سفارش تبلیغ
کیف موبایل Angry Birds
یک کیف موبایل شیک و جذاب با برند معروف و با کیفیت Golla، دارای جای هندزفری و کارت اعتباری
دستبند بلوتوث ویبره
وقتی گوشی شما زنگ بخورد شماره تماس طرف مقابل روی دستبند نمایش یافته و دستبند می لرزد.
اسپیکر فلش‌خور
اسپیکر شارژی کوچک دارای ورودی usb برای پخش فلش مموری و فایل های microSD
دستبند بلوتوث ویبره
دو رکعت عاشقی

برای گلشیفته

چهارشنبه 5/11/90 12:45 عصر| | نظر

سلام گلشیفته


میخواهم با هم به عنوان دو نفر دهه شصتی که میتوانند زبان هم را بفهمند حرف بزنم . چند وقت بیشتر نبود که تو را شناخته بودم . وقتی فیلم هایت را میدیدم انگار حس میکردم داری برای وطنت و خاک آن میجنگی با عشق . فکر میکردم برای من ارزش قائلی با آن همه باعشق بازی کردنت . گلشیفته ! یک روز همین خاک تبدیل شده بود به میدان خون برای پدر مادر های ما . یادم که نمی آید اما پدرم را دارم که برایم از آن روزها بگوید . من از تو کوچکترم از لحاظ سنی . میدانم که تو بهتر یادت می آید زندگی مردم را برای نجات خاک و هویتشان . بابا تعریف میکند برایم از خاطرات جنگ . آن روزها باباهایمان برای اینکه ناموسشان به دست دشمن نیفتد زن ها و فرزندانشان را در کمد ها قایم میکردند . بابای من برای نجات ناموس و خاکش با همه وجود تنش را در مقابل سلاح های شیمیایی دشمن سپر بلا کرد .بابا میخواست من در حصر نباشم . میخواست آزاد باشم . برای همین خودش را به آب و آتش زد . بابای من دیروز شیمی درمانی شد . خیلی سخت است ببینی بابایت به سختی نفس میکشد و خس خس میکند سینه اش و از درد فریادش را قورت میدهد که دخترش نبیند . بابا دست دایی را جلوی من گرفته بود و به دایی ام دست من را میداد و میگفت اگر روزی نبودم من ، ناموسم را به تو میسپارم . مراقبش باش .... و تو چه میدانی دیدن این لحظات چقدر زخم دارد برای آدم . .... یادم می آید بابا دستم را گرفت و به همایشی برد که دعوت بودیم آنجا برای بیماران مصروع . آن روزها تو اینجا نبودی . ایران را ترک کرده بودی برای اینکه تو هم میخواستی بجنگی برای آزادی . جنگ جنگ است . فقط اهداف متفاوت دارد که آن را عزت میبخشد و یا به پستی میکشاند . .... داشتم میگفتم ، آن روز من با بابایم آمده بودم در همایش . بابای تو هم آمده بود . آقای فراهانی... ! . آن روز من نمیدانم بابای تو آنجا چه میکرد اما سخنرانی محکمی در دفاع از تو انجام داد . آقای فراهانی میگفت پروانه ی کوچک من در فرانسه در غربت است و شما مردم درکش نمیکنید . برایت شعر خواند . کلی احساسات یک سری جوان و پیر مصروع را بر انگیخت . یک سری آدم هایی که دردشان انقدر زیاد است که دیگر لازم نیست نمک به زخمشان بزنی . این همه را میگفت که از تو که ناموسش هستی دفاع کند . بابایم داشت کنار دستم به 24 سال پیش فکر میکرد و امروز تو را میدید و پدرت را که چقدر تفاوت کرده است این روزگار . که چقدر ارزش ها بی ارزش شده اند و بی ارزشی ها ارزشمند .


گلشیفته ! آن روز بابا های ما خودشان را سپر کردند در مقابل شیمیایی های دشمن . در مقابل مسمومیت گلوله های دشمن ... در مقابل همه این ها وایستاد تا من و تو را دشمن نبیند و معجر از سرمان نکشد . آن ها  مردانگی کردند و کارشان اباالفضلی بود . حالا بیست و چند سال گذشته . حالا من و تو باید نشان دهیم که کار بابا های زمان جنگ ، چقدر برایمان ستودنیست.


تو میم مثل مادر را بازی کردی و من باور کردم که داری آژانس شیشه ای را به زبان دهه شصتی برای من و امثال من ترجمه میکنی . فکر نمیکردم اما که تو هم داری میجنگی . فکر نمیکردم تو هم در مقابل شمیایی دشمن امروز قرار است برهنه شوی . بابای تو هم داشت میجنگید حتی در دفاع از تو اما بابایت را هم مسموم کرد این شیمیایی . بابا هایمان در کمد ها را بستند که نبینند من و تو را . و تو برهنه شدی که دیده شوی. این است تفاوت جنگیدن آدم ها . این است که یکی عزیز میشود و یکی ...... گلشیفته ! امروز تو هم شیمیایی شدی . بنیاد شهید از تو حمایت نمیکند . امور ایثارگران این کار تو را ایثار گری نمیدانید . اما هستند بنیاد هایی که تو را در خارج حمایت کنند و برای ایثارگری ات ارزشی به قدر برگزاری فستیوال بگذارند . آنجا داری شیمی درمانی میشوی . امیدوارم شیمی درمانی ها تو را به آرزوهایت برساند اما پدرت را هم مسموم کردی . کاش بیخیال این درمان های مسموم غرب میشدی و مشت بر دهان دشمن میکوبیدی . کاش هنوز معصومیت میم مثل مادر را داشتی . یادت می آید چقدر در (درباره ی الی ) برای غرق شدن دوستت غصه خوردی ؟ یادت می آید چقدر تلاش میکردی که کسو کارش جریان را نفهمند ؟ یادت می آید ؟ این ها همه را گفتم چون تو فرزند همین خاکی . خاکت را به خاطر آور و حماسه ها و ارزش هایش را .


آقای خوبی ها

شنبه 24/10/90 11:23 صبح| | نظر

سلام بر حسین بن علی .... سلام بر اربعین ..... سلام بر کاروان عاشوراعیان..... وسلام بر تو ای آقای خوبان


آقای خوبان راستش را که بخواهی امروز دوباره دلم هوایی شده است . بعد مدت هاست که هوایی شده است . دلم خوب ها را خوب میبیند و بد ها را هم به خوبی تعبیر میکند و ندید میگیرد .


آقای خوبی ها مدتی هست دلم با تو غریبگی میکند و حرف هایش را به زبان نیامده قورت میدهد. بس که ترس انداخته اند به جانش از ابهت پادشاهی شما و خدا بر عالمیان.


مگر نه اینکه تو آقای خوبی ها هستی ؟ مگر نه اینکه هم آقا هستی هم خوب هستی ؟ پس چرا همه ی ما از تو و خدای تو فقط جبار را شناخته ایم ؟ از قیامت فقط جهنم و عذاب را شناخته ایم و همه اش از هول و هراس روز محشر میگویند برایمان ؟


پای منبر آقایان که مینشینم همه اش افسرده میشوم . گفتن ندارد . اما دلم برای مظلومیت تو در منبر ها میسوزد . حتی برای مظلومیت خدا هم میسوزد .


یادم می آید بچه تر که بودم مامان هروقت عصبانی میشد و مرا میزد بلافاصله من را در بقل گرفته و آرامم میکرد . چون مادر مهر دارد . محبت دارد. خشمش هم از روی محبت است . باور ندارم خدایی که میتواند مادر به این پر مهری را خلق کند از او مهربناتر نباشد . خدا اگر غضب هم کند باز هم من را باید در بقل بگیرد . باید نوازشم کند . آخر خدا هم خدای خوبی هاست . تو هم معلم و آقای خوبی ها هستی .


پس چرا به دل بچه شیعه ها فقط از ترس قبر میگویند ؟ چرا نمیگویند که خدایی که قبر را آفریده همانجا در کنارمان هست ؟ چرا از قشنگی لحظات با تو بودن نمیگویند ؟ چرا از آرامشی که میدهی نمیگویند ؟


چرا نمیگویند که تو که بیایی قشنگی ها قشنگ تر میشود عین رویای کودکانه !!! چرا نمیگویند که میشود خدا را عین رفیق بی ریا صدا زد و در بقل گرفت ؟


آقا جان بیا و منبر ها را خودت در دست بگیر که مردم خدا را بشناسند نه به پادشاه غضبناک بودن . بشناسند به همچون مادری مهربان که دل دیدن هق هق جگر گوشه اش را ندارد و همین که باز صدای مامان را از زبانش میشنود دوان دوان او میشود .


بیا و یادمان بیانداز که قشنگی ها را قشنگ ببینیم . بیا و بگو که کسی برتری بر کسی ندارد و این همه جنگ نکنند بر سر هیچ . 


راستی خبر داری؟دیگر کسی برای خوب بودن جنگ نمیکند . خبر داری خوب بودن بی کلاسی شده است ؟خبر داری آرامش را باید این روز ها گدایی کنیم از سنگ خارا؟



 


چرا

جمعه 23/10/90 8:5 صبح| | نظر

نمیتونم بنویسم ....... چرا ؟ ...... نمیدونم ......


آقا،آقـــا بود( خاطرات جوانان کرمانشاه )[قسمت دوم]

جمعه 29/7/90 4:2 عصر| | نظر


. . .


گفتن مگه آقا بیاد شب کسی میخوابه


 من احمق شب خوابیده بودم .... گفتم پس نخوابیدین چه کار کردین.... گفتن ما دیشب تا صبح فرودگاه و مسیر حرکت آقا رو جارو زدیم.... گفتم مگه مسیر حرکت آقا رو میدونستین.... گفتن نه ولی ما کاری نداریم


 شاید آقا از اونجا حرکت کنه نباید آشغال ببینه


 ما به عشقش تا صبح جارو کردیم


 وقتی آقا اومد دیگه نفهمیدم چی شد.... آقا سراسر نور بود.... آقا خوش تیپ بود


 آقا آقا بود


 تازه فهمیدم..... آقا چقدر مرید داره.... تازه فهمیدم وقتی اون دوستمون تو عربستان میگه امام خامنه ای یعنی چه.


 این همه لشکر آمده به عشق رهبر آمده.... صل الله محمد نایب مهدی آمد.... ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بمانه


 فهمیدم من کجا عاشقای آقا کجا.... اونجا فهمیدم ما بیشماریم.... اونجا فهمیدم آمریکا هیچ قلطی نمیکنه یعنی چه


 دیگه من بودم و آقا


 کرمانشاه بود و آقا


 بو میکشیدیم... دیگه نخوابیدیم..... میرفتیم ببینیم آقا کجاست


 جاتون خالی.


آقا،آقـــا بود( خاطرات جوانان کرمانشاه )[قسمت اوّل]

جمعه 29/7/90 3:59 عصر| | نظر


روز اول که قرار بود تشریف بیارن من تازه از کربلا آمده بودم.  کربلا خبرو شنیدیم


نمیدانستیم باید خوشحال باشیم یا ناراحت. خوشحال از اینکه آقامون میامد . ناراحت از اینکه یه استاندار 2 خردادی باید پیشوازش بره


خلاصه تو این حال و هوا از اینکه آقا میاد استاندار و ظلماش و کثیف کاریاش به بچه حزب اللهی ها رو فراموش کردیم و  صبح زود رفتم تو استادیوم


یه کارت دوستان بهم دادن که میشد باهاش رفت قسمت جلو خلاصه پیشانی بندو زدم و رفتم جلو تو جمعیت نشستم


همه وجودم میلرزید  یعنی الان امامم میاد و من میبینمش .  یه حالی بود گذشت زمان اصلا حس نمیشد . خلاصه اینکه من نماز صبح بیدار شدم و آمدم یعنی خیلی ولاییم.  و وقتی جمعیتو دیدم یه کم جا خوردم . تا حالا کرمانشاهو اینجور ندیده بودم . همه گریه میکردن


چند تا جون 15 یا 16 ساله کنارم بودن  هی شوخی میکردنو  اونام مث من پیشانی بند زده بودن لحجشون کمی فرق داشت  هی میگفتن آقا اومد چی بگیم  آخه ما صف جلو بودیم .  یه سوال کردم کاش نمیکردم . گفتم شما کرمانشاهی هستین


 گفتن نه همدان... گفتم کی آمدین که الان اینجایین؟..... گفتن دیشب..... گفتم شب کجا خوابیدین


( ادامه دارد... )


سرباز

دوشنبه 14/6/90 11:39 صبح| | نظر

حجت تمام است . عشق یکی . خدا یکی . وقتی معشوقت خدا باشد محب آل عبا هم هستی . وقتی محب باشی سرباز امام زمانت میشوی .


برای اشک مادر

سه شنبه 8/6/90 10:49 عصر| شهردار / تهران / قالیباف / شورای شهر | نظر

 


چقدر سخته آدم برای گرفتن حقش از همه طرف تهدید بشه . دارم به این 48 ساعت فکر میکنم . همه میگن کارِت رو سیاسی میکنن . نباید پیگیرش میشدی . زمانه ای شده که باید سرت به لاک خودت باشه و برات مهم نباشه درد مردم درد تو هم هست . زمانه ای شده که باید بکُشی فردوسی رو به خاطر شعر گفتنش . چه معنی داره که بنی آدم اعضای یک پیکر باشند ؟


من نمیخوام بدونم سیاست چیه . من نمیخوام بدونم کی براش گرون میاد این مطالب من !!! من برام نیتم مهمه . برام مهم اینه که اشک مامان تبدیل بشه به لبخند . برای من اینا ارزشه . این که بابا دوباره مجبور نباشه شیمی درمانی بشه . برا اینکه از قدرت باطری توی قلبش کم نشه . از این که پیر زن همسایه نیاد دم در بغض کنه ......... از اینکه خاطرات کودکیم رو ارزون نفروشم .


من کاره ای توی این دنیا نیستم . من فقط نویسنده ی وبلاگ به نور هستم . وبلاگی که دلنوشته هام رو تو دلش جا داده . وبلاگی که از نور اومد و به نور ختم شد . راستی از نور رو یادته ؟ نور همون نیت صادقانه ی تو هستش . نور همونه که توی اشک مامان برق میزنه .


تو میدونی چه دردی داره وقتی چشم مادرت میلرزه موقعیکه اشک هاش رو از تو قایم میکنه ؟  اگه بدونی ، میتونی حال لحظه به لحظه ی من رو هم درک کنی .


من به عشق مادرم نوشتم . راستی شما چقدر مادرت رو دوست داری آقای شهردار ؟


 


چه زجری میکشد آنکس که انسان است و از احساس سر شار است .


 


 


در پی نامه ای به شهردار http://benoor.parsiblog.com/Posts/35/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87+%D8%A7%D9%8A+%D8%A8%D9%87+%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1+%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86/


حج فقرا

جمعه 4/6/90 7:0 صبح| امام رضا ، مشهد ، حج فقرا | نظر

دیروز خونه بودم پای نت یکی زنگ زد . دیدم خالمه جواب ندادم . کسی نمیدونه بیکار شدم و خونه نشین . برا همینم خجالت کشیدم تلفن خونه رو جواب بدم . بعد قطع کرد و به گوشیم زنگ زد

با شرمندگی گفت دخترم برا 6 نفر از بچه های ما ( محل کارش ) میتونی اینترنتی بلیط قطار بگیری ؟ بچه ها هرچی زنگ زدن راه آهن میگن باید اینترنتی بگیرین فقط.

گفتم به کجا؟

گفت به مشهد

گفتم ایرادی نداره اسما رو بدین میگیرم

خلاصه رفتم کلی گشتم تا براشون رزرو کردم . همش یه دونه بلیط 6 نفره مونده بود

اونم 29 ام تا 1 شهریور

خلاصه همینطوری تو دلم میگفتم مشهد هم لیاقت میخواد بابا . خوش به حالشون و اینا

شب شد و مراسم افطاری وبلاگ نویسا .

رفتم

با آبجی بودیم

اونجا بهمون شماره دادن

گفتن برا قرعه کشیه

کجا ؟ مکه

آبجی 103 بود منم 113

گفتم بابا نه که ما خیلی از این شانسا داریم

آخر مراسم شد و قرعه کشی کردن . 110 بود و 313 و یکی دیگه . گفتم تو دلم بیا دیدی گفتم حاجی شدن هم شانس میخواد

ما رو حج فقرا هم راه نمیدن چه برسه حج عمره

یهو گفتن 11 نفر دیگه هم برا مشهد قرعه میکشیم

به آقاهه گفتن یه عدد بگو

گفت 13 گفتن نداریم گفت 313 گفتن قبلن گفتین برا مکه گفت ای باباااااااااااا اصلن 113

حواسم نبود اصلن

یهو آبجیم دستمو کشید گفت اینه اینه . 113 اینه ........اصلن یه وضعی

جا خوردم. نیگاه کردم دیدم جدی جدی شماره من هستش

وقتی برگشتم خونه خانوادم خبر داشتن . آبجی گفته بود بهشون ، همسرم بهم گفت دیدی امام رضا چه زود جوابتو داد ؟ برا خالت اسم نوشتی و تلاش کردی امام رضا هم گفت بیا نفر هفتم باش

اصلن نمیدونستم چی بگم

مامان میگفت : امام رضا حج فقراست . ما همه فقیر در خونه ی امام رضاییم .

بنّای درون

جمعه 21/5/90 12:22 عصر| | نظر


ساعت حدودا 5 بعد از ظهر پنجشنبه 20 مرداد 1390


نشستم اینجا دارم نت گردی میکنم . فارغ از تمام خیالات و مشکلات زندگی . فارغ از تمام خاطرات خوب و شیرین .


پایم را روی میز پذیرایی دراز کردم و با لپ تاپ خودم که الان روی پایم هست در دنیای مجازی غرقم .


دارد موسیقی پخش میشود : همه چی آرومه من چقدر خوشبختم........


همه چی آروم و راکد عین دریاهای عصر یخبندان . به دور از هیجانات زندگی و به دور از صدای وز وز دستگاه های برش که از صبح از ساخت و ساز های اطراف می آید .


بلند میشوم و به پنجره نگاه میکنم . کارگر دارد طبق معمول در 1 متری پنجره روی ساختمان رو به رویی کار میکند . دلم برایش میسوزد . آفتاب به رویش افتاده و احتمالن روزه است . ایرانی الاصل هست گویا . کاش میشد برایش آب میبردم و میوه اما رمضان است . راستی شاید روزه نیست . الله اعلم .


برمیگردم سر کامپیوترم ...... همه چی آرومه من چقدر خوشبختم.......


یکهو ساختمان شروع میکند به لرزیدن ، یکهو یکی بلند فریاد میزند یاااااااااا اباالفضل ..... و دیگر همه چی آروم نیست


تنم از هیبت یا اباالفضلش میلرزد انگار .


پنجره باز است . بنا دیگر عرق نمیریزد زیر آفتاب . هنوز میلرزد دست و پایم . طبقه چهارم به پشت بام نزدیک است . بدو بدو میروم ببینم چه خبر شده . همش دعا میکنم در دل که کاش همه چی آرام باشد . کاش کارگر زنده باشد . کاش باز هم ......


اه 5 طبقه فاصله و یک عالمه میله ی داربست زیاد است برای تشخیص زنده بودن و سلامتی تو


خدایا زبانم بند امده . چرا همه چی آروم نیست ؟


همه دوره کردند بنا را . به اورژانس زنگ زدند . بنا نیم تنه بالایی اش را چرخاند رو به آسمان و آه کشید از درد . زنده بود . زیر لب میگفتم یا من اسمه دوا و ذکره شفا...... زنده است و چقدر تنم خیس عرق شد یکهو . گویی شُک به من وارد شده .


همه دارند بالا را نگاه میکنند . من را هم میبینند . و میگویند با هم از فاصله ی ساختمان تا زمین


تو به معجزه اعتقاد داری ؟ معجزه بنا و مالک نمیشناسد که . معجزه اگر بخواهد بشود برای بنا هم میشود . و شد . گردنش را بستند روی تخت گذاشتند و بردند . و همه اینها 10 دقیقه طول کشید .


داشتم فکر میکردم بنا هم الان با خودش میگوید همه چی آرومه آیا ؟ داشتم فکر میکردم بنا هنوز خوش بخت هست آیا ؟


داشتم فکر میکردم چند تا از این بنا ها شده اند خشت و آجر این ساختمان ها تا من راحت باشم و الان خانواده او نان شب نخورد .


داشتم فکر میکردم چقدر توی دنیا ساخت و ساز میکنیم و بالا میرویم . خشت روی خشت میگذاریم و بالا میرویم . و یک سری را مثل این بنا بدون ایمنی رها میکنیم . اصلن کار های اصولی میکنیم یا ظاهرا فقط میسازیم ؟ راستی بنا های درون اگر سقوط کنند مسئولش کیست ؟ آیا اونوقت من باز هم خوشبختم ؟ باز هم همه چی آرومه ؟


معجزه اما همیشه هست حتی برای بنّا.......یا ابالفضل


 


نامه ای به شهردار تهران

سه شنبه 21/4/90 11:29 صبح| شهردار.بزرگراه امام علی. قالیباف. رییس جمهور.احمدی نژاد.خانه.مسک | نظر

بزرگراه امام علی


بسمه تعالی


موضوع : بزرگراه امام علی


در راستای اهداف شهرداری تهران جهت تکمیل طرح بزرگراه امام علی در منطقه ی خیابان شهید مدنی /خیابان شهید فتاحی (طاووسی سابق ) شهردار محترم اقدام به تخریب منازل مسکونی و احداث بزرگراه نموده است . طبق گفته ی اهالی محلی ،‌ این منطقه یکی از مناطق قدیم تهران با قدمت بیش از 40 سال است و اکثر مردمانش بازنشسته و سالخورده میباشند . پدر اینجانب هم در شرف بازنشستگی است و از بیماری قلبی رنج میبرد . شهردار گرامی من نمیدانم تا چه حد ضرورت داد که این بزرگراه از روی خانه های مردم رد شود و چرا از خیابان اصلی رد نمیشود . ولی این را میدانم که ساکنین و اهالی این منطقه هیچ کدام قادر نیستند بعد از 30 یا 40 سال که سرمایه ی زندگی خود را فقط همین چند متر زمین بنا کرده اند اکنون در همین منطقه با این شرایط سختی که هر کدام دارند ،‌مسکنی در خور حالشان تهیه کنند . تهران انقدر پتانسیل دارد و مسئولین انقدر توانایی دارند که یا مسیر طرح را منحرف کنند یا حد اقل به قیمتی که درد مردم واقعا دوا شود این منازل خریداری شود . آقای شهردار شما نمیدانید وقتی یک خانواده تمام سرمایه اش همین چند متر خانه است و شما به راحتی نامه برایش ارسال میکنید و مجبورش میکنید بلند شود چه ظلمی به او روا میشود . البته وجدان در میان انسان ها بار گرانیست که که فقط برادر مرده درد برادر را میداند . با خریداری متری یک ملیون و 300 هزار تومن خانه هایی که حد اقل یک و نیم ارزش دارند و حتی بیشتر و تهدید به این که اگر همین را هم نخواهید کمتر مجبورید بدهید !!!!!‌ نمک به زخم مردم نریزید . امید است که شما تدبیری بیاندیشید و از آواره شدن اهالی جلوگیری کنید . چرا که این ها هیچ کدام راغب به فروش منازل نبودند ولی حالا که اجبار در میان است باید مثلا منزل 95 متری فروخته شود و به جای آن آلونکی به کمتر از آن تهیه کنند . این در فرهنگ ایرانی اسلامی جای ندارد .


شاید احداث بزرگراه آن هم از وسط منازل مسکونی به قیمت آوارگی مردم نیارزد و خدا پسندانه هم نباشد . و قیمت و بهای درد و زخم مردم رو در پی داشته باشد . باشد که جدی تر به درد مردم رسیدگی شود . منتظر عکس العمل مثبت جنابان عالی هستیم .


رونوشت به : شهردار تهران / شورای شهر / ریاست جمهوری