سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

آقای کاندیدا

یکشنبه 92/3/5 1:51 عصر| | نظر


سلام آقای شهردار

باز هم من هستم و نامه ای به شما که شهردار دیروز هستید و کاندیدای ریاست جمهور امروز .

آقای کاندیدا ! نمیدانم امروزت را ببینم که با مناعت طبع و افتادگی رفتار کردی و در مراسم افتتاح پروژه عمرانی شرکت نکردی ؟ و یا دیروزت را ببینم که برای رسیدن به امروزت ، بیشتر از 7000 خانه و خوانوار را آواره کردی ؟

 خبرت هست که راجب حضور نداشتنت هنگام افتتاح چه ها میگویند ؟ میگویند آقای کاندیدا ، میخواستند پول تبلیغاتشان از راه حلال باشد نه مال مردم و شهرداری و غیره . راستی  زن همسایه که بعد از فشار های روحی از پول کمی که بهش دادند برای تملک خانه ها ، بیماری سرطانش عود کرد و یا آن یکی که بینایی اش را از دست داد هم مهر تاییدی هستند بر حلال بودن خیلی از این پول ها . حمدلله .

آقای کاندیدا ، خیلی خودمانی دارم با شما صحبت میکنم . میدانم که ظرفیت شما که زمانی فرمانده جنگ بوده اید ، بیشتر از اینهاست که بخواهد به خودتان یا اطرافیانتان گران بیاید این ها . بگذارید به پای درد دل نماینده یک سری آدم آواره که فدایی یک پروژه ملی ( یا همان پروژه ی جاده ی ریاست جمهوری ) شدند .

مدتیست که رسانه ها مزین به نام نامیه شما شده است . خوشحالیم که پیشرفت روز افزون شما را میبینیم . مدتیست که دارم بالا و پایین میکنم همه ی عملکرد های هر 8 کاندیدای ریاست جمهوری را . اما هر دفعه که به نام شما میرسم ناخودآگاه یاد پروژه تان می افتم . یاد آن نامه ای که خطاب به شما نوشتم و پاسخی نگرفتم . یاد آدم هایی که از مطرح شدنه نامه ی من در سایتشان ترسیدند . مگر شما ترس دارید ؟ یاد مرضیه خانم که بی خانمان شد و دیگر نمیتواند ببیند و دیگر صدای روضه ی حضرت عباس از خانه اش نمی آید . یاد خانم نایبی که سرطانش اود کرد. یاد مادرم . یاد پدرم . .... آقای کاندیدا این ها هر وقت شما و پروژه تان را در رسانه ها میبینند اشک میریزند . اگر غلط نکنم اینها اشک شوق از دست دادنه سرمایه و آرامششان است .

یاد این ها که می افتم ، با خودم میگویم کسی که برایش رضایت 7000 خانوار مهم نبود و حتی به یک نامه ی من هم پاسخی نداد و اطرافیانی دارد که تمام تلاششان فقط حفظ موقعیت خودشان در مقابل شما است ، چطور فردا میخواهد ریاست جمهوری مملکت من را خالصانه به عهده بگیرد ؟ آیا فردا هم اگر قرار باشد آبادانی انجام دهد ، باز پدرها و مادرهای امثال من باید خانه خراب شوند  ؟ آیا باز هم نامه ها بی جواب می ماند ؟

شما که از حضور در مراسم افتتاحیه امتناع کردید برای رضای خدا ، پس چرا همه جا میشنویم که از جبهه رفتنه شما میگویند ؟

رضایت خدا مگر شرطی شده است ؟

یادش به خیر بابابزرگ خدا بیامرز من آن سال ها میگفت دوست دارد به شما رای بدهد چون رییس جمهور باید خوش سیما و خوش تیپ باشد . مردم ما به همین صداقت و صافی دارند به شما نگاه میکنند . از خدا میخواهم که در آینده در هر مقام و جایگاهی قرار گرفتید شما هم به همین صداقت و پاکی و دلسوزی به این مردم ساده دل خدمت کنید .

امیدوارم پروژه هایی که به قیمت آواره شدن و از بین رفتن سلامتی خیلی ها تمام شد ، حداقل موجب خیر باشد برای این مملکت و مردمی که هم از خارجی ها چوب تحریم میخورند هم از داخلی ها چوب تحمل و صبرشان .

فردا صبح که بیدار شدید و جایگاه خود را بالاتر از الانتان دیدید ، قدر این مردم را بدانید و فراموش نکنید که چه بهایی بابت جایگاهتان پرداخت کرده اند .


http://benoor.parsiblog.com/Posts/35/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87+%D8%A7%D9%8A+%D8%A8%D9%87+%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1+%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86/




سرباز چادری

سه شنبه 92/2/24 1:50 عصر| | نظر

دوره دبیرستان و یکی دو سال قبل و بعدش همش میگفتم کاش من هم پسر بودم . خیلی پسرها تو مملکت راحت تر میتونن به موقعیت کاری و اجتماعی دست پیدا کنن . حتی سرباز هم برای امام زمان بخوان انتخاب کنن پسر که باشی رو هوا انتخابت میکنن . همچین دیدگاهی داشتم .

اما الان که تو روضه ها و جاهای مختلف تو سطح اجتماع میبینم که از چادر مشکی من تعبیر به لباس خانم فاطمه زهرا میشه خیلی به دختر بودن و چادر سر کردنم احساس غرور میکنم . طوری که حتی اگر قرار بود دوباره خلق بشم از خدا میخواستم من رو دختر خلق کنه .

اصلن وقتی به یاد مادرم فاطمه زهرا تو گرمی هوا چادر میذارم و میدونم که داره نیگاهم میکنه و حجابم رو تحسین میکنه پیش پسرش مهدی موعود ، همه وجودم به آرامش میرسه . اینطوری هم میشه سرباز امام زمان بود .

خیلی خوبه . خیلی.....

مرغ ملکوت


به او بگویید دوستش دارم....

سه شنبه 92/2/10 2:30 عصر| | نظر

او  را دوست دارم . میدانی چرا ؟

چون بعد از زخم زبان هایی که میزند ، مرحمی بهتر از خودش سراغ ندارم برای آرام شدن زخم هایم .

او  را دوست دارم ،

چون با اینکه نگاهم نمیکند ، اما هنوز به من اجازه میدهد که اورا عاشقانه نگاه کنم .

او را دوست دارم ،

چون هنوز میتوانم پاهایش را ببوسم و به عرشیان فخر بفروشم .

او را دوست دارم ،

چون هنوز حسرت دارم مرا روزی مانند کودکی هایم به آغوش بکشد و این انتظار با همه سختی اش ، شیرین است .

او را دوست دارم ،

چرا که او غروری دارد که به هیچ کس نمیتواند جز من نشانش دهد .

او را دوست دارم ،

چون نبودنش را هرگز هیچ کس نمیتواند پر کند .

او را دوست دارم ،

او را به خاطر تمام خاطرات خوش کودکی ام دوستش دارم .

او را به حرمت عشق ، دوست دارم .

او را دوست دارم ،

                                    چون او مادرم است .....

                                                          به او بگویید ، دوستش دارم.........

مرغ ملکوت


راهی که هست...

دوشنبه 92/2/2 1:52 عصر| | نظر

 

همیشه دیروقت از سر کار میرسید و میگفت خدایی داریم جهاد میکنیم .


گفتم آره قدیم مردای خونه میرفتن جبهه و زن بچشون ایثار میکردن و شرایط رو تحمل میکردن در نبودشون . حالا هم مهندسین مملکت.....


 هنوز حرفم تموم نشده بود که آروم گفت : آره واقعا ، تموم کردن پروژه های ملی تو این شرایط کمتر از خط مقدم و جهاد نیست . ... بعد از سر خستگی خوابش برد ...

 

مرغ ملکوت


عشق و دیوانگی

چهارشنبه 92/1/28 11:36 صبح| | نظر

عاشق که باشی ، انگار خدا هم برایت با کاغذ کادو هدیه میفرستد و غافلگیرت میکند.

عاشق که باشی ، کم کم لایقت میکنند .

عاشق که باشی ، تازه میفهمی انالله و انا الیه راجعون یعنی چه .

عاشق که باشی ، در اوج سادگی ، میتوانی با کلاس باشی .

عاشق که باشی ، ثانیه های پشت چراغ قرمز برایت خسته کننده نمیشوند .

عاشق که باشی ، انگشت نما میشوی .

عاشق که باشی ، دیوانه میشوی .

دیوانه که شدی ، دیگر جایت باید عوض شود . دیگر فقط افرادی که حال تو را میفهمند خریدارت میشوند .

 

مرغ ملکوت

 


آی آدم ها

دوشنبه 92/1/19 1:24 صبح| | نظر

آی آدم ها آهسته تر روی زمین راه بروید .

عمر رفته تان دارد از هیاهوی بی توجهی گام های اکنونتان ، میلرزاند عمر باقیمانده تان را .....

 

 

 


قافله نور

پنج شنبه 91/9/23 9:2 عصر| | نظر

بسم رب الحسین

سلام بر کاروان عشق . سلام بر خدای عشق . سلام بر ضریح عشق . سلام بر مسیر عشق و سلام بر استاد مدرسه ی عشق ، حسیـــــــــــــــــــــــــــن (ع ) .

اینجا بوی عود و عنبر می آید . اینجا همه کار و زندگی را رها کرده اند تا از قافله عقب نمانند . اینجا ..... اینجا محشر است گویا . و تو لبیک یا حسین از زبانت نمی افتد . اینجا هر کسی برای خودش مجنون شده است و گویی چشم به پیراهن یوسف دوخته است که عطری از لیلا را دارد ....

دل که در تب و تاب افتاده ، از روضه خوانی مادر زینب به شور و شین است ، اینجا زمین فخر میفروشد به آسمان ، اینجا همه اسپند دود میکنند . اینجا قربانی میدهند برای استقبال . اینجا مادری دارد آرام اشک میریزد . اینجا فوج فوج دسته های عزاداری بر سر و سینه خود میزنن و میدوند از پی جانان . اینجا عاشورا به پا شده است . کل عرضٍ کربلا شده است . اینجا ...... اینجا پسرکی را میبینم که از دیشب امده است تا نگویند که تو کودکی و نمیتوانی سرباز باشی . اینجا دارند کربلایی راه می اندازند . اینجا ..... اینجا ایران است . اینجا دیار مردمانی است که میخواهند فدایی ماه شوند . اینجا چند روزی است که بوی کربلا گرفته است . اینجا دارند خون به دل وهابیون و وهابی منش های دین به دنیا فروش میکنند .

اینجا قافله ای دارند با پای پیاده ، ضریح نور را همراهی میکنند ....

عشاقی از تبار سلمان ، دارند لبیک میگویند به هل من ناصر ینصرنی .....

آقاجان اینان همه دلداده ی شمایند . جوانی ام به فدایت ، اینان که با ضریح تو این چنین مست جانان شده اند ، اگر تو بودی چه ها میکردند .... سرو جان را فدایت میکردند .

آقای جان ضریح جدیدت مبارک ...

خوب شد که همسایه ی ما شدی و آرمه ی جان پیرزنی شدی که عمری است در آرزوی دیدارت سوی چشمانش را از دست داده است ....

آقاجان اشک ها دخیل این ضریح متبرک شده اند . دل زمین دارد از سنگینی بغض ها میلرزد .

تا جنون

فاصله ای نیست

از اینجا که منم



 

 

 

 


آقا زاده ها به هوش

دوشنبه 91/8/1 10:32 صبح| | نظر

گفتم امروز که اول آبان 1391 هست روز جدیدی رو باید تو زندگیم ورق بزنم . گفتم حتمن از خونه که برم بیرون همه چیز اصلاح شده . گفتم دیگه مردم از گرفتاری حرف نمیزنن . گفتم ....... اما مهر با همه ی مهر اش تمام شد و هنوز خبری نیست .و آخرین اتفاقی هم که تو همین مهر خیلی تکان دهنده بود همین تصادف بچه های دانش آموز تو راهیان نور بود .
خیلی تکان دهنده . خیلی دلخراش . اما انگار آقایان مسئولین نه تکان خوردند نه دلشون خراشیده شد . اصلن این که مهم نیست . سر آقایان و آقا زاده هایشان به سلامت . اصلن باید برای کنترل جمعیت گاهی از این کشته ها بدهیم . بالاخره اینجا هر چه که باشد جهان سوم است و جمعیته زیادی هم دارد .
آقای نماینده که پشت صندلی مجلس در گرما و نرمی صندلی به خواب فرو رفتی ، هیچ از سرمای ورزقان خبر داری ؟ میدانی اختلاف دمای صندلی تو تا زمین سرد ورزقان و هریس چقدر است ؟
اصلن عجیب است که ما داریم در این مجلس این همه کار میکنیم اما در عین حال هیچ کاری هم انجام نمیشود . اینجا ایرانِ شهید پرور است . اینجا پشتوانه اش گرم به شهیدان است . اما نمیتوانیم برای مسیر راهیان نور هنوز یک جاده درست کنیم که تصادفات و اتفاقات به نام شهیدان تمام نشود..... اصلن اینجا خوب است بگوییم : شهدا شرمنده ایم .
اصلن این ها را بیخیال . برای کنترل جمعیت راه های جدید تری هم در پیش است . بالاخره بحث انتخابات در پیش داریم . باز یکی میخواهد بالا برود بر روی پلکانی ساخته شده از جنازه های مردم . پلکانی که فرش میشود با جوان هایی که همین کاندیدا ها هوش و هواسشان را میدزدند . باز هم چوبش را مردمی میخورند که قرار است به خود همین کاندیداها اعتماد کنند . چه کاندیدای نمایندگی مجلس باشد چه ریاست جمهور . آقایان سرشان سلامت باشد . کشته شدنه آدم ها و یا ضعف و فقر و سرما و گرما که قابل قشر ضعیف و متوسط را ندارد دیگر .
مادر برای خرید جهیزیه دخترش باید چوب نوسان دلار را بخورد ، پدر برای نان شب باید آب بزند به نان خشک های هفته ی پیش چون نان هر روز به قیمته طلا میرود بالا . اینجا مگر قانون جنگل است آقایان ؟ دارید چه می آورید بر سر این مردم که سختی های جنگ را دیده اند و برای مملکتشان جان داده اند ؟ قدر بدانید این مردم را . دنیا به انقلاب ما قبطه میخورد .
راستی مگر جاده راهیان نور و خانه های زلزله زده ها و مهمتر از همه شرایط اقتصادی مملکت اصلاح شده است که حالا به فکر ازدیاد جمعیت هم افتاده اید ؟ آخر آن زوجی که دغدغه اش بیخانمانی است و هنوز مرد خانه کار ندارد و خانه ای برای سرپناه همسرش ، میتواند اصلن به فکر پیر شدنه نسل مملکت در آینده باشد ؟
آقایان فکر جمعیت و آمار های ما ، شما را نگران نکند . ما که به شلوار مامان دوز قانع ایم . شما فکری به حال قیمته کت و شلوار های هاکوپیانتان بکنید .

مرغ ملکوت

 


هولوکاست در میانمار

جمعه 91/4/30 3:51 عصر| | نظر

آقا ببخش مارا که در این روزگار غریب ، موقعیت سیاسی و جغرافیایی مسلمانان ارجح است بر اعتقادشان . اصلن به گمانم فلسطین و لبنان و مصر و لیبی و بحرین بهانه است . اسلام که فقط در این ها خلاصه نشده است . ......

راستی آقا یک سوال دارم ، خواب های کودک سوری رنگی تر از کودک میانماری است ؟

من از سیاست بازی آقایان هیچ نمیدانم . آقا من فقط یک مسلمانم . holokast امروز رنگ و بوی دیگری دارد . رییس جمهور من این را نمیداند ؟

آنقدر در گیر جنگ با صهیون شده ایم ، که خدای نکرده انتظار برای فرج از یادمان رفته است.

آقا فراموش کن این ها را . اصلن بگو ببینم آن وقتی که من میخواندم : اباصالح التماس دعا هر کجا رفتی یاد ما هم باش..... شما در نجف و کوفه بودید ؟ یا داشتید بالای سر مسلمانان مظلوم میانماری اشک میریختید برای غربت خدا ؟

آقا دروغ چرا ، ما همان اهل کوفه ایم که غیرت دین رسول خدا از یادمان رفته است .برایمان زمانه ای شده است که میگوییم عیسی به دین خویش موسی به دین خویش. اصلن تنمان نمیلرزد دیگر از دیدن هتک حرمت ها . اصلن تنمان نمیلرزد از دیدن تجاوز و وحشی گری های بودا . اصلن فراموشمان شده که آن عیسی ای که به دین خویش وا میگذاریمش مسلمانی است که منتظر ظهور است و در مظلومیت اعتقاداتش دارند در جهل معابد میسوزانندش .

به آقا بگویید قلع و قمع مظلومین میانمار تکانمان نداد .... هر کس رویش میشود به آقا بگوید .....



فرصت گذشت وقت زیادی نمانده است

تعجیل کن عزیز دلم دیر میشود


مرغ ملکوت

 


بوسه های خدا

دوشنبه 91/4/26 1:11 صبح| | نظر

تق تق تق

بوی نم باران می آید و باز هم مرا به دامن خاطره ها میکشاندم . گویی آرامشی یکباره نجوا میکند در درون من . تق تق تق

یاد خانه قدیمی بخیر . حیاطی با دیوار های سیمانی و آجرهای سرخ رنگ که رگه های باران بر دیوارش نقاشی شده است گویا .

بوی نم را میشنوی ؟ آرامش در رگ هایم جاری شد . تق تق تق

راستی خانه ی آرزو هامان یک آشپزخانه ی داشت که همه اش دسترنج پدر و مادر بود . خشت خشت این خانه اصلن بوی باران دارد . خیس از قطره های اشک مادر . خیس از باران عشق پدر .

و خدا گویی هر بهار مارا میبوسید در بالای سقف خانه ی مان.

و امشب من غرق در بوسه های خدا یاد تق تق باران بر سقف آشپزخانه ی خانه ی آرزوهایم گشته ام . و امشب گویی من در آغوش خدا . و امشب گویی....

عجب حال غریبی دارد این دل ...

نمیدانم غرق در بوسه های خدا چون خورد بچه ها شادی سر دهم و فریاد بزنم یا به یاد خاطراتم آواز بخوانم و اشک هایم را غرق در باران پنهان کنم....

اما میدانم که این باران همان پنجره ی رحمت الهی ست .... در این حر گرمای تیر ماه این چگونه بارانی است الاه من .... ؟

یادش بخیر..... یادش به خیر خانه ی مان و حیاط کوچکش . یادش بخیر ترکیب بوی نم باران و عطر دل انگیز برگ درخت نارنج و لیمو ...... یادش به خیر این همه دیوار نبود برای زندانی شدن .... یادش به خیر رها میشدم زیر چتر بازان و همیشه و تنها بهترین لالایی را میدویدم زیر باران از صدای خدا بشنوم .

این روزها چقدر دلگیر شده است شهرمان ..... انقدر آپارتمان هست که دیگر بغض حتی اجازه ندارد از پنجره های بسته ی گلویت هم بیرون بی آید . چه برسد که باران پنهانش کند .

هان ای پنجره های بلند دور شوید از سینه کِشِ چشمانم ..... اینجا انسانی در قفس ستون های بلند دارد می میرد...... هان ای دیوارهای زمخت ، رو بگیرید از پرنده ی نگاهم که چنین زنجیر شده است .... قلب من درد می آید . میشنوید ؟ تق تق تق ...... من حیاط و نم باران را میخواهم . من عظر شب بو ها را میخواهم ..... هان ای دیوار های بلند ... اینجا پرنده ای از ملکوت جا مانده است ... نبار ای ابر .... نکوب ای رعد.... اینجا من حسرتم می آید به شوق پرواز کودکی ام..... اینجا هوا به من فخر میفروشد برای آزادی اش .....

اینجا.......

مرغ ملکوت