام خودرو دریافت نکرده پس کارت هم ندارد ، اتوبوس هم 4 ساعت بعد از زنگ مدرسه می آید و اگر بیاید در فشار جمعیت جیبم را که همش به اندازه ی بلیت مترو درونش پول بود را میزنند و همانطور که عذاب شب اول قبر را برایم یاد آور میشوند با هزاران امید دم در مترو پیاده میشوم و آنجا نوشته است " تا اطلاع ثانوی به دلیل تعمیرات ، از این ایستگاه قطار اعزام نمیشود " و من مجبورم بقیه ی راه را پیاده طی طریق کنم و به ارزش والای هوای تهران و اهمیتش برای سلامتی فکر کنم . خدایا این خوشی را از ملت ایران نگیر..... " آهااااااای نماینده ای که تا دیشب شلوار مامان دوز با دوخت صداقت و مردونگی پات بود ، با رأی من هستش که امشب با کت شلوار 200 هزار تومنی هم خوابت نمیبره ، حواست هست ؟ نوشته شده توسط : یه ینده خدا نظرات ديگران [ نظر] + بیداری در تاریکی ، تاریکی در بیداری دوشنبه 26 فروردین 1387 ساعت 12:51 عصر دیییید ) گفتن اسم نبر وگرنه سرتو به باد میدی منم بوق گذاشتم جاش . داشتم میگفتم . یه روز آقای ... با اقتدار و صلابت اومد پای تریبون و گفت : "جوونا باید آزاد باشن ، اگه نباشن چنین میشه چنان میشه ، جوونا من هامیتونم . برید حال کنید من پشتتونم ..... " آقا میومدی میدیدی چه غوغایی شد . صوت و جیغ و دست و غش و ضعف و هورای یه دسته جماعت فرصت طلب که به تلنگری بند بودن به پا شد که بابا حاجی دمت گرم . اصل فازی ، تو خود نول بودی و کشف نشده بودی . !!!! این آقا خوبه ، یه چند سالی هی فاز داد ، هی فاز داد ، هی به اسم تمدن سازی ، جولان کرد و .... بعد که دید نمیتونه دیگه جمع و جور کنه مملکت رو ، خیلی تمیز و آروم پا پس کشید ، حالا دیگه شهر شده بود شهر فرنگ ، قیمتا رفته بود تا سقف برج میلاد ، بودجه ی مملکت که قربونش برم از قدیم رسم داشته هر سال واسه بسته شدن ، 100 صفحه بره روش ، حالا رسیده بود به 2000.000.000 صفحه ( هان ؟ زیاد شد صفراش ؟ واسه توجیح مطلب لازم بود دادا ) بعد یه مدت ، انگار مردم خودشونم از این آزادی خالی بندی که چشم اکثریت رو کور کرده بود خسته شدن و یادشون افتاد بابا مملکت دخل و خرجش با هم نمیخونه . نفتمون کو ؟ آبمون کو ؟ eeeeee !!! خیلی وقته نونم واسه خوردن ... بابا همه چی کم مونده کپنی بشه . " نفس نکش " شده آزادی . تو این میون یکی شد رابین هود . مردمم دوسش داشتن . شد نماینده ی مردمی . اما غافل از اینکه این جناب رابین هود هم کاری از پیش نبرد . چون قبل اونکه کاری انجام بده دستشو بسته بودن . یه سریا اومدن جاش یه تزای جدید دادن که گویا بر میگشت ریشش به همون برنامه ی طرح ریزی شده ی قبلی که کسی نتونست جمع و جورش کنه . یه آقا خوبه ی دیگه که به ظاهر یکی از سازمان دهنده های این پروژه ی عظیم 400 ساله بود ، اومد پای تریبون تلویزیون و فرمود : " ما باید تمام تلاشمون رو بکنیم تا در جامعه مسأله ی ازدواج موقت رو با جسارت تمام رونق بدیم " عجب مکمل خوبی بود برای نظریه ی " فروید و فرویدیسم ها " و این آغاز غرب گرایی تو مملکتی که ادعای پایتخت جوامع اسلامی میکنه ، نبود . چون همین نظریه اساس شرعی و نبوی داره ، اما نه امروز و تو این شنبه بازاری که اساسش از پایه خراب شد و فرهنگش شده فرهنگ شیرین و دلربای غرب . چرا کسی نگفت این بیداری تو تاریکیه ؟ چرا نگفت به اسم دین ، دارین کلاه شرعی سر خودتون میذارید ؟ چرا بعد این همه سالی که از انقلاب میگذره کسی جرأت نداره تو خیابون نهی از منکر کنه ؟ میگن قبل انقلاب فلان بود و بهمان ... ( من نمیخوام از رژیم خاصی طرفداری کنم یا اونو سرکوب کنم . فقط میخوام یه کم به خودمون بیاییم) آقا حالا که ادعامون میشه و با پیرهن روی شلوار و یه تسبیح میگیم بسیج بسیج ... چرا چشامون و میبنیدیم و اگه هم باز کنیم خودمونو میزنیم به اون راه که ندیدیم ؟ هیچ رفتی سمت پارکای تهران ؟ میدونی تو سینماها چه خبره ؟ تا حالا مترو سوار شدی ؟ ( آره هممون اینجا ها رفتیم اما خداییش بس که معضلای جامعه برامون عادی و معمولی شده دیگه به عنوان یه معضل بهش نگاه نمیکنیم ) اصلاً چرا راه دور میریم ؟ همین تلویزیون رو روشن کنی حساب کار دستت میاد . فیلمای آمریکایی رو سانسور میکنیم و میگیم مرگ بر آمریکا ، اما هیچکی نمگیه تو فیلم.... ( گفتن اسم نبر . د . چند بار بگم گیر نده ) که ساخت جمهوری اسلامیه ، چرا باید مسائل زناشویی رو انقدر جسورانه ، بازیگر تاپ کشور جار بزنه ؟ حالا از این بحثا که بگذریم ( اگه بخوام ادامه بدم که دیگه گندش در میاد اطرافمون چه خبره . وبلاگ منم تعطیل میکنن ) مجلس بعد از جریان کارت سوخت ، حالا اومده کارت سهمیه مخصوص معتادین رو به مرحله ی اجرا گذاشته . آهاااااااااااااااااای جوونا . دیگه میتونید برید معتاد شید . اینم از خدمات رفاهی . دیگه چی میخواین ؟ نوشته شده توسط : یه ینده خدا نظرات ديگران [ نظر] + دو رکعت عاشقی پنجشنبه 15 فروردین 1387 ساعت 12:54 عصر میدونم سلام ثواب داره و عرف اینه که باید اول مقدمه چینی کنم اما چون فوری فوتی دارم پست میذارم زود میرم سر اصل مطلب . اصلاً فرصت ندارم مزه پرونی کنم یا با کلمات بازی کنم و کلاس کارو ببرم بالا . نهایتش اینه که خسته میشی و وبلاگ به نور رو جزو اون لیست وبلاگ اسقاطیا میذاری .ok. بریم سر اصل مطلب .... یادمه تو ماه رمضون با یکی از رفقا میچتیدم ، میگفت چرا به روز نمیکینی ؟ گفتم عمراً ، دیگه خسته شدم . از نت ، از خودم ، از دوروبرم ، از.... دیگه نمیخوام بنویسم . دیگه نمیتونم بنویسم . دیگه.... نذاشت ادامه بدم . یه جمله گفت و آف شد . گفت : " تو به زودی مینویسی . به روز میکنی . چرا نمینویسی دو رکعت عاشقی رو چطور میخونن ؟ "....... گفتم از کجا اینو میگی ؟ من نمیدونم چطور میخونن . اصلاً من نمیخوام بنویسم . هی ..ی..ی ..ی..ی ....کجا میری ؟ چرا جوابمو نمیدی ؟ تو که منو نمیشناسی . به من میگن ناجا یه دنده وقتی میگم نمینویسم یعنی بای ی ی ی... اون آف شد و نت منم همون روزا قطع شد و دیگه نه با اون نه با هیچکس دیگه نتونستم تو نت در ارتباط باشم . بگذریم از این که تو این مدت چی گذشت و چه اتفاقایی افتاد . اما با رفقا زدیم به دریا و رفتیم تو قلب محشر . تا امسال منو راهم نداده بودن برم کربلای شهدا رو ببینم. همیشه میگفتم با خودم : اگه شهدا دعوتم کنن میدونم چطوری جبران کنم . وقتی دعوتم کردن ، تو شرهانی ، همونجا که همیشه آرزوی دیدنش رو داشتم ، گفتم حالا که دعوتم کردین ، اگه ببینمتون مجنون میشم . بیهوش میشم . انقدر زجه میزنم تا منم با خودتون ببرین .... همون روز اذان مغرب شهدا جوابمو دادن . عجب شبی بود . من و تو و شهدا و یه دنیا عاشقی ... انگار ماتم برده بود. نه زجه تونستم بزنم . نه بیهوش شدم . نه تونستم حرفای دلمو بزنم . نه..... فقط تونستم یه چفیه و یه تسبیح که سوغات مکه بود رو متبرک کنم . داشتم از این بی لیاقتیم ، از تو ذره ذره آب میشدم .... از بقیه معنویات اردو بگذریم که همه رو دیوونه کرد و کسی نمیتونست موقع برگشت دل بکنه . همه رفقای کربلایی ، بیدل برگشتن . " karbalayiaye mohremo pa berahne حجتون مقبول ، زیارت قبول " حالا امشب (چهارشنبه 14/1/87) اومدم به اون دوستی که تو ماه رمضون گفت دورکعت عاشقی رو تعریف کن ، به اون عزیزی که گفت شهادت لیاقت میخواد اسرار نکن ، به اون عزیزانی که تو سفر گفتن بپایید با ظهور آفتاب نماز نخونین که قضاست .... بگم که دو رکعت عاشقی رو تو نماز مادر بزرگم دیدم . کسی رو که یه عمر باهاش زندگی کردم اما اصلاً هواسم نبود که ازش درس بگیرم . همونی که آمار نت رفتنای من رو میذاشت صبح ها کف دست مامان و بابا و لج منو در میاورد .اما امشب ازش شرمنده شدم .میدونی چرا ؟ مامان بزرگ مریض بود و به دستش سرم بسته بودیم . امشب ازم خاک تیمم خواست تا بتونه با آنژکتی که رو دستشه تیمم کنه . هر چی فکر کردم یادم نیومد پارچه ای رو که خاک توش گذاشته بودم کجاست . یهو دوزاریم افتاد که با اون چفیه و تسبیح، متبرک به پیکر شهید کرده بودمش و از اون موقع اصلاً هواسم بهش نبود که کنار گذاشتم . گفتم مامان بزرگ دیدی ؟ قسمت تو بود که اول ازش استفاده کنیا . دعا یادت نره . بعد هی سر به سرش گذاشتم . آوردم . هنوز ماجرای شهیدا رو براش تعریف نکرده بودم که دیدم چشماش داره اشک میگیره . تیمم که کرد زود پا شدم رفتم چفیه و تسبیحم آوردم دیدم این مامان بزرگ ما انگار حسابی اهل حال بوده و ما غافل بودیم .باور کن من و چند نفر دیگه که من بهشون ارادت خاصی دارم این چفیه رو دستمون گرفته بودیم و به سر و صورتمون زده بودیم واسه تبرک ، اما تنها کسی که همچین حالی بهش دست داد همین مامان بزرگم بود . میدونی چرا ؟ داشتم پا میشدم که یه دفعه مامان بزرگ گفت عجب عطری میاد ، تنم لرزید . برگشتم گفتم شوخی نکن بابا . چه عطری ؟ مامان بزرگ نمازتو بخون بویی نمیاد . منم دعا کن .... اما عجیب اسرار داشت که تو چرا حس نمیکنی عطر به این شادابی رو ؟ ایناهاش بگیر بو کن . چفیه رو گرفت جلو صورتم . گفتم مامان بزرگ تو رو خدا راست میگی ؟ بگو عطر چیه ؟ گفت تو کل خونه عطر گل محمدی پیچیده . چطور شما نمیفهمین ؟ همینو که گفت بغضم ترکید و مامان بزرگ رو بغل کردم . گفتم دعام کن عزیز . به خدا شرمندتم . خاک بر سرم که من اونجا بودم و نفهمیدم اما تو اینجایی و .... آروم گفت ما تو فراق اینا پیر شدیم . آرزو به دلم موند که برم اونجا رو ببینم اما موهام سفید شد و قسمتم نشد. بعد نمازشو خوند و منم بهش نگاه میکردم . میدونست مدتیه که درد چشمام داره اذیتم میکنه . همون موقه هم درد داشتم . اما به روم نمیاوردم دیگه . بعد ، نمازی که نفهمیدم چطور و کجا اینطور نماز خوندن رو یاد گرفته بود ، دستاشو گرفت بالا و دعا کرد . بعد دستشو کشد به همون چشمم که اون لحظه درد میکرد . گفت انشااله خدا شفا میده . تو خوب میشی..... این یعنی همون دو رکعت عاشقی . بیداری ؟ یا هنوز مثل من بیچاره داری تو رویای پریدن سیر میکنی ؟ بیدار شو جوون . نیاز به رویا نیست . دورو برمون پر هستش از این نماز خونای عاشق . میبینی ؟ نوشته شده توسط : یه ینده خدا نظرات ديگران [ نظر] + بی قراری شبانه پنجشنبه 15 فروردین 1387 ساعت 12:53 عصر دلتنگ برگشتنم ، دلم فکه و رمل و تشنگی میخواد . دلم ، شب و دو کوهه و گردان تخریب و رنگ خدا میخواد . دلم .... دل من !!! چرا اینقدر بی تابی ؟ تو که قبلاً دلتنگ دیدن بودی ، حالا که دیدی ، آروم باش دلم ، آروم . یادته شب رزم؟ قرار بود هر وقت هیبت انفجارا دلت رو لرزوند چی بگی ؟ رمز عملیات رو یادت میاد ؟ بگو یا زهرا تا آروم بشی . یادته هویزه چه حالی داشتی ؟ یادته شهدا چطور برات پارتی بازی کردن ؟ یاد شربت صلواتی فتح المبین به خیر ، همون لحظه که داشتی از تشنگی ، یاد شهدای کربلا و فتح المبین میکردی دیدمت... عجب شبی تو شلمچه و تنهایی و جلسه ی خصوصی با شهدا سر کردی . یادته ؟ حاج آقا یکتا هم فرماندت بود. دیدمت قایمکی وسط حرفاش ، رفتی اونور سیم خاردارا . میخواستی برسی به صفر مطلق ؟ چرا پس برگشتی ؟ میدونم ، رفتی دیدی صفر یعنی وجود خودت که هیچی آویزونت نیست و مطلق هم یعنی خودش و خودش . یعنی من و سادگی و نورٌ علی نور . دلم !! کاش یا سیم خاردارا و محدوده ی ورود رو حفظ میکردی یا پریدن رو کامل یاد میگرفتی ، میدونی چرا ؟ آخه بد پریدی . لای سیم خاردارا جام گذاشتی . خدایا دلم رفت ، گمش کردم . خودم که اینجا و تو این سیمها دارم دست و پا میزنم ، هر جا هم دارم پا میذارم میدون مینه ، حالا تو این حیرونی و بی دلی چیکار کنم ؟ دستمو بگیر . نوشته شده توسط : یه ینده خدا نظرات ديگران [ نظر] + قرتی بازی ممنوع پنجشنبه 15 فروردین 1387 ساعت 12:52 عصر تاریکی و غربت و آه و ناله را نظاره گر باش ، در میان سیلاب اشک ، دیده را بگشا ، نه !! دیدگان دلت را میگویم . میگویند اگر صدای حق را خواهی شنوی ، گوش سر را ببند و اگر خواهی که ناظر نور حق باشی و دیده را جلا دهی ، چشمان سر را ببند ، حال اگر آرام باشی ، میشنوی فریاد های مردی را که بر سر و سینه ی خود میزند و مجنون وار لیلایش را صدا میزند و میبینی زجه های زنی را که گویا دمی مانده تا از حال برود . میشنوی سلامهایی را که سوی نجف و مدینه روان است و میبینی غربت انتظار را و میسوزی آندم که نام کربلا را میشنوی . لحظه های عشق بازی را میبینی و محشر دلهای خسته را . فرمانده ی مجلس رمز یا حسین را میگوید و از تو پاسخ یا زینب را میخواهد و به ناگاه حس میکنی بند دلت میگسلد با انفجار صدای یا اباالفضل ، تو یا حسین گویان ، فرمانده را صلا میدهی و جز یا اباالفضل آخرش نمیشنوی پاسخی را .... خاکریز هیئت ، عاشورای کربلاست امشب ، دشمن نفس ، هرمله ی جانت شده ، به در آر این پیراهن نکبت بار آل یزید را ، مگر در قتلگاه امروز نمیبینی تن بی سر همت های حسین ندیده را ؟مگر از تبار هندویی که آن سان در مقابل لشکر جهاد اکبر ، خرامان میروی و خون جگر شهیدان را به حلقت جرعه جرعه مینوشی و دم بر نمی آوری از وحشت دیروزت ، برای زنده به گور شدن . امروز هم کربلا غوغاست ، کربلای حسین و کربلای جان و کربلای .... . امروز محشر را میتوان حس کرد ، میتوان علت حلاجی شدن کوهها را حس کرد ، میتوان حس کرد چرا همه میگریزند وقت قیامت ، حتی کوهها هم بند بندشان چون پنبه ی زده شده میشکافد و قتی آتش خیمه ی امت محمد و بی شرمی دجال های زمان و جان دادن علی اکبرها را میبینند. نوشته شده توسط : یه ینده خدا نظرات ديگران [ نظر] + ادراک بسیط پنجشنبه 15 فروردین 1387 ساعت 12:52 عصر " اگر به چیزی رسیدی که نتونی بهش شک کنی ، اون خداست اگر به وجود خدا شک کردی اون خدا نیست و تو هنوز به یقین نرسیدی ." هر ادراک مرکبی فرض بر ، ادراک بسیط است . اگر میگوییم " گرسنه هستم " اول " هستم " را درک کرده ایم . حضور مطلق ، عشق نا متناهی را میدهد . هر ذره ی کائنات بیان میکند " عشق من " این پاسخی از خدا دارد که میگوید " عشق من " پس این وضعیت کامل را به وجود می آورد . به وجد بیایید از وجود خالق ، بگویید از روی شعف " سبحان الله ، سبحان الله ، سبحان الله " دو نفر که میخواهند با هم ازدواج کنند ، اول ، ایستگاه آخر را بپرسند ، بپرسند " کجا داری میری " اگر هر دو به سمت خدا بروند این دو عاشق هم میشوند ، پس آدمی برای کمال و حیاط باید به سمت خدا حرکت کنند . عشق خودش اول گناه است که اگر آغازش کردی برایش یک گناه میماند و آن ظلم و دوری و ... از معشوق است و غیرتش را نادیده گرفتن . پس خدا تعددرا در عشق عاشق خود نمیپذیرد و غیرت دارد . " دل نشین شد سخنم تا تو قبولش کردی ، آری آری سخن عشق نشانی دارد " نوشته شده توسط : یه ینده خدا نظرات ديگران [ نظر] + لیلی خدا بیامرز پنجشنبه 15 فروردین 1387 ساعت 12:50 عصر میگفت تنهایی رو دوست داره . گفتم : چرا با پسرا آبت تو یه جو نمیره ؟ اصلاً این همه آدم خوب و سرشناس و با موقعیت عالی در خونتون رو میزنه ، چرا جواب رو نمیدی ؟ مگه تو میخوای چی داشته باشن که اینا نداشتن ؟ گفت : صداقت ، ندارن ، ایمانشون والای میزنه . عشقشون خدا نیست ، اراده ی زندگی چرخوندن ندارن . یا بچه سوسولن یا خود خواه و مغرورن به مال باباشون ... یک کلام ، اگه حرف دلم رو بفهمن بهم میخندن . گفتم خیله خوب ، اینایی که میگی همش قبول ، اما خیلی بی انصافی ، مگه اون ، همه ی این ویژگیها رو به شکل مثبتش نداشت ؟ پس چرا بقیه رو اذیت نکردی اما این بیچاره رو اینطوری در به درش کردی ؟ مگه گناهش چی بود ؟ دیدم سرش رو انداخت پایین و بغض کرد . خواستم اصلاً بحث رو عوض کنم که آروم گفت : گناهش این بود که عاشق من شد ، دیدم هیچ ایرادی به کارش نیست ، دیدم خیلی پاک و بی ریاست ، دیدم دستم به جایی بند نیست که پشیمونش کنم ، زدم به سیم آخر و خودم رو تو ذهنش بد کردم .... میدونی چرا ؟ چون فهمیدم حالا ، که اگر طرفم کامل باشه خیلی حسودی میکنم بهش . چون همونطور که من یه آدم کامل رو به یه مایه دار کارخونه دار ترجیح میدم ، اونم باید یه همچین کسی رو پیدا کنه نه یکی عین من رو . من حتی از نمازی که اون میخونه از خودم خجالت میکشم . حرفش که به اینجا رسید ، یه بیت از شعرای خودش رو خوند : " ما کجا ، جا پای دلداران کجا ؟ ره کجا و راه گمراهان کجا ؟ " دیگه ازش هیچی نپرسیدم . هیچی . همینطور که داشت میرفت آروم زیر لب گفت: " از انتخابم راضیم " اما دیگه صداش به گوش هیچکس نمیرسید ، آخه اون همین دیروز بارش رو از دنیا بسته بود . همیون دنیایی که نفرت شیرینی خودش رو به دخترک چشونده بود و نذاشت واسه آخرین بار و شایدم اولین بار به یه وجودی از دنیا دل ببنده و بگه دوسش داره . / رو سنگ مرمرین خونه ی جدیدش نوشته بود : شاید آن روز که سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی باید کرد ، خبری از دل پر درد گل یاس نداشت . نوشته شده توسط : یه ینده خدا نظرات ديگران [ نظر] + تنفس ممنوع چهارشنبه 2 آبان 1386 ساعت 10:41 صبح به کوی معرفت که رسیدید ، یادی از بی معرفتی دنیا و مردمانش کنید . اینجا همه مرده اند ، بوی تعفن و ماندگی را میشنوی ؟ اگر بمانی طاعون زده میشوی . پس گذر کن ..... اما ، نه ، بمان . کمی انتظار شاید دنیای مردگان را بیدار کند . هر چند ماندن ، گاهی از تو ، حشره ای میسازد که نمیداند با پاره کردن پیله اش ، آینده اش پرواز است .و خود را محبوس و ، و به دام مرگ میکشاند . .... اما ، همینقدر باید بداند ، زندگی در سه کلمه است : تخم ، پیله ، پرواز و سپس رها در همین دنیای مردگان . نوشته شده توسط : یه ینده خدا نظرات ديگران [ نظر] + اخراجی 2 چهارشنبه 2 آبان 1386 ساعت 10:36 صبح نمیدانم زندگی را با افراط آغاز کردم یا با تفریط . با عشق نگاه کردم یا بغض و کینه . اصلا چشمانم میدید ، یا گمان و خیالی بیش نبود !!! هنگام گذر از هزار توی خیال شیرین زندگی ، به دیدن عادت کرده بودم . میدیدم و فریاد حضور سر میدادم اما بی حضور عبور میکردم . به راه و نشانه های راهنما اعتماد داشتم و طی طریق میردم اما به ناگاه در جاده ی بیستم به سه راهیه انتخاب رسیدم . سه راهیه شک و یقین . سه راهیه انتخاب و تشخیص مرگ و زندگی . ای کاش از ابتدای راه ، انتخاب را برایم می آموختند که امروز چون دیوانگان ، دچار آشوب تفکرات موهوم نمیشدم . شنیده بودم خدا یکیست ، میدانستم مردان و زنان حق گو همه خالصند و بی ریا . شهادت را هنر بزرگ مردمان میدانستم . اعتبار و اعتماد را از آموزه های گذشتگان ، آویزه ی گوش کرده بودم . اما حال در این ورطه ی تصمیم گیری که مجبور به تفکر شده ام ، منافات گوش و چشم را میبینم . گوشها چیزی شنیدند که چشمان ندیدندش و به حکم صلب اختیار کودک نوپا ، هر جا دوگانگی دید ، کور و نبینا شد ، به نابیناییم رنگ و جلا دادند و رشن دل خطابم کردند . اما حال که دیده دیده از هم میگشایم ، ترکه میخورم ، حال دیگر روشن دل نیستم . حال سنگینی نگاه ها را حس میکنم . حال یک اخراجیم . میخواهم یک اخراجی باقی بمانم اما به عالم برنامه ریزی شده و مشق شده ای که پر از تاریکی بود باز نگردم . به نور میروم . آنجایی که معنای واقعی دو رکعت عاشقی را در منتهایش ، بر دیوار یقین نقش کرده اند . نوشته شده توسط : یه ینده خدا نظرات ديگران [ نظر] + اخراجی 1 چهارشنبه 2 آبان 1386 ساعت 10:27 صبح دقیقاً وقتی داشتم به اوج میرسیدم ، زدن ساقه هامو زخمی کردن . گفتنیا آسمون یا زمین . نه از زمین خوشم میومد ، نه انقدر قد کشیده بودم که به آسمون برسم . خوردم زمین سرم شکست درد کشیدم رفتم کما اما هیچکدوم از اونایی که به خاک دعوتم کردن ، به دادم نرسید . میخوام حالا که به خاک افتادم ، عین روز اولی که زاده شدم و نمیدونستم دین و مذهب چیه ، یه اخراجی شم . میخوام با مسیحیت و زرتشت و ... شروع کنم . میدونم این عین شرک هستش . اما یا تو تاریکی میمیرم ، یا راه رو پیدا میکنم . میخوام بدونم خدا کیه ؟ من کیم ؟ چرا بودن ؟ چرا نبودن ؟..... نوشته شده توسط : یه ینده خدا نظرات ديگران [ نظر] + اسکرینی به نام دنیا : چهارشنبه 2 آبان 1386 ساعت 10:6 صبح اینجا مثل اسکرین سیور کامپیوتره . قشنگه اما دووم نداره. تا دست تکون میدی ، میبینی که همش واسه ظاهر سازی بوده . اما در عین حال که از دستش میدی ف اگه فقط ظاهر بین نباشی ، درس بزرگی ازش میگیری . این اسکرین رنگی ، پشتش یه برنامه نویس قدر رو میبینی . کسی که به فکر سلامت و دووم حیات کامپیوتر ما بوده . یه خلاق ماهر که میدونسیت اگه ما پای کامپیوتر زندگیمون نباشیم به مانیتورش ضربه میخوره . دیگه اون زندگی ، بی مانیتور به درد نمیخوره . پس اسکرین رو برنامه ریزی کرد که تو غفلت ما ، زندگیمون مختل نشه . من به این داستان اسکرین ، خیلی فکر کردم ، حالا از تومیپرسم ، به نظرت این اسکرین دنیای دنی ، واسه زندگی ما واقعا مفید بوده ؟ یا محمد و یا علی نوشته شده توسط : یه ینده خدا نظرات ديگران [ نظر] + من اومدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددم یکشنبه 22 مهر 1386 ساعت 9:42 صبح سلام رفقا .... ای بابا چرا چپ چپ نگام میکنین ؟ خوب به دلایلی که یکیشو همتون میدونین نتونستم به روز کنم . همه میدونن که به ناحق بنده از نت محروم شده بودم و اتاقمو در نبودم ( اردوی قم ) طی یک عمل ناجوانمردانه ی اسباب کشی غصب (قصب ، غسب ، یا هر چیز دیگه که دیکتش درسته ) کرده بودن . (البته الانم با کمال احترامات ، محض ریا باید به اطلاع برسونم که Jast for you دزدکی کانکت شدم به کسی نگین ). بگذریم . تو این مدت دوستانم رو خوب شناختم و عزیزان خیلی بهم لطف داشتن . عنایت داشته باشین : 1- یه سریا دلشون برام یه ریزه شده بود و شب و روز کارشون شده بود اشک و ناله (قربون مرامتون رفقا_ به قول حاج آقا پناهیان ) 2- یه سری از رفقا خون به دل ما کردن ( بازم محض ریا : بس که غمخواری کردیم روزمون باطل شد ) 3- یه سری من جمله آقایان ... و ... گویا واسه ما دست به دعا برداشته بودن شبای احیا که خدا شفامون رو بده و کلی هم پیشنهاد دادن که چه کنیم تا نسخمون تکمیل شه . 4- بعضی هم هی پی ام ( فارسی را پاس بداریم : پیامک اینترنتی ) میدادن که فلانی مگه اردو بهتون بد گذشت که به روز نکردین و نظر ندادین . یکی نبود به این بندگان خدا بگه آقا چهار دیواری اختیاری نمیخوام به روز کنم . شما نظر و پیشنهادتون متین و ارزشمند و باعث ترقی ماست اما 1 بار 2 بار 3...50....60....نه 100 بار مومن خدا . بعد از 3 بار شرعا وظیفه ای بر دوش شما نیست . حله ؟ 5- آها راستی یکی از دوستان التماس دعا داشت که تو وبلاگ مطرح کنم که سنشون داره میره بالا و بالاخره قراره مزدوج بشن . اگه اسم و آدرس خواستین باید بگم به الیاس معروفن . شرمنده به دلایل امنیتی نمیتونم آمار دقیق بدم . ( ما بیان کردیم دیگه شما دوست عزیز موندی رو دستمون به بنده مربوط نیست مشکل خودتونه ) 6- یه سری هم که چش دیدن منه پیر بابا رو نداشتن ، در قالب الیاس ( این الیاس با الیاس بالایی که گفتم فرق داره هااااا ) ظاهر میشدن و میگفتن تو مردنی هستی و عمرا زنده بمونی و باید به خانم ... اطلاع بدیم که وبلاگ زنده یاد 2 رو شروع کنن . اما به کوری چشم کامرانی نما ها ( تو یه وجب خاک ) ما زنده ایم و نفس میکشیم و به روز میکنیم . 7- ...... دیگه خسته شدم . حال کنین چه رفقای پر محبت و با احساسی دارم . حالا بعد قرن و بوقی اومدم بگم عیدتون مبارک . حلالم کنین . الهی بمیرم چقدر دوری من فشار روحی بهتون آورده . چرا چشاتون گود افتاده ؟ راستی یه چی بگم تا یادم نرفته ، به جون .... به جون .... نمیدونم خودتون واسه قسم ، جای خالی را با کلمه مناسب پر کنین . ولی اگه نظر ندین دیگه عمرا به روز نمیکنم . اون عکس هم کار خودمه ها واسه این که از دلتون در بیارم . دعا یادتون نره یا محمد و یا علی نوشته شده توسط : یه ینده خدا نظرات ديگران [ نظر] + دیر آمدم آیا ... ؟ یکشنبه 6 اسفند 1385 ساعت 7:43 عصر میروند و پشت سرشان را نگاه نمیکنند رفتند و جایشان را به ملایک ندادند ، آنها که دادند به شرط سبوحٌ قدوس بخشیدند ، عبور کردند و ندیدندم ، عبورشان عطر دل میداد . دلهاشان آسمانی ، سراغ از مقصدشان گرفتم گفتند از نور ، به کجا ره میبرید که به صاحبان راه مجال خوش آمد نمیدهید ؟ گفتند به نور ... از نور به نور ...... و چه زیرکانه طی طریق میکنند اینان . سرگرم استشمام عطر حضورشان بودیم ، عادت داده بودند که تا پاسی از شب گوش دلمان را به یا حق گفتنشان جلا و نوازش دهیم ، گفتند و مدهوش کردند این خلق خدا را ، گفتند و عاشق شدند ، گفتند و گفتند تا حقانیت حدیث " من طلبنی وجدنی " را برایمان روشن نمایند ، اما مدهوش بودیم در آن دم و آنگه که چشم گشودیم ، این عشقبازیها به اوج خود رسیده بود و ما جا مانده بودیم ، او حقانیت را برایمان روشن ساخت و رفت و ملایک را ببین بر جای پایش بوسه میزنند ، هنگام رفتن ، که نمیدانم چگونه پرواز را یاد گرفته بود ، فریاد زد : " من عشقته قتلته " یا محمد و علی نوشته شده توسط : یه ینده خدا نظرات ديگران [ نظر] + سجده گاه شنبه 5 اسفند 1385 ساعت 9:10 عصر شقایق بر وجودش خرقه میزد هوای عاشقی میخانه میزد دل دیوانه اش پروانه میزد تمنای نگاهش وصل میزد نگه کردم به جا پای حضورش شهادت بر قدومش سجده میزد نوشته شده توسط : یه ینده خدا نظرات ديگران [ نظر] + خواب امواج آرام شنبه 5 اسفند 1385 ساعت 9:8 عصر یاد من و دیوانگیهایم بخیر ؛ یاد آن شبها به خیر که شهدا اتاقم را به تسخیر دل خود در آورده بودند
: لوگوي وبلاگ :
: لينك دوستان من :
یگان مرید آقا سید علییه امل مدرنیسم نشدهFANAVARY BARTAR : لوگوي دوستان من : : فهرست موضوعي يادداشت ها : یا علی گفتیم و ...[14]بچه های آسمان[7] : آرشيو يادداشت ها : یا علی گفتیم و ...برگی از یک نوشتهموهبت عظیمعشق منبچه ها آسمان : نوای وبلاگ : : جستجو در وبلاگ : پشتيباني وطراحي: وبلاگ قالب وبلاگ حب الحسین اجننی وبلاگ خدایی که به ما لبخند می زند وبلاگ شلمچه برای سفارش قالب به دو وبلاگ اول می تونید سر بزنید این قالب برای وبلاگ گمشگتگان عشق ساخته شده و دوستان دیگر نمی توانند از ان استفاده کنند با تشکر 1 2 > [آرشیو شده ها] + کارت سوخت بهتر است یا علم ؟ پنجشنبه 29 فروردین 1387 ساعت 12:43 عصر یه روز یه بنده خدایی اومد به تیکه گفت : " ببینم فلانی ( منو میگه ها ) نکنه این متنایی که میخوایی برام بفرستی copy/paste از جایی باشه !!! بالاخره هر چی باشه ما حرفه ای هستیم و میفهمیم هااااا....( بابا حرفه ای) میخواستم یه سری متن تووووپ براش بفرستم که اگه صلاح دید یه جا چاپ کنه که ندادم . آقا این جماعت اصلاً مراعات روح لطیف و حساس یه جوون رو نمیکنن . همچین با دسته ی هاونگ ( جوونای قدیمی مثل بنده ، به این وسیله ارادت خاصی دارن ) میزنن تو ذوقت که مخت آب روغن قاطی میکنه ، حالا بیا و درستش کن ، بعد بابام میگه چرا دانشگاه قبول نمیشی ، چرا سیگاری شدی ، چرا چشات لوچه ، چرا کف پات صافه ، چرا از سربازی معاف شدی ، چرا ... چرا ... Eeee بابا ول کن دیگه ، گازش رو گرفتی داری میری !!! کدوم دانشگاه ؟ کدوم سیگار ؟ کدوم سربازی ؟ ... من که دانشگاهم چند ماهه تموم شده ، سیگارم که خیلی وقته ترک کردم ( از وقتی نت رو گذاشتم کنار ، طرف سیگارم نرفتم ، جاش دوستان لطف کردن یه سرگرمی بی ضرر بهم معرفی کردن به نام آدامس پان پراک !!! ) سربازی ام که ... الله اکبر ها ( اونایی که منو میشناسن میدونن این الله اکبر یعنی چی ) خلاصه اینکه یه شب تا صبح با خودم کلنجار رفتم که قضیه ی یک ساعت عقب جلو شدن ساعت بعد از سال تحویل رو واسه گلوله های خاکستری مغزم توجیه کنم ، آخر به این نتیجه رسیدم که بالا بری ، پایین بیایی ، بعد از اینکه کلی فرانسوی ها بهمون خندیدن ، علی دایی شد مربی تیم ملی . کسی ام نگفت کی داره این مسخره بازیا رو در میاره و کی اولین بار فکر کرد مرغ همسایه غازه ، عمو تو یعنی نمیدونی ستاره ی دنیا توی مملکت خودته ؟ ( بگذریم از گافای بزرگی که جدیداً همین جناب ستاره داد ) حتماً باید مایه ی ریش خندمون کنن تا بیدار شی ؟ یه ضرب المثلی میگفت : نون خشک خونت رو بخور اما منت کله پاچه ی همسایت رو نکش !!! ( البته من سندی واسه این ضرب المثل ندارما ، از خیر کله پاچه هم که نمیشه گذشت ، پس احتمالاً میتونید برید مهمون ناخونده بشید و اگر همسایه روی باز نشون نداد و سنگ روی یخ شدید ، اصلاً احساس سرخوردگی نکنید چون قبلاً هماهنگ شده !!! ) آقا دنیا همینه دیگه ، بقیه اختلاص میکنن و گردنشون چاق میشه ، چوبشو تو میخوری ..... این طرف کارمند بد بخت داره زیر بار قسط و قرض و قوله له میشه از اون طرف برو ساختمون ادارش رو ببین چه جوی زیر پای کارکنانش راه انداختن و چه هزینه ای واسه سنگ فرش وزیر پسندش راه انداختن ، تازه واسه نماز خوندنت هم بهت حال دادن و یه سری فرش نفیس تدارک دیدن که وقتی نماز میخونی ، حس کنی تو عرش وایستادی و رفتی معراج ، ناهار خوریش هم که شده سفره خانه سنتی با این تفاوت که کافی شاپ رو هم میذاره تو جیبش . حالا از اون طرف ، کارمند قصه ی ما تازه میاد هضم کنه که اینا واسه تغییر روحیه و حال و هوا و مدرن شدنه ، از این طرف بعد یکی دو ماه ، میان میگن اینجا به درد نمیخوره ، دل جناب وزیر رو زده ، جل و پلاستون رو جمع کنین بریم یه ساختمون دیگه که پارکینگش طبقاتی باشه و ماشیناتون رو بتونید توش جا بدید ( همون ماشینایی که هنوز پول یه چرخش رو ندارین و هر روز از جلو نمایندگیش 10 دقیقه واسه آرامش روح تأمل میکنین ) جالب ترش میدونی چیه ؟ دولت هم که داره ظاهر قضیه و جیب آویزون و پر پول مدیرای رأس هرم و اختلاصای میلیاردی بعضی از همین مدیرا رو میبینه ، دستور میده از مواجب این وزارت خونه کم کنن و تمام مزایایی که همون کارمند دلش رو بهش خوش کرده بود تعطیل شه و به وزارت خونه ی فلان که به ظاهر قشر زحمت کش مملکت اونجا جمع شدن و مشغول به کارن اضافه شه تا گردنشون کلف تر شه . ( اینجا میشه فهمید که منظور از کاخ نشینی و کوخ نشینی تو حرفای امام خمینی چی بود ، اینجا میشه فهمید یعنی چی وقتی میگن پزpoz عالی ، جیب خالی !!! ) یادمه تو مدرسه معلممون موضوع انشا داده بود که : " روزی که کارت سوخت بیاید ... " یکی از بچه ها تکمیلش کرده بود که : " تعداد اتوبوس ها زیاد میشود و ما مجبور نیستیم ساعتها از عمر چون آب طلایمان را در ایستگاههای اتوبوس بگذرانیم یا با ماشین شخصی هوای شهر را آلوده کنیم ، مترو ها با سیستم مدرن و بدون خرابی در طونل ها راه می افتند ، با گران شدن کرایه ها و آمدن کارت سوخت ، آرامش به خانه و کاشانه ی ما می آید ... " حالا بعد از گذشت سالها همین موضوع رو به بچه ی همسایمون داده بودن و نوشته بود : " کارت سوخت یعنی آینده ی تحصیلی من ، اما پدرم چون کارمندی است که هنوز وام خودرو دریافت نکرده پس کارت هم ندارد ، اتوبوس هم 4 ساعت بعد از زنگ مدرسه می آید و اگر بیاید در فشار جمعیت جیبم را که همش به اندازه ی بلیت مترو درونش پول بود را میزنند و همانطور که عذاب شب اول قبر را برایم یاد آور میشوند با هزاران امید دم در مترو پیاده میشوم و آنجا نوشته است " تا اطلاع ثانوی به دلیل تعمیرات ، از این ایستگاه قطار اعزام نمیشود " و من مجبورم بقیه ی راه را پیاده طی طریق کنم و به ارزش والای هوای تهران و اهمیتش برای سلامتی فکر کنم . خدایا این خوشی را از ملت ایران نگیر..... " آهااااااای نماینده ای که تا دیشب شلوار مامان دوز با دوخت صداقت و مردونگی پات بود ، با رأی من هستش که امشب با کت شلوار 200 هزار تومنی هم خوابت نمیبره ، حواست هست ؟ نوشته شده توسط : یه ینده خدا نظرات ديگران [ نظر] + بیداری در تاریکی ، تاریکی در بیداری دوشنبه 26 فروردین 1387 ساعت 12:51 عصر دیییید ) گفتن اسم نبر وگرنه سرتو به باد میدی منم بوق گذاشتم جاش . داشتم میگفتم . یه روز آقای ... با اقتدار و صلابت اومد پای تریبون و گفت : "جوونا باید آزاد باشن ، اگه نباشن چنین میشه چنان میشه ، جوونا من هامیتونم . برید حال کنید من پشتتونم ..... " آقا میومدی میدیدی چه غوغایی شد . صوت و جیغ و دست و غش و ضعف و هورای یه دسته جماعت فرصت طلب که به تلنگری بند بودن به پا شد که بابا حاجی دمت گرم . اصل فازی ، تو خود نول بودی و کشف نشده بودی . !!!! این آقا خوبه ، یه چند سالی هی فاز داد ، هی فاز داد ، هی به اسم تمدن سازی ، جولان کرد و .... بعد که دید نمیتونه دیگه جمع و جور کنه مملکت رو ، خیلی تمیز و آروم پا پس کشید ، حالا دیگه شهر شده بود شهر فرنگ ، قیمتا رفته بود تا سقف برج میلاد ، بودجه ی مملکت که قربونش برم از قدیم رسم داشته هر سال واسه بسته شدن ، 100 صفحه بره روش ، حالا رسیده بود به 2000.000.000 صفحه ( هان ؟ زیاد شد صفراش ؟ واسه توجیح مطلب لازم بود دادا ) بعد یه مدت ، انگار مردم خودشونم از این آزادی خالی بندی که چشم اکثریت رو کور کرده بود خسته شدن و یادشون افتاد بابا مملکت دخل و خرجش با هم نمیخونه . نفتمون کو ؟ آبمون کو ؟ eeeeee !!! خیلی وقته نونم واسه خوردن ... بابا همه چی کم مونده کپنی بشه . " نفس نکش " شده آزادی . تو این میون یکی شد رابین هود . مردمم دوسش داشتن . شد نماینده ی مردمی . اما غافل از اینکه این جناب رابین هود هم کاری از پیش نبرد . چون قبل اونکه کاری انجام بده دستشو بسته بودن . یه سریا اومدن جاش یه تزای جدید دادن که گویا بر میگشت ریشش به همون برنامه ی طرح ریزی شده ی قبلی که کسی نتونست جمع و جورش کنه . یه آقا خوبه ی دیگه که به ظاهر یکی از سازمان دهنده های این پروژه ی عظیم 400 ساله بود ، اومد پای تریبون تلویزیون و فرمود : " ما باید تمام تلاشمون رو بکنیم تا در جامعه مسأله ی ازدواج موقت رو با جسارت تمام رونق بدیم " عجب مکمل خوبی بود برای نظریه ی " فروید و فرویدیسم ها " و این آغاز غرب گرایی تو مملکتی که ادعای پایتخت جوامع اسلامی میکنه ، نبود . چون همین نظریه اساس شرعی و نبوی داره ، اما نه امروز و تو این شنبه بازاری که اساسش از پایه خراب شد و فرهنگش شده فرهنگ شیرین و دلربای غرب . چرا کسی نگفت این بیداری تو تاریکیه ؟ چرا نگفت به اسم دین ، دارین کلاه شرعی سر خودتون میذارید ؟ چرا بعد این همه سالی که از انقلاب میگذره کسی جرأت نداره تو خیابون نهی از منکر کنه ؟ میگن قبل انقلاب فلان بود و بهمان ... ( من نمیخوام از رژیم خاصی طرفداری کنم یا اونو سرکوب کنم . فقط میخوام یه کم به خودمون بیاییم) آقا حالا که ادعامون میشه و با پیرهن روی شلوار و یه تسبیح میگیم بسیج بسیج ... چرا چشامون و میبنیدیم و اگه هم باز کنیم خودمونو میزنیم به اون راه که ندیدیم ؟ هیچ رفتی سمت پارکای تهران ؟ میدونی تو سینماها چه خبره ؟ تا حالا مترو سوار شدی ؟ ( آره هممون اینجا ها رفتیم اما خداییش بس که معضلای جامعه برامون عادی و معمولی شده دیگه به عنوان یه معضل بهش نگاه نمیکنیم ) اصلاً چرا راه دور میریم ؟ همین تلویزیون رو روشن کنی حساب کار دستت میاد . فیلمای آمریکایی رو سانسور میکنیم و میگیم مرگ بر آمریکا ، اما هیچکی نمگیه تو فیلم.... ( گفتن اسم نبر . د . چند بار بگم گیر نده ) که ساخت جمهوری اسلامیه ، چرا باید مسائل زناشویی رو انقدر جسورانه ، بازیگر تاپ کشور جار بزنه ؟ حالا از این بحثا که بگذریم ( اگه بخوام ادامه بدم که دیگه گندش در میاد اطرافمون چه خبره . وبلاگ منم تعطیل میکنن ) مجلس بعد از جریان کارت سوخت ، حالا اومده کارت سهمیه مخصوص معتادین رو به مرحله ی اجرا گذاشته . آهاااااااااااااااااای جوونا . دیگه میتونید برید معتاد شید . اینم از خدمات رفاهی . دیگه چی میخواین ؟ نوشته شده توسط : یه ینده خدا نظرات ديگران [ نظر] + دو رکعت عاشقی پنجشنبه 15 فروردین 1387 ساعت 12:54 عصر میدونم سلام ثواب داره و عرف اینه که باید اول مقدمه چینی کنم اما چون فوری فوتی دارم پست میذارم زود میرم سر اصل مطلب . اصلاً فرصت ندارم مزه پرونی کنم یا با کلمات بازی کنم و کلاس کارو ببرم بالا . نهایتش اینه که خسته میشی و وبلاگ به نور رو جزو اون لیست وبلاگ اسقاطیا میذاری .ok. بریم سر اصل مطلب .... یادمه تو ماه رمضون با یکی از رفقا میچتیدم ، میگفت چرا به روز نمیکینی ؟ گفتم عمراً ، دیگه خسته شدم . از نت ، از خودم ، از دوروبرم ، از.... دیگه نمیخوام بنویسم . دیگه نمیتونم بنویسم . دیگه.... نذاشت ادامه بدم . یه جمله گفت و آف شد . گفت : " تو به زودی مینویسی . به روز میکنی . چرا نمینویسی دو رکعت عاشقی رو چطور میخونن ؟ "....... گفتم از کجا اینو میگی ؟ من نمیدونم چطور میخونن . اصلاً من نمیخوام بنویسم . هی ..ی..ی ..ی..ی ....کجا میری ؟ چرا جوابمو نمیدی ؟ تو که منو نمیشناسی . به من میگن ناجا یه دنده وقتی میگم نمینویسم یعنی بای ی ی ی... اون آف شد و نت منم همون روزا قطع شد و دیگه نه با اون نه با هیچکس دیگه نتونستم تو نت در ارتباط باشم . بگذریم از این که تو این مدت چی گذشت و چه اتفاقایی افتاد . اما با رفقا زدیم به دریا و رفتیم تو قلب محشر . تا امسال منو راهم نداده بودن برم کربلای شهدا رو ببینم. همیشه میگفتم با خودم : اگه شهدا دعوتم کنن میدونم چطوری جبران کنم . وقتی دعوتم کردن ، تو شرهانی ، همونجا که همیشه آرزوی دیدنش رو داشتم ، گفتم حالا که دعوتم کردین ، اگه ببینمتون مجنون میشم . بیهوش میشم . انقدر زجه میزنم تا منم با خودتون ببرین .... همون روز اذان مغرب شهدا جوابمو دادن . عجب شبی بود . من و تو و شهدا و یه دنیا عاشقی ... انگار ماتم برده بود. نه زجه تونستم بزنم . نه بیهوش شدم . نه تونستم حرفای دلمو بزنم . نه..... فقط تونستم یه چفیه و یه تسبیح که سوغات مکه بود رو متبرک کنم . داشتم از این بی لیاقتیم ، از تو ذره ذره آب میشدم .... از بقیه معنویات اردو بگذریم که همه رو دیوونه کرد و کسی نمیتونست موقع برگشت دل بکنه . همه رفقای کربلایی ، بیدل برگشتن . " karbalayiaye mohremo pa berahne حجتون مقبول ، زیارت قبول " حالا امشب (چهارشنبه 14/1/87) اومدم به اون دوستی که تو ماه رمضون گفت دورکعت عاشقی رو تعریف کن ، به اون عزیزی که گفت شهادت لیاقت میخواد اسرار نکن ، به اون عزیزانی که تو سفر گفتن بپایید با ظهور آفتاب نماز نخونین که قضاست .... بگم که دو رکعت عاشقی رو تو نماز مادر بزرگم دیدم . کسی رو که یه عمر باهاش زندگی کردم اما اصلاً هواسم نبود که ازش درس بگیرم . همونی که آمار نت رفتنای من رو میذاشت صبح ها کف دست مامان و بابا و لج منو در میاورد .اما امشب ازش شرمنده شدم .میدونی چرا ؟ مامان بزرگ مریض بود و به دستش سرم بسته بودیم . امشب ازم خاک تیمم خواست تا بتونه با آنژکتی که رو دستشه تیمم کنه . هر چی فکر کردم یادم نیومد پارچه ای رو که خاک توش گذاشته بودم کجاست . یهو دوزاریم افتاد که با اون چفیه و تسبیح، متبرک به پیکر شهید کرده بودمش و از اون موقع اصلاً هواسم بهش نبود که کنار گذاشتم . گفتم مامان بزرگ دیدی ؟ قسمت تو بود که اول ازش استفاده کنیا . دعا یادت نره . بعد هی سر به سرش گذاشتم . آوردم . هنوز ماجرای شهیدا رو براش تعریف نکرده بودم که دیدم چشماش داره اشک میگیره . تیمم که کرد زود پا شدم رفتم چفیه و تسبیحم آوردم دیدم این مامان بزرگ ما انگار حسابی اهل حال بوده و ما غافل بودیم .باور کن من و چند نفر دیگه که من بهشون ارادت خاصی دارم این چفیه رو دستمون گرفته بودیم و به سر و صورتمون زده بودیم واسه تبرک ، اما تنها کسی که همچین حالی بهش دست داد همین مامان بزرگم بود . میدونی چرا ؟ داشتم پا میشدم که یه دفعه مامان بزرگ گفت عجب عطری میاد ، تنم لرزید . برگشتم گفتم شوخی نکن بابا . چه عطری ؟ مامان بزرگ نمازتو بخون بویی نمیاد . منم دعا کن .... اما عجیب اسرار داشت که تو چرا حس نمیکنی عطر به این شادابی رو ؟ ایناهاش بگیر بو کن . چفیه رو گرفت جلو صورتم . گفتم مامان بزرگ تو رو خدا راست میگی ؟ بگو عطر چیه ؟ گفت تو کل خونه عطر گل محمدی پیچیده . چطور شما نمیفهمین ؟ همینو که گفت بغضم ترکید و مامان بزرگ رو بغل کردم . گفتم دعام کن عزیز . به خدا شرمندتم . خاک بر سرم که من اونجا بودم و نفهمیدم اما تو اینجایی و .... آروم گفت ما تو فراق اینا پیر شدیم . آرزو به دلم موند که برم اونجا رو ببینم اما موهام سفید شد و قسمتم نشد. بعد نمازشو خوند و منم بهش نگاه میکردم . میدونست مدتیه که درد چشمام داره اذیتم میکنه . همون موقه هم درد داشتم . اما به روم نمیاوردم دیگه . بعد ، نمازی که نفهمیدم چطور و کجا اینطور نماز خوندن رو یاد گرفته بود ، دستاشو گرفت بالا و دعا کرد . بعد دستشو کشد به همون چشمم که اون لحظه درد میکرد . گفت انشااله خدا شفا میده . تو خوب میشی..... این یعنی همون دو رکعت عاشقی . بیداری ؟ یا هنوز مثل من بیچاره داری تو رویای پریدن سیر میکنی ؟ بیدار شو جوون . نیاز به رویا نیست . دورو برمون پر هستش از این نماز خونای عاشق . میبینی ؟ نوشته شده توسط : یه ینده خدا نظرات ديگران [ نظر] + بی قراری شبانه پنجشنبه 15 فروردین 1387 ساعت 12:53 عصر دلتنگ برگشتنم ، دلم فکه و رمل و تشنگی میخواد . دلم ، شب و دو کوهه و گردان تخریب و رنگ خدا میخواد . دلم .... دل من !!! چرا اینقدر بی تابی ؟ تو که قبلاً دلتنگ دیدن بودی ، حالا که دیدی ، آروم باش دلم ، آروم . یادته شب رزم؟ قرار بود هر وقت هیبت انفجارا دلت رو لرزوند چی بگی ؟ رمز عملیات رو یادت میاد ؟ بگو یا زهرا تا آروم بشی . یادته هویزه چه حالی داشتی ؟ یادته شهدا چطور برات پارتی بازی کردن ؟ یاد شربت صلواتی فتح المبین به خیر ، همون لحظه که داشتی از تشنگی ، یاد شهدای کربلا و فتح المبین میکردی دیدمت... عجب شبی تو شلمچه و تنهایی و جلسه ی خصوصی با شهدا سر کردی . یادته ؟ حاج آقا یکتا هم فرماندت بود. دیدمت قایمکی وسط حرفاش ، رفتی اونور سیم خاردارا . میخواستی برسی به صفر مطلق ؟ چرا پس برگشتی ؟ میدونم ، رفتی دیدی صفر یعنی وجود خودت که هیچی آویزونت نیست و مطلق هم یعنی خودش و خودش . یعنی من و سادگی و نورٌ علی نور . دلم !! کاش یا سیم خاردارا و محدوده ی ورود رو حفظ میکردی یا پریدن رو کامل یاد میگرفتی ، میدونی چرا ؟ آخه بد پریدی . لای سیم خاردارا جام گذاشتی . خدایا دلم رفت ، گمش کردم . خودم که اینجا و تو این سیمها دارم دست و پا میزنم ، هر جا هم دارم پا میذارم میدون مینه ، حالا تو این حیرونی و بی دلی چیکار کنم ؟ دستمو بگیر . نوشته شده توسط : یه ینده خدا نظرات ديگران [ نظر] + قرتی بازی ممنوع پنجشنبه 15 فروردین 1387 ساعت 12:52 عصر تاریکی و غربت و آه و ناله را نظاره گر باش ، در میان سیلاب اشک ، دیده را بگشا ، نه !! دیدگان دلت را میگویم . میگویند اگر صدای حق را خواهی شنوی ، گوش سر را ببند و اگر خواهی که ناظر نور حق باشی و دیده را جلا دهی ، چشمان سر را ببند ، حال اگر آرام باشی ، میشنوی فریاد های مردی را که بر سر و سینه ی خود میزند و مجنون وار لیلایش را صدا میزند و میبینی زجه های زنی را که گویا دمی مانده تا از حال برود . میشنوی سلامهایی را که سوی نجف و مدینه روان است و میبینی غربت انتظار را و میسوزی آندم که نام کربلا را میشنوی . لحظه های عشق بازی را میبینی و محشر دلهای خسته را . فرمانده ی مجلس رمز یا حسین را میگوید و از تو پاسخ یا زینب را میخواهد و به ناگاه حس میکنی بند دلت میگسلد با انفجار صدای یا اباالفضل ، تو یا حسین گویان ، فرمانده را صلا میدهی و جز یا اباالفضل آخرش نمیشنوی پاسخی را .... خاکریز هیئت ، عاشورای کربلاست امشب ، دشمن نفس ، هرمله ی جانت شده ، به در آر این پیراهن نکبت بار آل یزید را ، مگر در قتلگاه امروز نمیبینی تن بی سر همت های حسین ندیده را ؟مگر از تبار هندویی که آن سان در مقابل لشکر جهاد اکبر ، خرامان میروی و خون جگر شهیدان را به حلقت جرعه جرعه مینوشی و دم بر نمی آوری از وحشت دیروزت ، برای زنده به گور شدن . امروز هم کربلا غوغاست ، کربلای حسین و کربلای جان و کربلای .... . امروز محشر را میتوان حس کرد ، میتوان علت حلاجی شدن کوهها را حس کرد ، میتوان حس کرد چرا همه میگریزند وقت قیامت ، حتی کوهها هم بند بندشان چون پنبه ی زده شده میشکافد و قتی آتش خیمه ی امت محمد و بی شرمی دجال های زمان و جان دادن علی اکبرها را میبینند. نوشته شده توسط : یه ینده خدا نظرات ديگران [ نظر] + ادراک بسیط پنجشنبه 15 فروردین 1387 ساعت 12:52 عصر " اگر به چیزی رسیدی که نتونی بهش شک کنی ، اون خداست اگر به وجود خدا شک کردی اون خدا نیست و تو هنوز به یقین نرسیدی ." هر ادراک مرکبی فرض بر ، ادراک بسیط است . اگر میگوییم " گرسنه هستم " اول " هستم " را درک کرده ایم . حضور مطلق ، عشق نا متناهی را میدهد . هر ذره ی کائنات بیان میکند " عشق من " این پاسخی از خدا دارد که میگوید " عشق من " پس این وضعیت کامل را به وجود می آورد . به وجد بیایید از وجود خالق ، بگویید از روی شعف " سبحان الله ، سبحان الله ، سبحان الله " دو نفر که میخواهند با هم ازدواج کنند ، اول ، ایستگاه آخر را بپرسند ، بپرسند " کجا داری میری " اگر هر دو به سمت خدا بروند این دو عاشق هم میشوند ، پس آدمی برای کمال و حیاط باید به سمت خدا حرکت کنند . عشق خودش اول گناه است که اگر آغازش کردی برایش یک گناه میماند و آن ظلم و دوری و ... از معشوق است و غیرتش را نادیده گرفتن . پس خدا تعددرا در عشق عاشق خود نمیپذیرد و غیرت دارد . " دل نشین شد سخنم تا تو قبولش کردی ، آری آری سخن عشق نشانی دارد " نوشته شده توسط : یه ینده خدا نظرات ديگران [ نظر] + لیلی خدا بیامرز پنجشنبه 15 فروردین 1387 ساعت 12:50 عصر میگفت تنهایی رو دوست داره . گفتم : چرا با پسرا آبت تو یه جو نمیره ؟ اصلاً این همه آدم خوب و سرشناس و با موقعیت عالی در خونتون رو میزنه ، چرا جواب رو نمیدی ؟ مگه تو میخوای چی داشته باشن که اینا نداشتن ؟ گفت : صداقت ، ندارن ، ایمانشون والای میزنه . عشقشون خدا نیست ، اراده ی زندگی چرخوندن ندارن . یا بچه سوسولن یا خود خواه و مغرورن به مال باباشون ... یک کلام ، اگه حرف دلم رو بفهمن بهم میخندن . گفتم خیله خوب ، اینایی که میگی همش قبول ، اما خیلی بی انصافی ، مگه اون ، همه ی این ویژگیها رو به شکل مثبتش نداشت ؟ پس چرا بقیه رو اذیت نکردی اما این بیچاره رو اینطوری در به درش کردی ؟ مگه گناهش چی بود ؟ دیدم سرش رو انداخت پایین و بغض کرد . خواستم اصلاً بحث رو عوض کنم که آروم گفت : گناهش این بود که عاشق من شد ، دیدم هیچ ایرادی به کارش نیست ، دیدم خیلی پاک و بی ریاست ، دیدم دستم به جایی بند نیست که پشیمونش کنم ، زدم به سیم آخر و خودم رو تو ذهنش بد کردم .... میدونی چرا ؟ چون فهمیدم حالا ، که اگر طرفم کامل باشه خیلی حسودی میکنم بهش . چون همونطور که من یه آدم کامل رو به یه مایه دار کارخونه دار ترجیح میدم ، اونم باید یه همچین کسی رو پیدا کنه نه یکی عین من رو . من حتی از نمازی که اون میخونه از خودم خجالت میکشم . حرفش که به اینجا رسید ، یه بیت از شعرای خودش رو خوند : " ما کجا ، جا پای دلداران کجا ؟ ره کجا و راه گمراهان کجا ؟ " دیگه ازش هیچی نپرسیدم . هیچی . همینطور که داشت میرفت آروم زیر لب گفت: " از انتخابم راضیم " اما دیگه صداش به گوش هیچکس نمیرسید ، آخه اون همین دیروز بارش رو از دنیا بسته بود . همیون دنیایی که نفرت شیرینی خودش رو به دخترک چشونده بود و نذاشت واسه آخرین بار و شایدم اولین بار به یه وجودی از دنیا دل ببنده و بگه دوسش داره . / رو سنگ مرمرین خونه ی جدیدش نوشته بود : شاید آن روز که سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی باید کرد ، خبری از دل پر درد گل یاس نداشت . نوشته شده توسط : یه ینده خدا نظرات ديگران [ نظر] + تنفس ممنوع چهارشنبه 2 آبان 1386 ساعت 10:41 صبح به کوی معرفت که رسیدید ، یادی از بی معرفتی دنیا و مردمانش کنید . اینجا همه مرده اند ، بوی تعفن و ماندگی را میشنوی ؟ اگر بمانی طاعون زده میشوی . پس گذر کن ..... اما ، نه ، بمان . کمی انتظار شاید دنیای مردگان را بیدار کند . هر چند ماندن ، گاهی از تو ، حشره ای میسازد که نمیداند با پاره کردن پیله اش ، آینده اش پرواز است .و خود را محبوس و ، و به دام مرگ میکشاند . .... اما ، همینقدر باید بداند ، زندگی در سه کلمه است : تخم ، پیله ، پرواز و سپس رها در همین دنیای مردگان . نوشته شده توسط : یه ینده خدا نظرات ديگران [ نظر] + اخراجی 2 چهارشنبه 2 آبان 1386 ساعت 10:36 صبح نمیدانم زندگی را با افراط آغاز کردم یا با تفریط . با عشق نگاه کردم یا بغض و کینه . اصلا چشمانم میدید ، یا گمان و خیالی بیش نبود !!! هنگام گذر از هزار توی خیال شیرین زندگی ، به دیدن عادت کرده بودم . میدیدم و فریاد حضور سر میدادم اما بی حضور عبور میکردم . به راه و نشانه های راهنما اعتماد داشتم و طی طریق میردم اما به ناگاه در جاده ی بیستم به سه راهیه انتخاب رسیدم . سه راهیه شک و یقین . سه راهیه انتخاب و تشخیص مرگ و زندگی . ای کاش از ابتدای راه ، انتخاب را برایم می آموختند که امروز چون دیوانگان ، دچار آشوب تفکرات موهوم نمیشدم . شنیده بودم خدا یکیست ، میدانستم مردان و زنان حق گو همه خالصند و بی ریا . شهادت را هنر بزرگ مردمان میدانستم . اعتبار و اعتماد را از آموزه های گذشتگان ، آویزه ی گوش کرده بودم . اما حال در این ورطه ی تصمیم گیری که مجبور به تفکر شده ام ، منافات گوش و چشم را میبینم . گوشها چیزی شنیدند که چشمان ندیدندش و به حکم صلب اختیار کودک نوپا ، هر جا دوگانگی دید ، کور و نبینا شد ، به نابیناییم رنگ و جلا دادند و رشن دل خطابم کردند . اما حال که دیده دیده از هم میگشایم ، ترکه میخورم ، حال دیگر روشن دل نیستم . حال سنگینی نگاه ها را حس میکنم . حال یک اخراجیم . میخواهم یک اخراجی باقی بمانم اما به عالم برنامه ریزی شده و مشق شده ای که پر از تاریکی بود باز نگردم . به نور میروم . آنجایی که معنای واقعی دو رکعت عاشقی را در منتهایش ، بر دیوار یقین نقش کرده اند . نوشته شده توسط : یه ینده خدا نظرات ديگران [ نظر] + اخراجی 1 چهارشنبه 2 آبان 1386 ساعت 10:27 صبح دقیقاً وقتی داشتم به اوج میرسیدم ، زدن ساقه هامو زخمی کردن . گفتنیا آسمون یا زمین . نه از زمین خوشم میومد ، نه انقدر قد کشیده بودم که به آسمون برسم . خوردم زمین سرم شکست درد کشیدم رفتم کما اما هیچکدوم از اونایی که به خاک دعوتم کردن ، به دادم نرسید . میخوام حالا که به خاک افتادم ، عین روز اولی که زاده شدم و نمیدونستم دین و مذهب چیه ، یه اخراجی شم . میخوام با مسیحیت و زرتشت و ... شروع کنم . میدونم این عین شرک هستش . اما یا تو تاریکی میمیرم ، یا راه رو پیدا میکنم . میخوام بدونم خدا کیه ؟ من کیم ؟ چرا بودن ؟ چرا نبودن ؟..... نوشته شده توسط : یه ینده خدا نظرات ديگران [ نظر] + اسکرینی به نام دنیا : چهارشنبه 2 آبان 1386 ساعت 10:6 صبح اینجا مثل اسکرین سیور کامپیوتره . قشنگه اما دووم نداره. تا دست تکون میدی ، میبینی که همش واسه ظاهر سازی بوده . اما در عین حال که از دستش میدی ف اگه فقط ظاهر بین نباشی ، درس بزرگی ازش میگیری . این اسکرین رنگی ، پشتش یه برنامه نویس قدر رو میبینی . کسی که به فکر سلامت و دووم حیات کامپیوتر ما بوده . یه خلاق ماهر که میدونسیت اگه ما پای کامپیوتر زندگیمون نباشیم به مانیتورش ضربه میخوره . دیگه اون زندگی ، بی مانیتور به درد نمیخوره . پس اسکرین رو برنامه ریزی کرد که تو غفلت ما ، زندگیمون مختل نشه . من به این داستان اسکرین ، خیلی فکر کردم ، حالا از تومیپرسم ، به نظرت این اسکرین دنیای دنی ، واسه زندگی ما واقعا مفید بوده ؟ یا محمد و یا علی نوشته شده توسط : یه ینده خدا نظرات ديگران [ نظر] + من اومدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددم یکشنبه 22 مهر 1386 ساعت 9:42 صبح سلام رفقا .... ای بابا چرا چپ چپ نگام میکنین ؟ خوب به دلایلی که یکیشو همتون میدونین نتونستم به روز کنم . همه میدونن که به ناحق بنده از نت محروم شده بودم و اتاقمو در نبودم ( اردوی قم ) طی یک عمل ناجوانمردانه ی اسباب کشی غصب (قصب ، غسب ، یا هر چیز دیگه که دیکتش درسته ) کرده بودن . (البته الانم با کمال احترامات ، محض ریا باید به اطلاع برسونم که Jast for you دزدکی کانکت شدم به کسی نگین ). بگذریم . تو این مدت دوستانم رو خوب شناختم و عزیزان خیلی بهم لطف داشتن . عنایت داشته باشین : 1- یه سریا دلشون برام یه ریزه شده بود و شب و روز کارشون شده بود اشک و ناله (قربون مرامتون رفقا_ به قول حاج آقا پناهیان ) 2- یه سری از رفقا خون به دل ما کردن ( بازم محض ریا : بس که غمخواری کردیم روزمون باطل شد ) 3- یه سری من جمله آقایان ... و ... گویا واسه ما دست به دعا برداشته بودن شبای احیا که خدا شفامون رو بده و کلی هم پیشنهاد دادن که چه کنیم تا نسخمون تکمیل شه . 4- بعضی هم هی پی ام ( فارسی را پاس بداریم : پیامک اینترنتی ) میدادن که فلانی مگه اردو بهتون بد گذشت که به روز نکردین و نظر ندادین . یکی نبود به این بندگان خدا بگه آقا چهار دیواری اختیاری نمیخوام به روز کنم . شما نظر و پیشنهادتون متین و ارزشمند و باعث ترقی ماست اما 1 بار 2 بار 3...50....60....نه 100 بار مومن خدا . بعد از 3 بار شرعا وظیفه ای بر دوش شما نیست . حله ؟ 5- آها راستی یکی از دوستان التماس دعا داشت که تو وبلاگ مطرح کنم که سنشون داره میره بالا و بالاخره قراره مزدوج بشن . اگه اسم و آدرس خواستین باید بگم به الیاس معروفن . شرمنده به دلایل امنیتی نمیتونم آمار دقیق بدم . ( ما بیان کردیم دیگه شما دوست عزیز موندی رو دستمون به بنده مربوط نیست مشکل خودتونه ) 6- یه سری هم که چش دیدن منه پیر بابا رو نداشتن ، در قالب الیاس ( این الیاس با الیاس بالایی که گفتم فرق داره هااااا ) ظاهر میشدن و میگفتن تو مردنی هستی و عمرا زنده بمونی و باید به خانم ... اطلاع بدیم که وبلاگ زنده یاد 2 رو شروع کنن . اما به کوری چشم کامرانی نما ها ( تو یه وجب خاک ) ما زنده ایم و نفس میکشیم و به روز میکنیم . 7- ...... دیگه خسته شدم . حال کنین چه رفقای پر محبت و با احساسی دارم . حالا بعد قرن و بوقی اومدم بگم عیدتون مبارک . حلالم کنین . الهی بمیرم چقدر دوری من فشار روحی بهتون آورده . چرا چشاتون گود افتاده ؟ راستی یه چی بگم تا یادم نرفته ، به جون .... به جون .... نمیدونم خودتون واسه قسم ، جای خالی را با کلمه مناسب پر کنین . ولی اگه نظر ندین دیگه عمرا به روز نمیکنم . اون عکس هم کار خودمه ها واسه این که از دلتون در بیارم . دعا یادتون نره یا محمد و یا علی نوشته شده توسط : یه ینده خدا نظرات ديگران [ نظر] + دیر آمدم آیا ... ؟ یکشنبه 6 اسفند 1385 ساعت 7:43 عصر میروند و پشت سرشان را نگاه نمیکنند رفتند و جایشان را به ملایک ندادند ، آنها که دادند به شرط سبوحٌ قدوس بخشیدند ، عبور کردند و ندیدندم ، عبورشان عطر دل میداد . دلهاشان آسمانی ، سراغ از مقصدشان گرفتم گفتند از نور ، به کجا ره میبرید که به صاحبان راه مجال خوش آمد نمیدهید ؟ گفتند به نور ... از نور به نور ...... و چه زیرکانه طی طریق میکنند اینان . سرگرم استشمام عطر حضورشان بودیم ، عادت داده بودند که تا پاسی از شب گوش دلمان را به یا حق گفتنشان جلا و نوازش دهیم ، گفتند و مدهوش کردند این خلق خدا را ، گفتند و عاشق شدند ، گفتند و گفتند تا حقانیت حدیث " من طلبنی وجدنی " را برایمان روشن نمایند ، اما مدهوش بودیم در آن دم و آنگه که چشم گشودیم ، این عشقبازیها به اوج خود رسیده بود و ما جا مانده بودیم ، او حقانیت را برایمان روشن ساخت و رفت و ملایک را ببین بر جای پایش بوسه میزنند ، هنگام رفتن ، که نمیدانم چگونه پرواز را یاد گرفته بود ، فریاد زد : " من عشقته قتلته " یا محمد و علی نوشته شده توسط : یه ینده خدا نظرات ديگران [ نظر] + سجده گاه شنبه 5 اسفند 1385 ساعت 9:10 عصر شقایق بر وجودش خرقه میزد هوای عاشقی میخانه میزد دل دیوانه اش پروانه میزد تمنای نگاهش وصل میزد نگه کردم به جا پای حضورش شهادت بر قدومش سجده میزد نوشته شده توسط : یه ینده خدا نظرات ديگران [ نظر] + خواب امواج آرام شنبه 5 اسفند 1385 ساعت 9:8 عصر یاد من و دیوانگیهایم بخیر ؛ یاد آن شبها به خیر که شهدا اتاقم را به تسخیر دل خود در آورده بودند
: لوگوي دوستان من :
: فهرست موضوعي يادداشت ها : یا علی گفتیم و ...[14]بچه های آسمان[7] : آرشيو يادداشت ها : یا علی گفتیم و ...برگی از یک نوشتهموهبت عظیمعشق منبچه ها آسمان : نوای وبلاگ : : جستجو در وبلاگ : پشتيباني وطراحي: وبلاگ قالب وبلاگ حب الحسین اجننی وبلاگ خدایی که به ما لبخند می زند وبلاگ شلمچه برای سفارش قالب به دو وبلاگ اول می تونید سر بزنید این قالب برای وبلاگ گمشگتگان عشق ساخته شده و دوستان دیگر نمی توانند از ان استفاده کنند با تشکر
: فهرست موضوعي يادداشت ها :
یا علی گفتیم و ...برگی از یک نوشتهموهبت عظیمعشق منبچه ها آسمان
: نوای وبلاگ :
وبلاگ قالب
وبلاگ حب الحسین اجننی
وبلاگ خدایی که به ما لبخند می زند
وبلاگ شلمچه
برای سفارش قالب به دو
وبلاگ اول می تونید
سر بزنید
این قالب برای وبلاگ
گمشگتگان عشق ساخته شده
و دوستان دیگر نمی توانند از ان
استفاده کنند
با تشکر
+ کارت سوخت بهتر است یا علم ؟
یه روز یه بنده خدایی اومد به تیکه گفت : " ببینم فلانی ( منو میگه ها ) نکنه این متنایی که میخوایی برام بفرستی copy/paste از جایی باشه !!! بالاخره هر چی باشه ما حرفه ای هستیم و میفهمیم هااااا....( بابا حرفه ای) میخواستم یه سری متن تووووپ براش بفرستم که اگه صلاح دید یه جا چاپ کنه که ندادم .
آقا این جماعت اصلاً مراعات روح لطیف و حساس یه جوون رو نمیکنن . همچین با دسته ی هاونگ ( جوونای قدیمی مثل بنده ، به این وسیله ارادت خاصی دارن ) میزنن تو ذوقت که مخت آب روغن قاطی میکنه ، حالا بیا و درستش کن ، بعد بابام میگه چرا دانشگاه قبول نمیشی ، چرا سیگاری شدی ، چرا چشات لوچه ، چرا کف پات صافه ، چرا از سربازی معاف شدی ، چرا ... چرا ...
Eeee بابا ول کن دیگه ، گازش رو گرفتی داری میری !!! کدوم دانشگاه ؟ کدوم سیگار ؟ کدوم سربازی ؟ ... من که دانشگاهم چند ماهه تموم شده ، سیگارم که خیلی وقته ترک کردم ( از وقتی نت رو گذاشتم کنار ، طرف سیگارم نرفتم ، جاش دوستان لطف کردن یه سرگرمی بی ضرر بهم معرفی کردن به نام آدامس پان پراک !!! ) سربازی ام که ... الله اکبر ها ( اونایی که منو میشناسن میدونن این الله اکبر یعنی چی )
خلاصه اینکه یه شب تا صبح با خودم کلنجار رفتم که قضیه ی یک ساعت عقب جلو شدن ساعت بعد از سال تحویل رو واسه گلوله های خاکستری مغزم توجیه کنم ، آخر به این نتیجه رسیدم که بالا بری ، پایین بیایی ، بعد از اینکه کلی فرانسوی ها بهمون خندیدن ، علی دایی شد مربی تیم ملی . کسی ام نگفت کی داره این مسخره بازیا رو در میاره و کی اولین بار فکر کرد مرغ همسایه غازه ، عمو تو یعنی نمیدونی ستاره ی دنیا توی مملکت خودته ؟ ( بگذریم از گافای بزرگی که جدیداً همین جناب ستاره داد ) حتماً باید مایه ی ریش خندمون کنن تا بیدار شی ؟ یه ضرب المثلی میگفت : نون خشک خونت رو بخور اما منت کله پاچه ی همسایت رو نکش !!! ( البته من سندی واسه این ضرب المثل ندارما ، از خیر کله پاچه هم که نمیشه گذشت ، پس احتمالاً میتونید برید مهمون ناخونده بشید و اگر همسایه روی باز نشون نداد و سنگ روی یخ شدید ، اصلاً احساس سرخوردگی نکنید چون قبلاً هماهنگ شده !!! )
آقا دنیا همینه دیگه ، بقیه اختلاص میکنن و گردنشون چاق میشه ، چوبشو تو میخوری ..... این طرف کارمند بد بخت داره زیر بار قسط و قرض و قوله له میشه از اون طرف برو ساختمون ادارش رو ببین چه جوی زیر پای کارکنانش راه انداختن و چه هزینه ای واسه سنگ فرش وزیر پسندش راه انداختن ، تازه واسه نماز خوندنت هم بهت حال دادن و یه سری فرش نفیس تدارک دیدن که وقتی نماز میخونی ، حس کنی تو عرش وایستادی و رفتی معراج ، ناهار خوریش هم که شده سفره خانه سنتی با این تفاوت که کافی شاپ رو هم میذاره تو جیبش . حالا از اون طرف ، کارمند قصه ی ما تازه میاد هضم کنه که اینا واسه تغییر روحیه و حال و هوا و مدرن شدنه ، از این طرف بعد یکی دو ماه ، میان میگن اینجا به درد نمیخوره ، دل جناب وزیر رو زده ، جل و پلاستون رو جمع کنین بریم یه ساختمون دیگه که پارکینگش طبقاتی باشه و ماشیناتون رو بتونید توش جا بدید ( همون ماشینایی که هنوز پول یه چرخش رو ندارین و هر روز از جلو نمایندگیش 10 دقیقه واسه آرامش روح تأمل میکنین )
جالب ترش میدونی چیه ؟ دولت هم که داره ظاهر قضیه و جیب آویزون و پر پول مدیرای رأس هرم و اختلاصای میلیاردی بعضی از همین مدیرا رو میبینه ، دستور میده از مواجب این وزارت خونه کم کنن و تمام مزایایی که همون کارمند دلش رو بهش خوش کرده بود تعطیل شه و به وزارت خونه ی فلان که به ظاهر قشر زحمت کش مملکت اونجا جمع شدن و مشغول به کارن اضافه شه تا گردنشون کلف تر شه . ( اینجا میشه فهمید که منظور از کاخ نشینی و کوخ نشینی تو حرفای امام خمینی چی بود ، اینجا میشه فهمید یعنی چی وقتی میگن پزpoz عالی ، جیب خالی !!! )
یادمه تو مدرسه معلممون موضوع انشا داده بود که : " روزی که کارت سوخت بیاید ... " یکی از بچه ها تکمیلش کرده بود که : " تعداد اتوبوس ها زیاد میشود و ما مجبور نیستیم ساعتها از عمر چون آب طلایمان را در ایستگاههای اتوبوس بگذرانیم یا با ماشین شخصی هوای شهر را آلوده کنیم ، مترو ها با سیستم مدرن و بدون خرابی در طونل ها راه می افتند ، با گران شدن کرایه ها و آمدن کارت سوخت ، آرامش به خانه و کاشانه ی ما می آید ... " حالا بعد از گذشت سالها همین موضوع رو به بچه ی همسایمون داده بودن و نوشته بود : " کارت سوخت یعنی آینده ی تحصیلی من ، اما پدرم چون کارمندی است که هنوز وام خودرو دریافت نکرده پس کارت هم ندارد ، اتوبوس هم 4 ساعت بعد از زنگ مدرسه می آید و اگر بیاید در فشار جمعیت جیبم را که همش به اندازه ی بلیت مترو درونش پول بود را میزنند و همانطور که عذاب شب اول قبر را برایم یاد آور میشوند با هزاران امید دم در مترو پیاده میشوم و آنجا نوشته است " تا اطلاع ثانوی به دلیل تعمیرات ، از این ایستگاه قطار اعزام نمیشود " و من مجبورم بقیه ی راه را پیاده طی طریق کنم و به ارزش والای هوای تهران و اهمیتش برای سلامتی فکر کنم . خدایا این خوشی را از ملت ایران نگیر..... "
آهااااااای نماینده ای که تا دیشب شلوار مامان دوز با دوخت صداقت و مردونگی پات بود ، با رأی من هستش که امشب با کت شلوار 200 هزار تومنی هم خوابت نمیبره ، حواست هست ؟
نوشته شده توسط : یه ینده خدا
نظرات ديگران [ نظر]
+ بیداری در تاریکی ، تاریکی در بیداری
دیییید ) گفتن اسم نبر وگرنه سرتو به باد میدی منم بوق گذاشتم جاش . داشتم میگفتم . یه روز آقای ... با اقتدار و صلابت اومد پای تریبون و گفت : "جوونا باید آزاد باشن ، اگه نباشن چنین میشه چنان میشه ، جوونا من هامیتونم . برید حال کنید من پشتتونم ..... "
آقا میومدی میدیدی چه غوغایی شد . صوت و جیغ و دست و غش و ضعف و هورای یه دسته جماعت فرصت طلب که به تلنگری بند بودن به پا شد که بابا حاجی دمت گرم . اصل فازی ، تو خود نول بودی و کشف نشده بودی . !!!!
این آقا خوبه ، یه چند سالی هی فاز داد ، هی فاز داد ، هی به اسم تمدن سازی ، جولان کرد و .... بعد که دید نمیتونه دیگه جمع و جور کنه مملکت رو ، خیلی تمیز و آروم پا پس کشید ، حالا دیگه شهر شده بود شهر فرنگ ، قیمتا رفته بود تا سقف برج میلاد ، بودجه ی مملکت که قربونش برم از قدیم رسم داشته هر سال واسه بسته شدن ، 100 صفحه بره روش ، حالا رسیده بود به 2000.000.000 صفحه ( هان ؟ زیاد شد صفراش ؟ واسه توجیح مطلب لازم بود دادا )
بعد یه مدت ، انگار مردم خودشونم از این آزادی خالی بندی که چشم اکثریت رو کور کرده بود خسته شدن و یادشون افتاد بابا مملکت دخل و خرجش با هم نمیخونه . نفتمون کو ؟ آبمون کو ؟ eeeeee !!! خیلی وقته نونم واسه خوردن ... بابا همه چی کم مونده کپنی بشه . " نفس نکش " شده آزادی .
تو این میون یکی شد رابین هود . مردمم دوسش داشتن . شد نماینده ی مردمی . اما غافل از اینکه این جناب رابین هود هم کاری از پیش نبرد . چون قبل اونکه کاری انجام بده دستشو بسته بودن . یه سریا اومدن جاش یه تزای جدید دادن که گویا بر میگشت ریشش به همون برنامه ی طرح ریزی شده ی قبلی که کسی نتونست جمع و جورش کنه .
یه آقا خوبه ی دیگه که به ظاهر یکی از سازمان دهنده های این پروژه ی عظیم 400 ساله بود ، اومد پای تریبون تلویزیون و فرمود : " ما باید تمام تلاشمون رو بکنیم تا در جامعه مسأله ی ازدواج موقت رو با جسارت تمام رونق بدیم "
عجب مکمل خوبی بود برای نظریه ی " فروید و فرویدیسم ها " و این آغاز غرب گرایی تو مملکتی که ادعای پایتخت جوامع اسلامی میکنه ، نبود . چون همین نظریه اساس شرعی و نبوی داره ، اما نه امروز و تو این شنبه بازاری که اساسش از پایه خراب شد و فرهنگش شده فرهنگ شیرین و دلربای غرب . چرا کسی نگفت این بیداری تو تاریکیه ؟ چرا نگفت به اسم دین ، دارین کلاه شرعی سر خودتون میذارید ؟
چرا بعد این همه سالی که از انقلاب میگذره کسی جرأت نداره تو خیابون نهی از منکر کنه ؟ میگن قبل انقلاب فلان بود و بهمان ... ( من نمیخوام از رژیم خاصی طرفداری کنم یا اونو سرکوب کنم . فقط میخوام یه کم به خودمون بیاییم) آقا حالا که ادعامون میشه و با پیرهن روی شلوار و یه تسبیح میگیم بسیج بسیج ... چرا چشامون و میبنیدیم و اگه هم باز کنیم خودمونو میزنیم به اون راه که ندیدیم ؟ هیچ رفتی سمت پارکای تهران ؟ میدونی تو سینماها چه خبره ؟ تا حالا مترو سوار شدی ؟ ( آره هممون اینجا ها رفتیم اما خداییش بس که معضلای جامعه برامون عادی و معمولی شده دیگه به عنوان یه معضل بهش نگاه نمیکنیم ) اصلاً چرا راه دور میریم ؟ همین تلویزیون رو روشن کنی حساب کار دستت میاد . فیلمای آمریکایی رو سانسور میکنیم و میگیم مرگ بر آمریکا ، اما هیچکی نمگیه تو فیلم.... ( گفتن اسم نبر . د . چند بار بگم گیر نده ) که ساخت جمهوری اسلامیه ، چرا باید مسائل زناشویی رو انقدر جسورانه ، بازیگر تاپ کشور جار بزنه ؟
حالا از این بحثا که بگذریم ( اگه بخوام ادامه بدم که دیگه گندش در میاد اطرافمون چه خبره . وبلاگ منم تعطیل میکنن ) مجلس بعد از جریان کارت سوخت ، حالا اومده کارت سهمیه مخصوص معتادین رو به مرحله ی اجرا گذاشته . آهاااااااااااااااااای جوونا . دیگه میتونید برید معتاد شید . اینم از خدمات رفاهی . دیگه چی میخواین ؟
+ دو رکعت عاشقی
میدونم سلام ثواب داره و عرف اینه که باید اول مقدمه چینی کنم اما چون فوری فوتی دارم پست میذارم زود میرم سر اصل مطلب . اصلاً فرصت ندارم مزه پرونی کنم یا با کلمات بازی کنم و کلاس کارو ببرم بالا . نهایتش اینه که خسته میشی و وبلاگ به نور رو جزو اون لیست وبلاگ اسقاطیا میذاری .ok. بریم سر اصل مطلب ....
یادمه تو ماه رمضون با یکی از رفقا میچتیدم ، میگفت چرا به روز نمیکینی ؟ گفتم عمراً ، دیگه خسته شدم . از نت ، از خودم ، از دوروبرم ، از.... دیگه نمیخوام بنویسم . دیگه نمیتونم بنویسم . دیگه.... نذاشت ادامه بدم . یه جمله گفت و آف شد . گفت : " تو به زودی مینویسی . به روز میکنی . چرا نمینویسی دو رکعت عاشقی رو چطور میخونن ؟ "....... گفتم از کجا اینو میگی ؟ من نمیدونم چطور میخونن . اصلاً من نمیخوام بنویسم . هی ..ی..ی ..ی..ی ....کجا میری ؟ چرا جوابمو نمیدی ؟ تو که منو نمیشناسی . به من میگن ناجا یه دنده وقتی میگم نمینویسم یعنی بای ی ی ی...
اون آف شد و نت منم همون روزا قطع شد و دیگه نه با اون نه با هیچکس دیگه نتونستم تو نت در ارتباط باشم . بگذریم از این که تو این مدت چی گذشت و چه اتفاقایی افتاد . اما با رفقا زدیم به دریا و رفتیم تو قلب محشر . تا امسال منو راهم نداده بودن برم کربلای شهدا رو ببینم. همیشه میگفتم با خودم : اگه شهدا دعوتم کنن میدونم چطوری جبران کنم . وقتی دعوتم کردن ، تو شرهانی ، همونجا که همیشه آرزوی دیدنش رو داشتم ، گفتم حالا که دعوتم کردین ، اگه ببینمتون مجنون میشم . بیهوش میشم . انقدر زجه میزنم تا منم با خودتون ببرین .... همون روز اذان مغرب شهدا جوابمو دادن . عجب شبی بود . من و تو و شهدا و یه دنیا عاشقی ...
انگار ماتم برده بود. نه زجه تونستم بزنم . نه بیهوش شدم . نه تونستم حرفای دلمو بزنم . نه..... فقط تونستم یه چفیه و یه تسبیح که سوغات مکه بود رو متبرک کنم . داشتم از این بی لیاقتیم ، از تو ذره ذره آب میشدم .... از بقیه معنویات اردو بگذریم که همه رو دیوونه کرد و کسی نمیتونست موقع برگشت دل بکنه . همه رفقای کربلایی ، بیدل برگشتن . " karbalayiaye mohremo pa berahne حجتون مقبول ، زیارت قبول "
حالا امشب (چهارشنبه 14/1/87) اومدم به اون دوستی که تو ماه رمضون گفت دورکعت عاشقی رو تعریف کن ، به اون عزیزی که گفت شهادت لیاقت میخواد اسرار نکن ، به اون عزیزانی که تو سفر گفتن بپایید با ظهور آفتاب نماز نخونین که قضاست .... بگم که دو رکعت عاشقی رو تو نماز مادر بزرگم دیدم . کسی رو که یه عمر باهاش زندگی کردم اما اصلاً هواسم نبود که ازش درس بگیرم . همونی که آمار نت رفتنای من رو میذاشت صبح ها کف دست مامان و بابا و لج منو در میاورد .اما امشب ازش شرمنده شدم .میدونی چرا ؟
مامان بزرگ مریض بود و به دستش سرم بسته بودیم . امشب ازم خاک تیمم خواست تا بتونه با آنژکتی که رو دستشه تیمم کنه . هر چی فکر کردم یادم نیومد پارچه ای رو که خاک توش گذاشته بودم کجاست . یهو دوزاریم افتاد که با اون چفیه و تسبیح، متبرک به پیکر شهید کرده بودمش و از اون موقع اصلاً هواسم بهش نبود که کنار گذاشتم . گفتم مامان بزرگ دیدی ؟ قسمت تو بود که اول ازش استفاده کنیا . دعا یادت نره . بعد هی سر به سرش گذاشتم . آوردم . هنوز ماجرای شهیدا رو براش تعریف نکرده بودم که دیدم چشماش داره اشک میگیره . تیمم که کرد زود پا شدم رفتم چفیه و تسبیحم آوردم دیدم این مامان بزرگ ما انگار حسابی اهل حال بوده و ما غافل بودیم .باور کن من و چند نفر دیگه که من بهشون ارادت خاصی دارم این چفیه رو دستمون گرفته بودیم و به سر و صورتمون زده بودیم واسه تبرک ، اما تنها کسی که همچین حالی بهش دست داد همین مامان بزرگم بود . میدونی چرا ؟ داشتم پا میشدم که یه دفعه مامان بزرگ گفت عجب عطری میاد ، تنم لرزید . برگشتم گفتم شوخی نکن بابا . چه عطری ؟ مامان بزرگ نمازتو بخون بویی نمیاد . منم دعا کن .... اما عجیب اسرار داشت که تو چرا حس نمیکنی عطر به این شادابی رو ؟ ایناهاش بگیر بو کن .
چفیه رو گرفت جلو صورتم . گفتم مامان بزرگ تو رو خدا راست میگی ؟ بگو عطر چیه ؟ گفت تو کل خونه عطر گل محمدی پیچیده . چطور شما نمیفهمین ؟ همینو که گفت بغضم ترکید و مامان بزرگ رو بغل کردم . گفتم دعام کن عزیز . به خدا شرمندتم . خاک بر سرم که من اونجا بودم و نفهمیدم اما تو اینجایی و .... آروم گفت ما تو فراق اینا پیر شدیم . آرزو به دلم موند که برم اونجا رو ببینم اما موهام سفید شد و قسمتم نشد. بعد نمازشو خوند و منم بهش نگاه میکردم . میدونست مدتیه که درد چشمام داره اذیتم میکنه . همون موقه هم درد داشتم . اما به روم نمیاوردم دیگه . بعد ، نمازی که نفهمیدم چطور و کجا اینطور نماز خوندن رو یاد گرفته بود ، دستاشو گرفت بالا و دعا کرد . بعد دستشو کشد به همون چشمم که اون لحظه درد میکرد . گفت انشااله خدا شفا میده . تو خوب میشی..... این یعنی همون دو رکعت عاشقی .
بیداری ؟ یا هنوز مثل من بیچاره داری تو رویای پریدن سیر میکنی ؟ بیدار شو جوون . نیاز به رویا نیست . دورو برمون پر هستش از این نماز خونای عاشق . میبینی ؟
+ بی قراری شبانه
دلتنگ برگشتنم ، دلم فکه و رمل و تشنگی میخواد . دلم ، شب و دو کوهه و گردان تخریب و رنگ خدا میخواد . دلم ....
دل من !!! چرا اینقدر بی تابی ؟ تو که قبلاً دلتنگ دیدن بودی ، حالا که دیدی ، آروم باش دلم ، آروم . یادته شب رزم؟ قرار بود هر وقت هیبت انفجارا دلت رو لرزوند چی بگی ؟ رمز عملیات رو یادت میاد ؟
بگو یا زهرا تا آروم بشی .
یادته هویزه چه حالی داشتی ؟ یادته شهدا چطور برات پارتی بازی کردن ؟
یاد شربت صلواتی فتح المبین به خیر ، همون لحظه که داشتی از تشنگی ، یاد شهدای کربلا و فتح المبین میکردی دیدمت...
عجب شبی تو شلمچه و تنهایی و جلسه ی خصوصی با شهدا سر کردی . یادته ؟ حاج آقا یکتا هم فرماندت بود.
دیدمت قایمکی وسط حرفاش ، رفتی اونور سیم خاردارا . میخواستی برسی به صفر مطلق ؟ چرا پس برگشتی ؟
میدونم ، رفتی دیدی صفر یعنی وجود خودت که هیچی آویزونت نیست و مطلق هم یعنی خودش و خودش . یعنی من و سادگی و نورٌ علی نور .
دلم !! کاش یا سیم خاردارا و محدوده ی ورود رو حفظ میکردی یا پریدن رو کامل یاد میگرفتی ، میدونی چرا ؟ آخه بد پریدی . لای سیم خاردارا جام گذاشتی .
خدایا دلم رفت ، گمش کردم . خودم که اینجا و تو این سیمها دارم دست و پا میزنم ، هر جا هم دارم پا میذارم میدون مینه ، حالا تو این حیرونی و بی دلی چیکار کنم ؟ دستمو بگیر .
+ قرتی بازی ممنوع
تاریکی و غربت و آه و ناله را نظاره گر باش ، در میان سیلاب اشک ، دیده را بگشا ، نه !! دیدگان دلت را میگویم .
میگویند اگر صدای حق را خواهی شنوی ، گوش سر را ببند و اگر خواهی که ناظر نور حق باشی و دیده را جلا دهی ، چشمان سر را ببند ، حال اگر آرام باشی ، میشنوی فریاد های مردی را که بر سر و سینه ی خود میزند و مجنون وار لیلایش را صدا میزند و میبینی زجه های زنی را که گویا دمی مانده تا از حال برود . میشنوی سلامهایی را که سوی نجف و مدینه روان است و میبینی غربت انتظار را و میسوزی آندم که نام کربلا را میشنوی . لحظه های عشق بازی را میبینی و محشر دلهای خسته را .
فرمانده ی مجلس رمز یا حسین را میگوید و از تو پاسخ یا زینب را میخواهد و به ناگاه حس میکنی بند دلت میگسلد با انفجار صدای یا اباالفضل ، تو یا حسین گویان ، فرمانده را صلا میدهی و جز یا اباالفضل آخرش نمیشنوی پاسخی را ....
خاکریز هیئت ، عاشورای کربلاست امشب ، دشمن نفس ، هرمله ی جانت شده ، به در آر این پیراهن نکبت بار آل یزید را ، مگر در قتلگاه امروز نمیبینی تن بی سر همت های حسین ندیده را ؟مگر از تبار هندویی که آن سان در مقابل لشکر جهاد اکبر ، خرامان میروی و خون جگر شهیدان را به حلقت جرعه جرعه مینوشی و دم بر نمی آوری از وحشت دیروزت ، برای زنده به گور شدن .
امروز هم کربلا غوغاست ، کربلای حسین و کربلای جان و کربلای .... .
امروز محشر را میتوان حس کرد ، میتوان علت حلاجی شدن کوهها را حس کرد ، میتوان حس کرد چرا همه میگریزند وقت قیامت ، حتی کوهها هم بند بندشان چون پنبه ی زده شده میشکافد و قتی آتش خیمه ی امت محمد و بی شرمی دجال های زمان و جان دادن علی اکبرها را میبینند.
+ ادراک بسیط
" اگر به چیزی رسیدی که نتونی بهش شک کنی ، اون خداست اگر به وجود خدا شک کردی اون خدا نیست و تو هنوز به یقین نرسیدی ."
هر ادراک مرکبی فرض بر ، ادراک بسیط است . اگر میگوییم " گرسنه هستم " اول " هستم " را درک کرده ایم . حضور مطلق ، عشق نا متناهی را میدهد . هر ذره ی کائنات بیان میکند " عشق من " این پاسخی از خدا دارد که میگوید " عشق من " پس این وضعیت کامل را به وجود می آورد .
به وجد بیایید از وجود خالق ، بگویید از روی شعف " سبحان الله ، سبحان الله ، سبحان الله "
دو نفر که میخواهند با هم ازدواج کنند ، اول ، ایستگاه آخر را بپرسند ، بپرسند " کجا داری میری " اگر هر دو به سمت خدا بروند این دو عاشق هم میشوند ، پس آدمی برای کمال و حیاط باید به سمت خدا حرکت کنند .
عشق خودش اول گناه است که اگر آغازش کردی برایش یک گناه میماند و آن ظلم و دوری و ... از معشوق است و غیرتش را نادیده گرفتن . پس خدا تعددرا در عشق عاشق خود نمیپذیرد و غیرت دارد . " دل نشین شد سخنم تا تو قبولش کردی ، آری آری سخن عشق نشانی دارد "
+ لیلی خدا بیامرز
میگفت تنهایی رو دوست داره .
گفتم : چرا با پسرا آبت تو یه جو نمیره ؟ اصلاً این همه آدم خوب و سرشناس و با موقعیت عالی در خونتون رو میزنه ، چرا جواب رو نمیدی ؟ مگه تو میخوای چی داشته باشن که اینا نداشتن ؟
گفت : صداقت ، ندارن ، ایمانشون والای میزنه . عشقشون خدا نیست ، اراده ی زندگی چرخوندن ندارن . یا بچه سوسولن یا خود خواه و مغرورن به مال باباشون ... یک کلام ، اگه حرف دلم رو بفهمن بهم میخندن .
گفتم خیله خوب ، اینایی که میگی همش قبول ، اما خیلی بی انصافی ، مگه اون ، همه ی این ویژگیها رو به شکل مثبتش نداشت ؟ پس چرا بقیه رو اذیت نکردی اما این بیچاره رو اینطوری در به درش کردی ؟ مگه گناهش چی بود ؟
دیدم سرش رو انداخت پایین و بغض کرد . خواستم اصلاً بحث رو عوض کنم که آروم گفت : گناهش این بود که عاشق من شد ، دیدم هیچ ایرادی به کارش نیست ، دیدم خیلی پاک و بی ریاست ، دیدم دستم به جایی بند نیست که پشیمونش کنم ، زدم به سیم آخر و خودم رو تو ذهنش بد کردم ....
میدونی چرا ؟ چون فهمیدم حالا ، که اگر طرفم کامل باشه خیلی حسودی میکنم بهش . چون همونطور که من یه آدم کامل رو به یه مایه دار کارخونه دار ترجیح میدم ، اونم باید یه همچین کسی رو پیدا کنه نه یکی عین من رو . من حتی از نمازی که اون میخونه از خودم خجالت میکشم .
حرفش که به اینجا رسید ، یه بیت از شعرای خودش رو خوند : " ما کجا ، جا پای دلداران کجا ؟ ره کجا و راه گمراهان کجا ؟ "
دیگه ازش هیچی نپرسیدم . هیچی .
همینطور که داشت میرفت آروم زیر لب گفت: " از انتخابم راضیم "
اما دیگه صداش به گوش هیچکس نمیرسید ، آخه اون همین دیروز بارش رو از دنیا بسته بود . همیون دنیایی که نفرت شیرینی خودش رو به دخترک چشونده بود و نذاشت واسه آخرین بار و شایدم اولین بار به یه وجودی از دنیا دل ببنده و بگه دوسش داره . /
رو سنگ مرمرین خونه ی جدیدش نوشته بود :
شاید آن روز که سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی باید کرد ، خبری از دل پر درد گل یاس نداشت .
+ تنفس ممنوع
به کوی معرفت که رسیدید ، یادی از بی معرفتی دنیا و مردمانش کنید .
اینجا همه مرده اند ، بوی تعفن و ماندگی را میشنوی ؟ اگر بمانی طاعون زده میشوی .
پس گذر کن .....
اما ، نه ، بمان . کمی انتظار شاید دنیای مردگان را بیدار کند .
هر چند ماندن ، گاهی از تو ، حشره ای میسازد که نمیداند با پاره کردن پیله اش ، آینده اش پرواز است .و خود را محبوس و ، و به دام مرگ میکشاند . ....
اما ، همینقدر باید بداند ، زندگی در سه کلمه است : تخم ، پیله ، پرواز
و سپس رها در همین دنیای مردگان .
+ اخراجی 2
نمیدانم زندگی را با افراط آغاز کردم یا با تفریط . با عشق نگاه کردم یا بغض و کینه . اصلا چشمانم میدید ، یا گمان و خیالی بیش نبود !!!
هنگام گذر از هزار توی خیال شیرین زندگی ، به دیدن عادت کرده بودم . میدیدم و فریاد حضور سر میدادم اما بی حضور عبور میکردم .
به راه و نشانه های راهنما اعتماد داشتم و طی طریق میردم اما به ناگاه در جاده ی بیستم به سه راهیه انتخاب رسیدم .
سه راهیه شک و یقین . سه راهیه انتخاب و تشخیص مرگ و زندگی .
ای کاش از ابتدای راه ، انتخاب را برایم می آموختند که امروز چون دیوانگان ، دچار آشوب تفکرات موهوم نمیشدم .
شنیده بودم خدا یکیست ، میدانستم مردان و زنان حق گو همه خالصند و بی ریا . شهادت را هنر بزرگ مردمان میدانستم . اعتبار و اعتماد را از آموزه های گذشتگان ، آویزه ی گوش کرده بودم . اما حال در این ورطه ی تصمیم گیری که مجبور به تفکر شده ام ، منافات گوش و چشم را میبینم . گوشها چیزی شنیدند که چشمان ندیدندش و به حکم صلب اختیار کودک نوپا ، هر جا دوگانگی دید ، کور و نبینا شد ، به نابیناییم رنگ و جلا دادند و رشن دل خطابم کردند .
اما حال که دیده دیده از هم میگشایم ، ترکه میخورم ، حال دیگر روشن دل نیستم . حال سنگینی نگاه ها را حس میکنم . حال یک اخراجیم .
میخواهم یک اخراجی باقی بمانم اما به عالم برنامه ریزی شده و مشق شده ای که پر از تاریکی بود باز نگردم . به نور میروم . آنجایی که معنای واقعی دو رکعت عاشقی را در منتهایش ، بر دیوار یقین نقش کرده اند .
+ اخراجی 1
دقیقاً وقتی داشتم به اوج میرسیدم ، زدن ساقه هامو زخمی کردن . گفتنیا آسمون یا زمین .
نه از زمین خوشم میومد ، نه انقدر قد کشیده بودم که به آسمون برسم .
خوردم زمین
سرم شکست
درد کشیدم
رفتم کما
اما هیچکدوم از اونایی که به خاک دعوتم کردن ، به دادم نرسید .
میخوام حالا که به خاک افتادم ، عین روز اولی که زاده شدم و نمیدونستم دین و مذهب چیه ، یه اخراجی شم .
میخوام با مسیحیت و زرتشت و ... شروع کنم .
میدونم این عین شرک هستش . اما یا تو تاریکی میمیرم ، یا راه رو پیدا میکنم .
میخوام بدونم خدا کیه ؟ من کیم ؟ چرا بودن ؟ چرا نبودن ؟.....
+ اسکرینی به نام دنیا :
اینجا مثل اسکرین سیور کامپیوتره . قشنگه اما دووم نداره. تا دست تکون میدی ، میبینی که همش واسه ظاهر سازی بوده . اما در عین حال که از دستش میدی ف اگه فقط ظاهر بین نباشی ، درس بزرگی ازش میگیری .
این اسکرین رنگی ، پشتش یه برنامه نویس قدر رو میبینی . کسی که به فکر سلامت و دووم حیات کامپیوتر ما بوده . یه خلاق ماهر که میدونسیت اگه ما پای کامپیوتر زندگیمون نباشیم به مانیتورش ضربه میخوره . دیگه اون زندگی ، بی مانیتور به درد نمیخوره . پس اسکرین رو برنامه ریزی کرد که تو غفلت ما ، زندگیمون مختل نشه .
من به این داستان اسکرین ، خیلی فکر کردم ، حالا از تومیپرسم ، به نظرت این اسکرین دنیای دنی ، واسه زندگی ما واقعا مفید بوده ؟
یا محمد و یا علی
+ من اومدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددم
سلام رفقا ....
ای بابا چرا چپ چپ نگام میکنین ؟ خوب به دلایلی که یکیشو همتون میدونین نتونستم به روز کنم . همه میدونن که به ناحق بنده از نت محروم شده بودم و اتاقمو در نبودم ( اردوی قم ) طی یک عمل ناجوانمردانه ی اسباب کشی غصب (قصب ، غسب ، یا هر چیز دیگه که دیکتش درسته ) کرده بودن . (البته الانم با کمال احترامات ، محض ریا باید به اطلاع برسونم که Jast for you دزدکی کانکت شدم به کسی نگین ).
بگذریم . تو این مدت دوستانم رو خوب شناختم و عزیزان خیلی بهم لطف داشتن . عنایت داشته باشین :
1- یه سریا دلشون برام یه ریزه شده بود و شب و روز کارشون شده بود اشک و ناله (قربون مرامتون رفقا_ به قول حاج آقا پناهیان )
2- یه سری از رفقا خون به دل ما کردن ( بازم محض ریا : بس که غمخواری کردیم روزمون باطل شد )
3- یه سری من جمله آقایان ... و ... گویا واسه ما دست به دعا برداشته بودن شبای احیا که خدا شفامون رو بده و کلی هم پیشنهاد دادن که چه کنیم تا نسخمون تکمیل شه .
4- بعضی هم هی پی ام ( فارسی را پاس بداریم : پیامک اینترنتی ) میدادن که فلانی مگه اردو بهتون بد گذشت که به روز نکردین و نظر ندادین . یکی نبود به این بندگان خدا بگه آقا چهار دیواری اختیاری نمیخوام به روز کنم . شما نظر و پیشنهادتون متین و ارزشمند و باعث ترقی ماست اما 1 بار 2 بار 3...50....60....نه 100 بار مومن خدا . بعد از 3 بار شرعا وظیفه ای بر دوش شما نیست . حله ؟
5- آها راستی یکی از دوستان التماس دعا داشت که تو وبلاگ مطرح کنم که سنشون داره میره بالا و بالاخره قراره مزدوج بشن . اگه اسم و آدرس خواستین باید بگم به الیاس معروفن . شرمنده به دلایل امنیتی نمیتونم آمار دقیق بدم . ( ما بیان کردیم دیگه شما دوست عزیز موندی رو دستمون به بنده مربوط نیست مشکل خودتونه )
6- یه سری هم که چش دیدن منه پیر بابا رو نداشتن ، در قالب الیاس ( این الیاس با الیاس بالایی که گفتم فرق داره هااااا ) ظاهر میشدن و میگفتن تو مردنی هستی و عمرا زنده بمونی و باید به خانم ... اطلاع بدیم که وبلاگ زنده یاد 2 رو شروع کنن . اما به کوری چشم کامرانی نما ها ( تو یه وجب خاک ) ما زنده ایم و نفس میکشیم و به روز میکنیم .
7- ...... دیگه خسته شدم . حال کنین چه رفقای پر محبت و با احساسی دارم .
حالا بعد قرن و بوقی اومدم بگم عیدتون مبارک . حلالم کنین . الهی بمیرم چقدر دوری من فشار روحی بهتون آورده . چرا چشاتون گود افتاده ؟
راستی یه چی بگم تا یادم نرفته ، به جون .... به جون .... نمیدونم خودتون واسه قسم ، جای خالی را با کلمه مناسب پر کنین . ولی اگه نظر ندین دیگه عمرا به روز نمیکنم . اون عکس هم کار خودمه ها واسه این که از دلتون در بیارم .
دعا یادتون نره
+ دیر آمدم آیا ... ؟
میروند و پشت سرشان را نگاه نمیکنند
رفتند و جایشان را به ملایک ندادند ، آنها که دادند به شرط سبوحٌ قدوس بخشیدند ،
عبور کردند و ندیدندم ، عبورشان عطر دل میداد .
دلهاشان آسمانی ، سراغ از مقصدشان گرفتم گفتند از نور ، به کجا ره میبرید که به صاحبان راه مجال خوش آمد نمیدهید ؟ گفتند به نور ...
از نور به نور ...... و چه زیرکانه طی طریق میکنند اینان .
سرگرم استشمام عطر حضورشان بودیم ، عادت داده بودند که تا پاسی از شب گوش دلمان را به یا حق گفتنشان جلا و نوازش دهیم ، گفتند و مدهوش کردند این خلق خدا را ،
گفتند و عاشق شدند ، گفتند و گفتند تا حقانیت حدیث " من طلبنی وجدنی " را برایمان روشن نمایند ، اما مدهوش بودیم در آن دم و آنگه که چشم گشودیم ، این عشقبازیها به اوج خود رسیده بود و ما جا مانده بودیم ، او حقانیت را برایمان روشن ساخت و رفت و ملایک را ببین بر جای پایش بوسه میزنند ، هنگام رفتن ، که نمیدانم چگونه پرواز را یاد گرفته بود ، فریاد زد : " من عشقته قتلته "
یا محمد و علی
+ سجده گاه
شقایق بر وجودش خرقه میزد
هوای عاشقی میخانه میزد
دل دیوانه اش پروانه میزد
تمنای نگاهش وصل میزد
نگه کردم به جا پای حضورش
شهادت بر قدومش سجده میزد
+ خواب امواج آرام
یاد من و دیوانگیهایم بخیر ؛
یاد آن شبها به خیر که شهدا اتاقم را به تسخیر دل خود در آورده بودند