1   2      >

+ کارت سوخت بهتر است يا علم ؟

پنجشنبه 29 فروردين 1387 ساعت 12:43 عصر

 


يه روز يه بنده خدايي اومد به تيکه گفت : " ببينم فلاني ( منو ميگه ها ) نکنه اين متنايي که ميخوايي برام بفرستي copy/paste از جايي باشه !!! بالاخره هر چي باشه ما حرفه اي هستيم و ميفهميم هااااا....( بابا حرفه اي) ميخواستم يه سري متن تووووپ براش بفرستم که اگه صلاح ديد يه جا چاپ کنه که ندادم .


آقا اين جماعت اصلاً مراعات روح لطيف و حساس يه جوون رو نميکنن . همچين با دسته ي هاونگ ( جووناي قديمي مثل بنده ، به اين وسيله ارادت خاصي دارن ) ميزنن تو ذوقت که مخت آب روغن قاطي ميکنه ، حالا بيا و درستش کن ، بعد بابام ميگه چرا دانشگاه قبول نميشي ، چرا سيگاري شدي ، چرا چشات لوچه ، چرا کف پات صافه ، چرا از سربازي معاف شدي ، چرا ... چرا ...


Eeee بابا ول کن ديگه ، گازش رو گرفتي داري ميري !!! کدوم دانشگاه ؟ کدوم سيگار ؟ کدوم سربازي ؟ ... من که دانشگاهم چند ماهه تموم شده ، سيگارم که خيلي وقته ترک کردم ( از وقتي نت رو گذاشتم کنار ، طرف سيگارم نرفتم ، جاش دوستان لطف کردن يه سرگرمي بي ضرر بهم معرفي کردن به نام آدامس پان پراک !!! ) سربازي ام که ... الله اکبر ها ( اونايي که منو ميشناسن ميدونن اين الله اکبر يعني چي )


خلاصه اينکه يه شب تا صبح با خودم کلنجار رفتم که قضيه ي يک ساعت عقب جلو شدن ساعت بعد از سال تحويل رو واسه گلوله هاي خاکستري مغزم توجيه کنم ، آخر به اين نتيجه رسيدم که بالا بري ، پايين بيايي ، بعد از اينکه کلي فرانسوي ها بهمون خنديدن ، علي دايي شد مربي تيم ملي . کسي ام نگفت کي داره اين مسخره بازيا رو در مياره و کي اولين بار فکر کرد مرغ همسايه غازه ، عمو تو يعني نميدوني ستاره ي دنيا توي مملکت خودته ؟ ( بگذريم از گافاي بزرگي که جديداً همين جناب ستاره داد ) حتماً بايد مايه ي ريش خندمون کنن تا بيدار شي ؟ يه ضرب المثلي ميگفت : نون خشک خونت رو بخور اما منت کله پاچه ي همسايت رو نکش !!! ( البته من سندي واسه اين ضرب المثل ندارما ، از خير کله پاچه هم که نميشه گذشت ، پس احتمالاً ميتونيد بريد مهمون ناخونده بشيد و اگر همسايه روي باز نشون نداد و سنگ روي يخ شديد ، اصلاً احساس سرخوردگي نکنيد چون قبلاً هماهنگ شده !!! )


آقا دنيا همينه ديگه ، بقيه اختلاص ميکنن و گردنشون چاق ميشه ، چوبشو تو ميخوري ..... اين طرف کارمند بد بخت داره زير بار قسط و قرض و قوله له ميشه از اون طرف برو ساختمون ادارش رو ببين چه جوي  زير پاي کارکنانش راه انداختن و چه هزينه اي واسه سنگ فرش وزير پسندش راه انداختن ، تازه واسه نماز خوندنت هم بهت حال دادن و يه سري فرش نفيس تدارک ديدن که وقتي نماز ميخوني ، حس کني تو عرش وايستادي و رفتي معراج ، ناهار خوريش هم که شده سفره خانه سنتي با اين تفاوت که کافي شاپ رو هم ميذاره تو جيبش . حالا از اون طرف ، کارمند قصه ي ما تازه مياد هضم کنه که اينا واسه تغيير روحيه و حال و هوا و مدرن شدنه ، از اين طرف بعد يکي دو ماه ، ميان ميگن اينجا به درد نميخوره ، دل جناب وزير رو زده ، جل و پلاستون رو جمع کنين بريم يه ساختمون ديگه که پارکينگش طبقاتي باشه و ماشيناتون رو بتونيد توش جا بديد ( همون ماشينايي که هنوز پول يه چرخش رو ندارين و هر روز از جلو نمايندگيش 10 دقيقه واسه آرامش روح تأمل ميکنين )


جالب ترش ميدوني چيه ؟ دولت هم که داره ظاهر قضيه و جيب آويزون و پر پول مديراي رأس هرم و اختلاصاي ميلياردي بعضي از همين مديرا رو ميبينه ، دستور ميده از مواجب اين وزارت خونه کم کنن و تمام مزايايي که همون کارمند دلش رو بهش خوش کرده بود تعطيل شه و به وزارت خونه ي فلان که به ظاهر قشر زحمت کش مملکت اونجا جمع شدن و مشغول به کارن اضافه شه تا گردنشون کلف تر شه . ( اينجا ميشه فهميد که منظور از کاخ نشيني و کوخ نشيني تو حرفاي امام خميني چي بود ، اينجا ميشه فهميد يعني چي وقتي ميگن پزpoz عالي ، جيب خالي !!! )


يادمه تو مدرسه معلممون موضوع انشا داده بود که : " روزي که کارت سوخت بيايد ... " يکي از بچه ها تکميلش کرده بود که : " تعداد اتوبوس ها زياد ميشود و ما مجبور نيستيم ساعتها از عمر چون آب طلايمان را در ايستگاههاي اتوبوس بگذرانيم يا با ماشين شخصي هواي شهر را آلوده کنيم ، مترو ها با سيستم مدرن و بدون خرابي در طونل ها راه مي افتند ، با گران شدن کرايه ها و آمدن کارت سوخت ، آرامش به خانه و کاشانه ي ما مي آيد ... " حالا بعد از گذشت سالها همين موضوع رو به بچه ي همسايمون داده بودن و نوشته بود : " کارت سوخت يعني آينده ي تحصيلي من ، اما پدرم چون کارمندي است که هنوز وام خودرو دريافت نکرده پس کارت هم ندارد ، اتوبوس هم 4 ساعت بعد از زنگ مدرسه مي آيد و اگر بيايد در فشار جمعيت جيبم را که همش به اندازه ي بليت مترو درونش پول بود را ميزنند و همانطور که عذاب شب اول قبر را برايم ياد آور ميشوند با هزاران اميد دم در مترو پياده ميشوم و آنجا نوشته است " تا اطلاع ثانوي به دليل تعميرات ، از اين ايستگاه قطار اعزام نميشود " و من مجبورم بقيه ي راه را پياده طي طريق کنم و به ارزش والاي هواي تهران و اهميتش براي سلامتي فکر کنم . خدايا اين خوشي را از ملت ايران نگير..... "


آهاااااااي نماينده اي که تا ديشب شلوار مامان دوز با دوخت صداقت و مردونگي پات بود ، با رأي من هستش که امشب با کت شلوار 200 هزار تومني هم خوابت نميبره ، حواست هست ؟


 


نوشته شده توسط : يه ينده خدا

نظرات ديگران [ نظر]


+ بيداري در تاريکي ، تاريکي در بيداري

دوشنبه 26 فروردين 1387 ساعت 12:51 عصر

دييييد ) گفتن اسم نبر وگرنه سرتو به باد ميدي منم بوق گذاشتم جاش . داشتم ميگفتم . يه روز آقاي ... با اقتدار و صلابت اومد پاي تريبون و گفت : "جوونا بايد آزاد باشن ، اگه نباشن چنين ميشه چنان ميشه ، جوونا من هاميتونم . بريد حال کنيد من پشتتونم ..... "


آقا ميومدي ميديدي چه غوغايي شد . صوت و جيغ و دست و غش و ضعف و هوراي يه دسته جماعت فرصت طلب که به تلنگري بند بودن به پا شد که بابا حاجي دمت گرم . اصل فازي ، تو خود نول بودي و کشف نشده بودي . !!!!


اين آقا خوبه ، يه چند سالي هي فاز داد ، هي فاز داد ، هي به اسم تمدن سازي ، جولان کرد و .... بعد که ديد نميتونه ديگه جمع و جور کنه مملکت رو ، خيلي تميز و آروم پا پس کشيد ، حالا ديگه شهر شده بود شهر فرنگ ، قيمتا رفته بود تا سقف برج ميلاد ، بودجه ي مملکت که قربونش برم از قديم رسم داشته هر سال واسه بسته شدن ، 100 صفحه بره روش ، حالا رسيده بود به 2000.000.000 صفحه ( هان ؟ زياد شد صفراش ؟ واسه توجيح مطلب لازم بود دادا )


بعد يه مدت ، انگار مردم خودشونم از اين آزادي خالي بندي که چشم اکثريت رو کور کرده بود خسته شدن و يادشون افتاد بابا مملکت دخل و خرجش با هم نميخونه . نفتمون کو ؟ آبمون کو ؟ eeeeee !!! خيلي وقته نونم واسه خوردن ... بابا همه چي کم مونده کپني بشه . " نفس نکش " شده آزادي .


تو اين ميون يکي شد رابين هود . مردمم دوسش داشتن . شد نماينده ي مردمي . اما غافل از اينکه اين جناب رابين هود هم کاري از پيش نبرد . چون قبل اونکه کاري انجام بده دستشو بسته بودن . يه سريا اومدن جاش يه تزاي جديد دادن که گويا بر ميگشت ريشش به همون برنامه ي طرح ريزي شده ي قبلي که کسي نتونست جمع و جورش کنه .


يه آقا خوبه ي ديگه که به ظاهر يکي از سازمان دهنده هاي اين پروژه ي عظيم 400 ساله بود ،  اومد پاي تريبون تلويزيون و فرمود : " ما بايد تمام تلاشمون رو بکنيم تا در جامعه مسأله ي ازدواج موقت رو با جسارت تمام رونق بديم "


عجب مکمل خوبي بود براي نظريه ي " فرويد و فرويديسم ها " و اين آغاز غرب گرايي تو مملکتي که ادعاي پايتخت جوامع اسلامي ميکنه ، نبود . چون همين نظريه اساس شرعي و نبوي داره ، اما نه امروز و تو اين شنبه بازاري که اساسش از پايه خراب شد و فرهنگش شده فرهنگ شيرين و دلرباي غرب . چرا کسي نگفت اين بيداري تو تاريکيه ؟ چرا نگفت به اسم دين ، دارين کلاه شرعي سر خودتون ميذاريد ؟ 


چرا بعد اين همه سالي که از انقلاب ميگذره کسي جرأت نداره تو خيابون نهي از منکر کنه ؟ ميگن قبل انقلاب فلان بود و بهمان ... ( من نميخوام از رژيم خاصي طرفداري کنم يا اونو سرکوب کنم . فقط ميخوام يه کم به خودمون بياييم) آقا حالا که ادعامون ميشه و با پيرهن روي شلوار و يه تسبيح ميگيم بسيج بسيج ... چرا چشامون و ميبنيديم و اگه هم باز کنيم خودمونو ميزنيم به اون راه که نديديم ؟ هيچ رفتي سمت پارکاي تهران ؟ ميدوني تو سينماها چه خبره ؟ تا حالا مترو سوار شدي ؟ ( آره هممون اينجا ها رفتيم اما خداييش بس که معضلاي جامعه برامون عادي و معمولي شده ديگه به عنوان يه معضل بهش نگاه نميکنيم ) اصلاً چرا راه دور ميريم ؟ همين تلويزيون رو روشن کني حساب کار دستت مياد . فيلماي آمريکايي رو سانسور ميکنيم و ميگيم مرگ بر آمريکا ، اما هيچکي نمگيه تو فيلم.... ( گفتن اسم نبر . د . چند بار بگم گير نده ) که ساخت جمهوري اسلاميه ، چرا بايد مسائل زناشويي رو انقدر جسورانه ، بازيگر تاپ کشور جار بزنه ؟  


حالا از اين بحثا که بگذريم ( اگه بخوام ادامه بدم که ديگه گندش در مياد اطرافمون چه خبره . وبلاگ منم تعطيل ميکنن ) مجلس بعد از جريان کارت سوخت ، حالا اومده کارت سهميه مخصوص معتادين رو به مرحله ي اجرا گذاشته . آهااااااااااااااااااي جوونا . ديگه ميتونيد بريد معتاد شيد . اينم از خدمات رفاهي . ديگه چي ميخواين ؟


نوشته شده توسط : يه ينده خدا

نظرات ديگران [ نظر]


+ دو رکعت عاشقي

پنجشنبه 15 فروردين 1387 ساعت 12:54 عصر

ميدونم سلام ثواب داره و عرف اينه که بايد اول مقدمه چيني کنم اما چون فوري فوتي دارم پست ميذارم زود ميرم سر اصل مطلب . اصلاً فرصت ندارم مزه پروني کنم يا با کلمات بازي کنم و کلاس کارو ببرم بالا . نهايتش اينه که خسته ميشي و وبلاگ به نور رو جزو اون ليست وبلاگ اسقاطيا ميذاري .ok. بريم سر اصل مطلب ....


يادمه تو ماه رمضون با يکي از رفقا ميچتيدم ، ميگفت چرا به روز نميکيني ؟ گفتم عمراً ، ديگه خسته شدم . از نت ، از خودم ، از دوروبرم ، از.... ديگه نميخوام بنويسم . ديگه نميتونم بنويسم . ديگه.... نذاشت ادامه بدم . يه جمله گفت و آف شد . گفت : " تو به زودي مينويسي . به روز ميکني . چرا نمينويسي دو رکعت عاشقي رو چطور ميخونن ؟ "....... گفتم از کجا اينو ميگي ؟ من نميدونم چطور ميخونن . اصلاً من نميخوام بنويسم . هي ..ي..ي ..ي..ي ....کجا ميري ؟ چرا جوابمو نميدي ؟ تو که منو نميشناسي . به من ميگن ناجا يه دنده وقتي ميگم نمينويسم يعني باي ي ي ي...


اون آف شد و نت منم همون روزا قطع شد و ديگه نه با اون نه با هيچکس ديگه نتونستم تو نت در ارتباط باشم . بگذريم از اين که تو اين مدت چي گذشت و چه اتفاقايي افتاد . اما با رفقا زديم به دريا و رفتيم تو قلب محشر . تا امسال منو راهم نداده بودن برم کربلاي شهدا رو ببينم. هميشه ميگفتم با خودم : اگه شهدا دعوتم کنن ميدونم چطوري جبران کنم . وقتي دعوتم کردن ، تو شرهاني ، همونجا که هميشه آرزوي ديدنش رو داشتم ، گفتم حالا که دعوتم کردين ، اگه ببينمتون مجنون ميشم . بيهوش ميشم . انقدر زجه ميزنم تا منم با خودتون ببرين .... همون روز اذان مغرب شهدا جوابمو دادن . عجب شبي بود . من و تو و شهدا و يه دنيا عاشقي ...


انگار ماتم برده بود. نه زجه تونستم بزنم . نه بيهوش شدم . نه تونستم حرفاي دلمو بزنم . نه..... فقط تونستم يه چفيه و يه تسبيح که سوغات مکه بود رو متبرک کنم . داشتم از اين بي لياقتيم ، از تو ذره ذره آب ميشدم .... از بقيه معنويات اردو بگذريم که همه رو ديوونه کرد و کسي نميتونست موقع برگشت دل بکنه . همه رفقاي کربلايي ، بيدل برگشتن . " karbalayiaye mohremo pa berahne  حجتون مقبول ، زيارت قبول "


حالا امشب (چهارشنبه 14/1/87) اومدم به اون دوستي که تو ماه رمضون گفت دورکعت عاشقي رو تعريف کن ، به اون عزيزي که گفت شهادت لياقت ميخواد اسرار نکن ، به اون عزيزاني که تو سفر گفتن  بپاييد با ظهور آفتاب نماز نخونين که قضاست .... بگم که دو رکعت عاشقي رو تو نماز مادر بزرگم ديدم . کسي رو که يه عمر باهاش زندگي کردم اما اصلاً هواسم نبود که ازش درس بگيرم . هموني که آمار نت رفتناي من رو ميذاشت صبح ها کف دست مامان و بابا و لج منو در مياورد .اما امشب ازش شرمنده شدم .ميدوني چرا ؟


مامان بزرگ مريض بود و به دستش سرم بسته بوديم . امشب ازم خاک تيمم خواست تا بتونه با آنژکتي که رو دستشه تيمم کنه . هر چي فکر کردم يادم نيومد پارچه اي رو که خاک توش گذاشته بودم کجاست . يهو دوزاريم افتاد که با اون چفيه و تسبيح، متبرک به پيکر شهيد کرده بودمش و از اون موقع اصلاً هواسم بهش نبود که کنار گذاشتم . گفتم مامان بزرگ ديدي ؟ قسمت تو بود که اول ازش استفاده کنيا . دعا يادت  نره . بعد هي سر به سرش گذاشتم .  آوردم . هنوز ماجراي شهيدا رو براش تعريف نکرده بودم که ديدم چشماش داره اشک ميگيره . تيمم که کرد زود پا شدم رفتم چفيه و تسبيحم آوردم ديدم اين مامان بزرگ ما انگار حسابي اهل حال بوده و ما غافل بوديم .باور کن من و چند نفر ديگه که من بهشون ارادت خاصي دارم اين چفيه رو دستمون گرفته بوديم و به سر و صورتمون زده بوديم واسه تبرک ، اما تنها کسي که همچين حالي بهش دست داد همين مامان بزرگم بود . ميدوني چرا ؟ داشتم پا ميشدم که يه دفعه مامان بزرگ گفت عجب عطري مياد ، تنم لرزيد . برگشتم گفتم شوخي نکن بابا . چه عطري ؟ مامان بزرگ نمازتو بخون بويي نمياد . منم دعا کن .... اما عجيب اسرار داشت که تو چرا حس نميکني عطر به اين شادابي رو ؟ ايناهاش بگير بو کن .


چفيه رو گرفت جلو صورتم . گفتم مامان بزرگ تو رو خدا راست ميگي ؟ بگو عطر چيه ؟ گفت تو کل خونه عطر گل محمدي پيچيده . چطور شما نميفهمين ؟ همينو که گفت بغضم ترکيد و مامان بزرگ رو بغل کردم . گفتم دعام کن عزيز . به خدا شرمندتم . خاک بر سرم که من اونجا بودم و نفهميدم اما تو اينجايي و .... آروم گفت ما تو فراق اينا پير شديم . آرزو به دلم موند که برم اونجا رو ببينم اما موهام سفيد شد و قسمتم نشد. بعد نمازشو خوند و منم بهش نگاه ميکردم . ميدونست مدتيه که درد چشمام داره اذيتم ميکنه . همون موقه هم درد داشتم . اما به روم نمياوردم ديگه . بعد ، نمازي که نفهميدم چطور و کجا اينطور نماز خوندن رو ياد گرفته بود ، دستاشو گرفت بالا و  دعا کرد . بعد دستشو کشد به همون چشمم که اون لحظه درد ميکرد . گفت انشااله خدا شفا ميده . تو خوب ميشي..... اين يعني همون دو رکعت عاشقي .


بيداري ؟ يا هنوز مثل من بيچاره داري تو روياي پريدن سير ميکني ؟ بيدار شو جوون . نياز به رويا نيست . دورو برمون پر هستش از اين نماز خوناي عاشق . ميبيني ؟


نوشته شده توسط : يه ينده خدا

نظرات ديگران [ نظر]


+ بي قراري شبانه

پنجشنبه 15 فروردين 1387 ساعت 12:53 عصر

دلتنگ برگشتنم ، دلم فکه و رمل و تشنگي ميخواد . دلم ، شب و دو کوهه و گردان تخريب و رنگ خدا ميخواد . دلم ....


دل من !!! چرا اينقدر بي تابي ؟ تو که قبلاً دلتنگ ديدن بودي ، حالا که ديدي ، آروم باش دلم ، آروم . يادته شب رزم؟ قرار بود هر وقت هيبت انفجارا دلت رو لرزوند چي بگي ؟ رمز عمليات رو يادت مياد ؟


بگو يا زهرا تا آروم بشي .


يادته هويزه چه حالي داشتي ؟ يادته شهدا چطور برات پارتي بازي کردن ؟


ياد شربت صلواتي فتح المبين به خير ، همون لحظه که داشتي از تشنگي ، ياد شهداي کربلا و فتح المبين ميکردي ديدمت...


عجب شبي تو شلمچه و تنهايي و جلسه ي خصوصي با شهدا سر کردي . يادته ؟ حاج آقا يکتا هم فرماندت بود.


ديدمت قايمکي وسط حرفاش ، رفتي اونور سيم خاردارا . ميخواستي برسي به صفر مطلق ؟ چرا پس برگشتي ؟


ميدونم ، رفتي ديدي صفر يعني وجود خودت که هيچي آويزونت نيست و مطلق هم يعني خودش و خودش . يعني من و سادگي و نورٌ علي نور .


دلم !! کاش يا سيم خاردارا و محدوده ي ورود رو حفظ ميکردي يا پريدن رو کامل ياد ميگرفتي ، ميدوني چرا ؟ آخه بد پريدي . لاي سيم خاردارا جام گذاشتي .


خدايا دلم رفت ، گمش کردم . خودم که اينجا و تو اين سيمها دارم دست و پا ميزنم ، هر جا هم دارم پا ميذارم ميدون مينه ، حالا تو اين حيروني و بي دلي چيکار کنم ؟ دستمو بگير .


نوشته شده توسط : يه ينده خدا

نظرات ديگران [ نظر]


+ قرتي بازي ممنوع

پنجشنبه 15 فروردين 1387 ساعت 12:52 عصر

تاريکي و غربت و آه و ناله را نظاره گر باش ، در ميان سيلاب اشک ، ديده را بگشا ، نه !! ديدگان دلت را ميگويم .


ميگويند اگر صداي حق را خواهي شنوي ، گوش سر را ببند و اگر خواهي که ناظر نور حق باشي و ديده را جلا دهي ، چشمان سر را ببند ، حال اگر آرام باشي ، ميشنوي فرياد هاي مردي را که بر سر و سينه ي خود ميزند و مجنون وار ليلايش را صدا ميزند و ميبيني زجه هاي زني را که گويا دمي مانده تا از حال برود . ميشنوي سلامهايي را که سوي نجف و مدينه روان است و ميبيني غربت انتظار را و ميسوزي آندم که نام کربلا را ميشنوي . لحظه هاي عشق بازي را ميبيني و محشر دلهاي خسته را .


فرمانده ي مجلس رمز يا حسين را ميگويد و از تو پاسخ يا زينب را ميخواهد و به ناگاه حس ميکني بند دلت ميگسلد با انفجار صداي يا اباالفضل ، تو يا حسين گويان ، فرمانده را صلا ميدهي و جز يا اباالفضل آخرش نميشنوي پاسخي را ....


خاکريز هيئت ، عاشوراي کربلاست امشب ، دشمن نفس ، هرمله ي جانت شده ، به در آر اين پيراهن نکبت بار آل يزيد را ، مگر در قتلگاه امروز نميبيني تن بي سر همت هاي حسين نديده را ؟مگر از تبار هندويي که آن سان در مقابل لشکر جهاد اکبر ، خرامان ميروي و خون جگر شهيدان را به حلقت جرعه جرعه مينوشي و دم بر نمي آوري از وحشت ديروزت ، براي زنده به گور شدن .


امروز هم کربلا غوغاست ، کربلاي حسين و کربلاي جان و کربلاي .... .


امروز محشر را ميتوان حس کرد ، ميتوان علت حلاجي شدن کوهها را حس کرد ، ميتوان حس کرد چرا همه ميگريزند وقت قيامت ، حتي کوهها هم بند بندشان چون پنبه ي زده شده ميشکافد و قتي آتش خيمه ي امت محمد و بي شرمي دجال هاي زمان و جان دادن علي اکبرها را ميبينند.


نوشته شده توسط : يه ينده خدا

نظرات ديگران [ نظر]


+ ادراک بسيط

پنجشنبه 15 فروردين 1387 ساعت 12:52 عصر

" اگر به چيزي رسيدي که نتوني بهش شک کني ، اون خداست اگر به وجود خدا شک کردي اون خدا نيست و تو هنوز به يقين نرسيدي ."


هر ادراک مرکبي فرض بر ، ادراک بسيط است . اگر ميگوييم " گرسنه هستم " اول " هستم " را درک کرده ايم . حضور مطلق ، عشق نا متناهي را ميدهد . هر ذره ي کائنات بيان ميکند " عشق من " اين پاسخي از خدا دارد که ميگويد " عشق من " پس اين وضعيت کامل را به وجود مي آورد .


به وجد بياييد از وجود خالق ، بگوييد از روي شعف " سبحان الله ، سبحان الله ، سبحان الله "


دو نفر که ميخواهند با هم ازدواج کنند ، اول ، ايستگاه آخر را بپرسند ، بپرسند " کجا داري ميري " اگر هر دو به سمت خدا بروند اين دو عاشق هم ميشوند ، پس آدمي براي کمال و حياط بايد به سمت خدا حرکت کنند .


عشق خودش اول گناه است که اگر آغازش کردي برايش يک گناه ميماند و آن ظلم و دوري و ... از معشوق است و غيرتش را ناديده گرفتن . پس خدا تعددرا در عشق عاشق خود نميپذيرد و غيرت دارد . " دل نشين شد سخنم تا تو قبولش کردي ، آري آري سخن عشق نشاني دارد "


نوشته شده توسط : يه ينده خدا

نظرات ديگران [ نظر]


+ ليلي خدا بيامرز

پنجشنبه 15 فروردين 1387 ساعت 12:50 عصر

ميگفت تنهايي رو دوست داره .


گفتم : چرا با پسرا آبت تو يه جو نميره ؟ اصلاً اين همه آدم خوب و سرشناس و با موقعيت عالي در خونتون رو ميزنه ، چرا جواب رو نميدي ؟ مگه تو ميخواي چي داشته باشن که اينا نداشتن ؟


گفت : صداقت ، ندارن ، ايمانشون والاي ميزنه . عشقشون خدا نيست ، اراده ي زندگي چرخوندن ندارن . يا بچه سوسولن يا خود خواه و مغرورن به مال باباشون ... يک کلام ، اگه حرف دلم رو بفهمن بهم ميخندن .


گفتم خيله خوب ، اينايي که ميگي همش قبول ، اما خيلي بي انصافي ، مگه اون ، همه ي اين ويژگيها رو به شکل مثبتش نداشت ؟ پس چرا بقيه رو اذيت نکردي اما اين بيچاره رو اينطوري در به درش کردي ؟ مگه گناهش چي بود ؟


ديدم سرش رو انداخت پايين و بغض کرد . خواستم اصلاً بحث رو عوض کنم که آروم گفت : گناهش اين بود که عاشق من شد ، ديدم هيچ ايرادي به کارش نيست ، ديدم خيلي پاک و بي رياست ، ديدم دستم به جايي بند نيست که پشيمونش کنم ، زدم به سيم آخر و خودم رو تو ذهنش بد کردم ....


ميدوني چرا ؟ چون فهميدم حالا ، که اگر طرفم کامل باشه خيلي حسودي ميکنم بهش . چون همونطور که من يه آدم کامل رو به يه مايه دار کارخونه دار ترجيح ميدم ، اونم بايد يه همچين کسي رو پيدا کنه نه يکي عين من رو . من حتي از نمازي که اون ميخونه از خودم خجالت ميکشم .


حرفش که به اينجا رسيد ، يه بيت از شعراي خودش رو خوند : " ما کجا ، جا پاي دلداران کجا ؟   ره کجا و راه گمراهان کجا ؟ "


ديگه ازش هيچي نپرسيدم . هيچي .


همينطور که داشت ميرفت آروم زير لب گفت: " از انتخابم راضيم "


اما ديگه صداش به گوش هيچکس نميرسيد ، آخه اون همين ديروز بارش رو از دنيا بسته بود . هميون دنيايي که نفرت شيريني خودش رو به دخترک چشونده بود و نذاشت واسه آخرين بار و شايدم اولين بار به يه وجودي از دنيا دل ببنده و بگه دوسش داره . /


رو سنگ مرمرين خونه ي جديدش نوشته بود :


شايد آن روز که سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد کرد ، خبري از دل پر درد گل ياس نداشت .


نوشته شده توسط : يه ينده خدا

نظرات ديگران [ نظر]


+ تنفس ممنوع

چهارشنبه 2 آبان 1386 ساعت 10:41 صبح

به کوي معرفت که رسيديد ، يادي از بي معرفتي دنيا و مردمانش کنيد .


اينجا همه مرده اند ، بوي تعفن و ماندگي را ميشنوي ؟ اگر بماني طاعون زده ميشوي .


پس گذر کن .....


اما ، نه ، بمان . کمي انتظار شايد دنياي مردگان را بيدار کند .


هر چند ماندن ، گاهي از تو ، حشره اي ميسازد که نميداند با  پاره کردن پيله اش ، آينده اش پرواز است .و خود را محبوس و ، و به دام مرگ ميکشاند . ....


اما ، همينقدر بايد بداند ، زندگي در سه کلمه است :     تخم ، پيله ، پرواز


و سپس رها در همين دنياي مردگان .


نوشته شده توسط : يه ينده خدا

نظرات ديگران [ نظر]


+ اخراجي 2

چهارشنبه 2 آبان 1386 ساعت 10:36 صبح

نميدانم زندگي را با افراط آغاز کردم يا با تفريط . با عشق نگاه کردم يا بغض و کينه . اصلا چشمانم ميديد ، يا گمان و خيالي بيش نبود !!!


هنگام گذر از هزار توي خيال شيرين زندگي ، به ديدن عادت کرده بودم . ميديدم و فرياد حضور سر ميدادم اما بي حضور عبور ميکردم .


به راه و نشانه هاي راهنما اعتماد داشتم و طي طريق ميردم اما به ناگاه در جاده ي بيستم به سه راهيه انتخاب رسيدم .


سه راهيه شک و يقين . سه راهيه انتخاب و تشخيص مرگ و زندگي .


اي کاش از ابتداي راه ، انتخاب را برايم مي آموختند که امروز چون ديوانگان ، دچار آشوب تفکرات موهوم نميشدم .


شنيده بودم خدا يکيست ، ميدانستم مردان و زنان حق گو همه خالصند و بي ريا . شهادت را هنر بزرگ مردمان ميدانستم . اعتبار و اعتماد را از آموزه هاي گذشتگان ، آويزه ي گوش کرده بودم . اما حال در اين ورطه ي تصميم گيري که مجبور به تفکر شده ام ، منافات گوش و چشم را ميبينم . گوشها چيزي شنيدند که چشمان نديدندش و به حکم صلب اختيار کودک نوپا ، هر جا دوگانگي ديد ، کور و نبينا شد ، به نابيناييم رنگ و جلا دادند و رشن دل خطابم کردند .


اما حال که ديده ديده از هم ميگشايم ، ترکه ميخورم ، حال ديگر روشن دل نيستم . حال سنگيني نگاه ها را حس ميکنم . حال يک اخراجيم .


ميخواهم يک اخراجي باقي بمانم اما به عالم برنامه ريزي شده و مشق شده اي که پر از تاريکي بود باز نگردم . به نور ميروم . آنجايي که معناي واقعي دو رکعت عاشقي را در منتهايش ، بر ديوار يقين نقش کرده اند .


نوشته شده توسط : يه ينده خدا

نظرات ديگران [ نظر]


+ اخراجي 1

چهارشنبه 2 آبان 1386 ساعت 10:27 صبح

دقيقاً وقتي داشتم به اوج ميرسيدم ، زدن ساقه هامو زخمي کردن . گفتنيا آسمون يا زمين .


نه از زمين خوشم ميومد ، نه انقدر قد کشيده بودم که به آسمون برسم .


خوردم زمين


سرم شکست


درد کشيدم


رفتم کما


اما هيچکدوم از اونايي که به خاک دعوتم کردن ، به دادم نرسيد .


ميخوام حالا که به خاک افتادم ، عين روز اولي که زاده شدم و نميدونستم دين و مذهب چيه ، يه اخراجي شم .


ميخوام با مسيحيت و زرتشت و ... شروع کنم .


ميدونم اين عين شرک هستش . اما يا تو تاريکي ميميرم ، يا راه رو پيدا ميکنم .


ميخوام بدونم خدا کيه ؟ من کيم ؟ چرا بودن ؟ چرا نبودن ؟.....


 


نوشته شده توسط : يه ينده خدا

نظرات ديگران [ نظر]


+ اسکريني به نام دنيا :

چهارشنبه 2 آبان 1386 ساعت 10:6 صبح

 


اينجا مثل اسکرين سيور کامپيوتره . قشنگه اما دووم نداره. تا دست تکون ميدي ، ميبيني که همش واسه ظاهر سازي بوده . اما در عين حال که از دستش ميدي ف اگه فقط ظاهر بين نباشي ، درس بزرگي ازش ميگيري .


اين اسکرين رنگي ، پشتش يه برنامه نويس قدر رو ميبيني . کسي که به فکر سلامت و دووم حيات کامپيوتر ما بوده . يه خلاق ماهر که ميدونسيت اگه ما پاي کامپيوتر زندگيمون نباشيم به مانيتورش ضربه ميخوره . ديگه اون زندگي ، بي مانيتور به درد نميخوره . پس اسکرين رو برنامه ريزي کرد که تو غفلت ما ، زندگيمون مختل نشه .


من به اين داستان اسکرين ، خيلي فکر کردم ، حالا از توميپرسم ، به نظرت اين اسکرين دنياي دني ، واسه زندگي ما واقعا مفيد بوده ؟


 


يا محمد و يا علي


نوشته شده توسط : يه ينده خدا

نظرات ديگران [ نظر]


سلام رفقا ....


اي بابا چرا چپ چپ نگام ميکنين ؟ خوب به دلايلي که يکيشو همتون ميدونين نتونستم به روز کنم . همه ميدونن که به ناحق بنده از نت محروم شده بودم و اتاقمو در نبودم ( اردوي قم ) طي يک عمل ناجوانمردانه ي اسباب کشي غصب (قصب ، غسب ، يا هر چيز ديگه که ديکتش درسته ) کرده بودن . (البته الانم با کمال احترامات ، محض ريا بايد به اطلاع برسونم که    Jast for you  دزدکي کانکت شدم به کسي نگين ).


بگذريم . تو اين مدت دوستانم رو خوب شناختم و عزيزان خيلي بهم لطف داشتن . عنايت داشته باشين :


 


1-    يه سريا دلشون برام يه ريزه شده بود و شب و روز کارشون شده بود اشک و ناله (قربون مرامتون رفقا_ به قول حاج آقا پناهيان )


2-    يه سري از رفقا خون به دل ما کردن ( بازم محض ريا : بس که غمخواري کرديم روزمون باطل شد )


3-    يه سري من جمله آقايان ... و ... گويا واسه ما دست به دعا برداشته بودن شباي احيا که خدا شفامون رو بده و کلي هم پيشنهاد دادن که چه کنيم تا نسخمون تکميل شه .


4-    بعضي هم هي پي ام ( فارسي را پاس بداريم : پيامک اينترنتي ) ميدادن که فلاني مگه اردو بهتون بد گذشت که به روز نکردين و نظر ندادين . يکي نبود به اين بندگان خدا بگه آقا چهار ديواري اختياري نميخوام به روز کنم . شما نظر و پيشنهادتون متين و ارزشمند و باعث ترقي ماست اما 1 بار 2 بار 3...50....60....نه 100 بار مومن خدا . بعد از 3 بار شرعا وظيفه اي بر دوش شما نيست . حله ؟


5-    آها راستي يکي از دوستان التماس دعا داشت که تو وبلاگ مطرح کنم که سنشون داره ميره بالا و بالاخره قراره مزدوج بشن . اگه اسم و آدرس خواستين بايد بگم به الياس معروفن . شرمنده به دلايل امنيتي نميتونم آمار دقيق بدم . ( ما بيان کرديم ديگه شما دوست عزيز موندي رو دستمون به بنده مربوط نيست مشکل خودتونه )


6-    يه سري هم که چش ديدن منه پير بابا رو نداشتن ، در قالب الياس ( اين الياس با الياس بالايي که گفتم فرق داره هااااا ) ظاهر ميشدن و ميگفتن تو مردني هستي و عمرا زنده بموني و بايد به خانم ... اطلاع بديم که وبلاگ زنده ياد 2 رو شروع کنن . اما به کوري چشم کامراني نما ها ( تو يه وجب خاک ) ما زنده ايم و نفس ميکشيم و به روز ميکنيم .


7-    ...... ديگه خسته شدم . حال کنين چه رفقاي پر محبت و با احساسي دارم .


حالا بعد قرن و بوقي اومدم بگم عيدتون مبارک . حلالم کنين . الهي بميرم چقدر دوري من فشار روحي بهتون آورده . چرا چشاتون گود افتاده ؟


راستي يه چي بگم تا يادم نرفته ، به جون .... به جون .... نميدونم خودتون واسه قسم ، جاي خالي را با کلمه مناسب پر کنين . ولي اگه نظر ندين ديگه عمرا به روز نميکنم . اون عکس هم کار خودمه ها واسه اين که از دلتون در بيارم .


                                    دعا يادتون نره


                                                 يا محمد و يا علي


 


نوشته شده توسط : يه ينده خدا

نظرات ديگران [ نظر]


+ دير آمدم آيا ... ؟

يكشنبه 6 اسفند 1385 ساعت 7:43 عصر

ميروند و پشت سرشان را نگاه نميکنند


رفتند و جايشان را به ملايک ندادند ، آنها که دادند به شرط سبوحٌ  قدوس بخشيدند ،


عبور کردند و نديدندم ، عبورشان عطر دل ميداد .


دلهاشان آسماني ، سراغ از مقصدشان گرفتم گفتند از نور ، به کجا  ره ميبريد که به صاحبان راه مجال خوش آمد نميدهيد ؟ گفتند به نور ...


از نور به نور ......  و چه زيرکانه طي طريق ميکنند اينان .


سرگرم استشمام عطر حضورشان بوديم ، عادت داده بودند که تا پاسي از شب گوش دلمان را به يا حق گفتنشان جلا و نوازش دهيم ، گفتند و مدهوش کردند اين خلق خدا را ،


گفتند و عاشق شدند ، گفتند و گفتند تا حقانيت حديث " من طلبني وجدني " را برايمان روشن نمايند ، اما مدهوش بوديم در آن دم و آنگه که چشم گشوديم ، اين عشقبازيها به اوج خود رسيده بود و ما جا مانده بوديم ، او حقانيت را برايمان روشن ساخت و رفت و ملايک را ببين بر جاي پايش بوسه ميزنند ، هنگام رفتن ، که نميدانم چگونه پرواز را ياد گرفته بود ، فرياد زد : " من عشقته قتلته  "


                                                      يا محمد و علي


 


 


نوشته شده توسط : يه ينده خدا

نظرات ديگران [ نظر]


+ سجده گاه

شنبه 5 اسفند 1385 ساعت 9:10 عصر

شقايق بر وجودش خرقه ميزد


هواي عاشقي ميخانه ميزد


دل ديوانه اش پروانه ميزد


تمناي نگاهش وصل ميزد


نگه کردم به جا پاي حضورش



شهادت بر قدومش سجده ميزد


نوشته شده توسط : يه ينده خدا

نظرات ديگران [ نظر]


+ خواب امواج آرام

شنبه 5 اسفند 1385 ساعت 9:8 عصر

ياد من و ديوانگيهايم بخير ؛


ياد آن شبها به خير که شهدا اتاقم را به تسخير دل خود در آورده بودند  ؛


يادش به خير ، چه شبها که با هم سر و سرّي  داشتيم  ؛


ياد زندگي به حرمت خون بانويم بخير ؛